مینو.
سعیدیِ اداره رفاه گفت«جلوی هرچی وام بوده رو گرفتهن. به خدا من میخواستم برات جورش کنم بخشنامه اومده همهی درخواستای وامو فعلن روش اقدام نکنین. ببخشید تورو خدا. شرمندهم» چیزی به سعیدی نگفت.وقتهایی که چیزی به کسی نمیگفت فکر میکرد صورتش آن حرف را دارد میزند. ابروهاش گره خوردهاند چشمهاش کمی تنگ شده و این یعنی «عصبانی هستم ازت خانوم سعیدی. خانومِ لعنتیِ سعیدی که سه ماه درخواست من را نگه داشتی و حالا میگویی اقدام نباید کرد. میخواهم گردنت را بشکنم. » صورتش فکر میکرد همین چیزها را میگوید و آمد بیرون. توی آسانسور میخواست از سرش پاک کند فکرِ خریدنِ ماشین را. مادر را عصرها ببرد بیرون بگرداند بلکه غصههاش کم شود. صبحها دیگر توی صف تاکسی نماند. روزهای بارانی، زنهای منتظرِ تاکسی را سوار کند تا یک جایی برساند... سگ شده بود. سمیرا شوخیای کرد باهاش و بدجور بهش پرید. بعد به خودش که چرا سرِ این دختر بیچاره خالی کردی دلت از جایی دیگر پر است. صبر کرد. نشست پای کامپیوتر همهی فایلهای اکسلِ این چند وقت را مرتب کرد تا ساعت دو بشود. مرخصی گرفت آمد بیرون. رادیوی تاکسی از آن آهنگهای غمگینِ بعدازظهر پخش میکرد. خیابانهای ساعت دو و نیم با دو ساعت بعدش کلی فرق میکند. خیابانهای ساعت دو و نیم آفتاب دارند. خلوتترند. آرامتر. بچهمدرسهایهای پلاس، قشنگترش میکند از عصر که پرِ آدمهایی با رخت و لباس اداره میشود. بچهمدرسهایها وقتی بلند بلند میخندند یاد خودش میافتد. از چاک کنار مانتو دست میکرد توی جیب شلوارش و سنگینیِ کوله قوز میانداخت پشتش را. توی شیشهی ساختمانها نگاهش به خودش میافتاد خوشش می آمد از این ژستِ لاتی. این راه رفتنِ بی خیالِ آزاد. موهایش آن موقعها برق میزد. سیاهِ سیاه. حالا خالص نیست رنگش. با این تارهای سفید که پای آینه توی چشم میآیند و این کدری، این که معلوم نیست از کجا آمده و چرا هرچی میشورَد نمیرود. دنیا عوض نشده. خودش است که ترسوتر است از روزهای دبیرستان. ضعیفتر است. فقط یاد گرفته اشک را نگذارد جلوی غریبهها بیاید پایین، سوزش بغض را نتوانسته از گلویش بفرستد بیرون. آن آدم و این، یکی نیستند در طول سالها. دو تا هستند از بس دورند از هم.
مسافر کناری پوزخندی زد. گفت «راست راست دروغ میگن به مردم. دویستا ماشین...هِه» رادیو تبلیغ جایزهی بانک میکرد. راننده گفت «یه خاله داشتم تو شهرستان. سالای هفتاد و هفت هشت. این خیلی آدم خوبی بود. همهی زندگیشو گذاشتهبود از مادرش مراقبت میکرد. شوهرم نکرده بود. یه روز میآن در خونهشو میزنن میگن تو قرعهکشیِ بانک ماشین بردی. میگه کدوم بانک؟ چی؟ بعد یادش میافته سالها پیش یه پونصد تومن گذاشتهبوده بانک، همون ماشین برده. مستاجر بودن. ماشینه رو فروخت یه خونه خرید. اون موقع میشد با پول ماشین یه خونهی قسطی خرید تو شهرستان. خدا میبینه داره به مادرش محبت میکنه اجرشو میده دیگه.»
بعضی چیزهای کوچک برای همه یک اتفاق معمولی هستند. یک گفتوگوی معمولیِ توی تاکسی، برای همهی مسافرها، یک گفتوگوی معمولیِ توی تاکسی است. ولی برای یکی نه. آنقدر بهوقت و بهجاست که نفس توی سینهاش نگه میدارد. این اتفاق فقط دارد برای او میافتد. یکی دارد این اتفاق را به دست دیگران برای او میآفریند. مثل این است که مردِ میانسال آمده تو را که داری زیر برف میلرزی در آغوش میگیرد و پالتوش را می اندازد روی دوشت. بعدش هم میرود. ردپایی بر برف نمیگذارد. انگار نیامده کسی. ولی تو میدانی آمده. تو گرمی و باز امیدواری. که برگردد و این بار ماندنی باشد.