مینو.

سعیدیِ اداره رفاه گفت«جلوی هرچی وام بوده رو گرفته‌ن. به خدا من می‌خواستم برات جورش کنم بخش‌نامه اومده همه‌ی درخواستای وامو  فعلن روش اقدام نکنین.  ببخشید تورو خدا. شرمنده‌م» چیزی به سعیدی نگفت.وقت‌هایی که چیزی به کسی نمی‌گفت فکر می‌کرد صورتش آن حرف را دارد می‌زند. ابروهاش گره خورده‌اند چشم‌هاش کمی تنگ شده و این یعنی «عصبانی هستم ازت خانوم سعیدی. خانومِ لعنتیِ سعیدی که سه ماه درخواست من را  نگه داشتی و حالا می‌گویی اقدام نباید کرد. می‌خواهم گردنت را بشکنم. » صورتش فکر می‌کرد همین چیزها را می‌گوید و آمد بیرون. توی آسانسور می‌خواست از سرش پاک کند فکرِ خریدنِ ماشین را. مادر را عصرها ببرد بیرون بگرداند بلکه غصه‌هاش کم شود. صبح‌ها دیگر توی صف تاکسی نماند. روزهای بارانی، زن‌های منتظرِ تاکسی را سوار کند تا یک جایی برساند... سگ شده بود. سمیرا شوخی‌ای کرد باهاش و بدجور به‌ش پرید. بعد به خودش که چرا سرِ این دختر بی‌چاره خالی کردی دلت از جایی دیگر پر است. صبر کرد. نشست پای کامپیوتر همه‌ی فایل‌های اکسلِ این چند وقت را مرتب کرد تا ساعت دو بشود. مرخصی گرفت آمد بیرون. رادیوی تاکسی از آن آهنگ‌های غم‌گینِ بعدازظهر پخش می‌کرد. خیابان‌های ساعت دو و نیم با دو ساعت بعدش کلی فرق می‌کند. خیابان‌های ساعت دو و نیم آفتاب دارند. خلوت‌ترند. آرام‌تر. بچه‌مدرسه‌ای‌های پلاس، قشنگ‌ترش می‌کند از عصر که پرِ آدم‌هایی با رخت و لباس اداره می‌شود. بچه‌مدرسه‌ای‌ها وقتی بلند بلند می‌خندند یاد خودش می‌افتد. از چاک کنار مانتو دست می‌کرد توی جیب شلوارش و سنگینیِ کوله قوز می‌انداخت پشتش را. توی شیشه‌ی ساختمان‌ها نگاهش به خودش می‌افتاد خوشش می آمد از این ژستِ لاتی. این راه رفتنِ بی خیالِ آزاد. موهایش آن موقع‌ها برق می‌زد. سیاهِ سیاه. حالا خالص نیست رنگش. با این تارهای سفید که پای آینه توی چشم می‌آیند و این کدری، این که معلوم نیست از کجا آمده و چرا هرچی می‌شورَد نمی‌رود.  دنیا عوض نشده. خودش است که ترسوتر است از روزهای دبیرستان. ضعیف‌تر است. فقط یاد گرفته اشک را نگذارد جلوی غریبه‌ها بیاید پایین، سوزش بغض را نتوانسته از گلویش بفرستد بیرون. آن آدم و این، یکی نیستند در طول سال‌ها. دو تا هستند از بس دورند از هم.

 مسافر کناری پوزخندی زد. گفت «راست راست دروغ می‌گن به مردم. دویستا ماشین...هِه» رادیو تبلیغ جایزه‌ی بانک می‌کرد. راننده گفت «یه خاله داشتم تو شهرستان. سالای هفتاد و هفت هشت. این خیلی آدم خوبی بود. همه‌ی زندگی‌شو گذاشته‌بود از مادرش مراقبت می‌کرد. شوهرم نکرده بود. یه روز می‌آن در خونه‌شو می‌زنن می‌گن تو قرعه‌کشیِ بانک ماشین بردی. می‌گه کدوم بانک؟ چی؟ بعد یادش می‌افته سال‌ها پیش یه پونصد تومن گذاشته‌بوده بانک، همون ماشین برده. مستاجر بودن. ماشینه رو فروخت یه خونه خرید. اون موقع می‌شد با پول ماشین یه خونه‌ی قسطی خرید تو شهرستان. خدا می‌بینه  داره به مادرش محبت می‌کنه اجرشو می‌ده دیگه.»

بعضی چیزهای کوچک برای همه یک اتفاق معمولی هستند. یک گفت‌وگوی معمولیِ توی تاکسی، برای همه‌ی مسافرها، یک گفت‌وگوی معمولیِ توی تاکسی است. ولی برای یکی نه. آن‌قدر به‌وقت و  به‌جاست که نفس توی سینه‌اش نگه می‌دارد. این اتفاق فقط دارد برای او می‌افتد. یکی دارد این اتفاق را به دست دیگران برای او می‌آفریند. مثل این است که مردِ میان‌سال آمده  تو را که داری زیر برف می‌لرزی در آغوش می‌گیرد و پالتوش را می اندازد روی دوشت. بعدش هم می‌رود. ردپایی بر برف نمی‌گذارد. انگار نیامده کسی. ولی تو می‌دانی آمده. تو گرمی و باز امیدواری. که برگردد و این بار ماندنی باشد.

سرخی.

ناظم مدرسه‌مان که از «نیکومرام» بودن تنها یک نام‌خانوادگی قسمت‌ش شده‌بود فرمان داد: «روپوش اجباری ئه...رنگش اختیاری ئه» قربانِ آن اختیاراتت که خاکستری بود و قهوه‌ای و سرمه‌ای. رنگ‌های ملیِ شهری که غبار صبح‌گاهی و چُرتِ عصرگاهی حکمش می‌راند. کلی از روزهای سال روابط‌عمومیِ اداره‌ها همه‌ی شهر را یک‌شبه سیاه می‌پوشانند، چشم می‌گردانی همه جا تسلیت. توده‌ی بزرگِ هم‌رنگ که می‌لولد در خودش. رنگ‌های اختیاری  تن مردم و قامتِ ساختمان‌ها را پوشانده. صاحب‌خانه شده این ناخوانده مهمان.  لنگر انداخته روی چشم‌ها.

سالی چند روز است جشن رنگ‌ها به این شهر. چندی قروقمیشِ سرخ ماهی‌های شب عید و سنبل‌های جلوی گل‌فروشی. چندی هم یکی دو شب مانده به ولنتاین. ویترین مغازه‌ها قرمز می‌شود. از کادویی‌فروشی بگیر تا مغازه‌ی تعمیرات تخصصیِ موبایل رنگی به رخسار می‌گیرد. قلب و گاو و خوک و ستاره‌ی سرخ. کلی مردم شاخه گلی از یکی گرفته‌اند یا برای یکی می‌برند و چپانده‌اند ساقه‌اش را توی کیف‌شان. دست خیلی‌ها به رنگِ قرمز می‌خورد. چشمِ چاردیوار خانه‌ها روشن می‌شود به گرمای رنگی تازه.

خوشم آمد از ولنتاینِ امسال و گفتم گوربابای جشنِ به سرقت رفته‌ی ملی و مبارزه با یک‌سان‌سازیِ فرهنگ جهانی. تصویرهای شهرِ امروز را از بر کردم. واستادم به تماشای بقالی‌هایی که یک‌هو سرخ شدند. به خیابان‌ها و پیاده‌روهایی که بیگانه‌ی قشنگِ قرمز نشسته بود توی دستِ قرتی و چادری اش. کیف کردم آن شب که توی ماشینِ جوان مسافرکشی نشسته بودم، قلب و روبانِ سرخ آراسته بود اتاقکش را. پشت پنجره‌ی آشپزخانه‌ی هم‌سایه احترام آوردم به چشمکِ ریسه‌ی سرخ.

ولنتاین مبارکت باشد شهرِ خسته.رنگ و رو رفته ازت. زرد و نزار از سر ضمیر خبر می‌دهی. خوشا سعادتِ کوتاهِ شب ولنتاین بر این چهره.

مردِ میدون.

« خداوکیلی یه مرد مث اون تو کل خطای میدون پیدا نمی‌شه. یکی از این بچه کراکیا از این رینگ اسپرتا  به یه دختره تیکه انداخت. احمدآقا از شیشه‌ی ماشین کشیدش بیرون کوبید رو کاپوت. می‌گفت «مسافر ناموس آدم می‌مونه».

 هرکی از راه رسیده یه پراید قسطی انداخته زیر پاش کار می‌کنه. خدابیامرز با پیکان کارِ ایران ناسیونال اومده بود تو خط. ولی ماشین بودا.  سی و خورده‌ای سال واسش کار کرد. می‌گفت این‌جا خبری از میدون نبود  این‌همه آدم نبود. یه بیابون و دوتا ماشین، روزی چارتا سرویس مسافر. مردم خودشون آدم بودن. الان نبود که آدم مجبورئه چاقو بذاره جیبش، چوب بذاره زیر صندلی. اینا به خدا مخ‌شون تعطیل ئه. حالی‌شون نیست تو این دست‌اندازا ماشینو که می‌خوابونی دوروزه جلوبندی به گا می‌ره. نمی‌فهمن دیگه. مخ‌شونو کراک پکیده. اونم این ماشینا.»

بیت آخر دهه‌ی شصت نام‌جو.

هفت تا مسیر است. سی سال است که این هفت تا مسیر است. همه‌ش هم به میدان آزادی. زنگی و کافور.

30

29

28

27

26

25

...

نهمین لباسٍ زیبا.

هم‌زمان با ایام‌الله دهه‌ی مبارکه‌ی فجر و سی‌امین بهار انقلاب، نهمین شماره مجله ارزشی-اینترنتیِ پرونده به بهره‌برداری رسید.

دیگه مث تو نداره.

«عین یارو بود تو فیلم گوزن‌ها، می‌گفت وقتی اومدی نفهمیدم کی اومده... اون خدابیامرزم از وقتی رفته همه کسل شده‌ن. هیچ‌کس حواسش نبود چه‌قدر واسه‌مون مهم ئه که باشه. شبایی که این کشیک نداشت ترک و رشتی و تهرونیِ آسایش‌گاه با هم متحد می‌شدن. یه ساعت مونده به خاموشی همه دوره‌ش می‌کردن. « بوش‌وِگ یه دهن واسه‌مون بخون.» اونم دنیا دیگه مث تو نداره می‌خوند. ضرب می‌گرفتن می‌گفتن بوش‌وِگ باید برقصه، پا می‌شد می‌رقصید. خوبم می‌رقصیدا. آخرشم نفهمیدیم واقعن [...]خل بود یا زده بود تو این خط که معافی بگیره. بچه‌ی نظام‌آباد بود.»

اِما.

رادیو آهنگ اریک کلاپتن گذاشت. همان آهنگ معروفه. ذهنش یک‌هو پُرِ این تصویر شد که گلوله‌ها می‌خورند به قلبِ اِما و پیرهنِ زردش پر از خونِ سرخ می‌شود. گوشه‌ی اتوبان نگه داشت. زنگ زد به الناز. هی بوق خورد و جواب نداد. برایش فرستاد : «بهم زنگ بزن. کارت دارم». می‌خواست راه بیفتد. ترافیکِ ناگهان نگهش داشته‌بود. ذره‌ذره جلو می‌رفتند. راننده‌ی کناری از لای در آمد بیرون و کله کشید تهِ ترافیک را ببیند. پرسید «تصادف شده؟» راننده‌ی کناری گفت «فکر کنم.  جلو ترا باز ئه»

پدر فریاد می‌زند: «اِما...اِما...». آن‌قدر دور است که دست‌ش به گرفتنِ گلوله‌ها، به نگه داشتنِ اما، به زنده نگه‌داشتنش نمی‌رسد. اما روی زمین می‌افتد. پدر داد می‌زند: «اِما» و «آ»ی آخر را می‌کشد.

صدای زنگ گوشی آمد.

«چی‌کارم داشتی بابا؟»

صدا را شناخت. صدای همان بچه‌ای بود که حالا بزرگ شده. که هنوز گرمی‌اش و ضربِ تندتندش انگار درشتیِ براقِ چشم‌های سیاهش باشد، یادِ آدم می‌اندازد که این همان بچه است.

 «هیچی..ببین الناز...حالت خوب ئه؟»

 «آره خوبم...همین؟»

 «آره»

«چه‌طور؟»

«هیچی...همین»

 «سر کلاس بودما. فکر کردم کارم داری اومدم بیرون»

«باشه...برو دیگه ببخشید»

چراغ عقبِ ماشین‌های جلویی یکی‌یکی خاموش می‌شد و راه می‌افتادند.

 «در این مرحله با حریفی از گرجستان به رقابت خواهد پرداخت...»

 حواسش نبود رادیو از کی دارد اخبار ورزشی می‌گوید.

معمولن از یک اتفاق ساده شروع می‌شود

« سلام

خیلی عصبانی هستم. امشب  رفته بودیم سینما. با مهران و دوست دخترش و بعدش هم رفتیم شام خوردیم. من حدود یه ربع به دوازده رسیدم خانه. از یک ساعت پیش مامان بارها و بارها زنگ می‌زد. هی می‌پرسید کجایی؟ چرا زودتر نمیای؟ آبرویم جلوی مهران و دختره رفت. ‌گفت مادرها همینند دیگر. همیشه حال می‌کنند نگران باشن. یکی از بچه‌های دانشگاه است. توی این دو سال تنها کسی بوده توی دانشگاه که توانسته‌ام باهاش بمانم. روی اعصاب آدم راه نمی‌رود. اگر یکی دیگر جای اون بود حسابی برام دست می‌گرفت و مسخره‌م می‌کرد. ولی این مهران خیلی آدم‌تر از این حرف‌هاست. به مامان گفتم تو این خونه نمی‌مونم. به خدا دیگه تو این خونه نمی‌مونم. توی راه این‌قدر گوشه‌ی لبم را گزیدم که باد کرده بود و می‌سوخت. تازگی‌هاست که زیاد عصبی می‌شوم و این را وقتی می‌فهمم که می‌بینم گوشه‌ی لبم باد کرده یا انگشت‌هایم درد می‌کند از بس ترق ترق حباب توی مفصل‌های‌شان را می‌ترکانم. مامان بغض کرد. گفت مگه من چی گفتم؟ بغض کرد و واقعن داشت فکر می‌کرد که من هم می‌روم. مثل بابا و مثل تو. من رفتم توی اتاق در را بستم و صدای آهنگ را زیاد کردم. به آهنگ گوش نمی‌دادم. روی تخت نشسته بودم. توی سرم کلمه ها بالا و پایین می پریدند. کلمه های بی ربط و بد. و آزارم می دادند. از مامان ناراحت بودم که چرا این‌همه زنگ زده. به خودم فحش می‌دادم به‌خاطر ناراحت کردن مامان. من فکر می‌کنم مامان خیلی توی زندگی‌ش بغض کرده و گریه کرده. دلم می‌خواست سیگار داشتم می‌کشیدم. اگر تو بودی ازت می گرفتم. می‌آمدم توی اتاق که تو هم پای لپ‌تاپ داشتی کار می‌کردی. ازت می‌پرسیدم یه سیگار داری؟ تو سرت را می‌آوردی بیرون و نور لپ تاپ افتاده بود توی عینکت توی صورتت. اشاره می‌کردی به زیر ملافه روی تخت و می‌گفتی بردار. من بر می‌داشتم و کبریتت را هم و می‌گفتم کبریتتو برات می‌آرم. می‌رفتم توی اتاقم زیرپیرنیِ خیس می‌چپاندم درزِ زیر در. پنجره را باز می‌کردم. دلم می‌خواست از اتاق بروم بیرون به مامان بگویم من نمی‌خوام برم. من جایی نمی‌رم. ولی این‌قدر عصبانی بودم که نرفتم بگم. ترسیدم ببیند چه‌قدر دربرابر اشک‌هایش و بغضش بچه ام و بعد هی سرِ هر بهانه ای اشک بریزد که من آن جوری شوم که اون می‌خواهد. مثل تو بشوم. زیاد درس بخوانم و دنبال یک رشته‌ی مهندسی باشم. یک روز اخبار  داشت می‌گفت  ثبت‌‌نام کنکور شروع شده. نمی‌دانم چی شد این بامزه‌گیِ احمقانه به سرم زد و گفتم مامان می‌خوای ثبت‌نام کنم دوباره کنکور بدم؟ یه الکترونیکی   برقی چیزی بخونم؟ یادت هست که. مامان وقتی یک‌چیزی خوش‌حالش می‌کند یکی از پشتِ کله عضلات و پوست صورتش را می‌کشد. چروک‌های صورت‌ش کم‌رنگ می‌شوند. کلی جوان‌تر می‌شود. چشماش درشت می‌شوند و می‌درخشند. آدم حال می‌کنه. گفت آره... این خیلی خوب ئه. می‌ری دفترچه‌ی ثبت‌نامو بگیری؟ یخ کردم و گرمای شوخی از سرم افتاد. گفتم نه مامان من نمی‌تونم. من دیگه نمی‌تونم عربی و دینی بخونم. برای رشته‌ی مهندسی باید کلی کلاس برم. وقتشو دارم؟ دانشگاه خودم چی؟

مامان گفت خب آره ولی اگه می‌خوندی بهتر بود. راست می‌گوید. اگر یک رشته‌ی درست‌حسابی می‌خواندم خیلی بهتر از این بود. یکی از فارغ‌التحصیل‌های دانشگاه که نامزدش یک سال بالاتر از ماست می‌گفت بعد از فارغ‌التحصیلی اصل علافی ئه. برین خداروشکر کنین که دوسال سربازی دارین. اقلن یه مدت علافی عقب می‌افته. من هیچ‌وقت نمی‌فهمم دوتا برادر چرا باید این‌قدر با هم فرق کنند. چرا باید تو هوش و حوصله‌ی درس خواندن داشته باشی و من نه؟ یا اصلن چرا من هیچ‌وقت نتوانستم بفهمم از چی خوشم می‌آد که همان‌جوری که تو می‌گفتی هوشم را که مخفی شده توی آن کشف کنم. من هیچ‌وقت حوصله‌ی فونت کتاب‌های درسی را نداشتم. این‌ها را یک‌جوری طراحی کرده‌اند یک‌جوری درشت و زمخت که وقتی آدم می‌بیندشان یاد اجبار می‌افتد. یاد این‌که باید این‌ها برود توی کله‌ت و گرنه بی‌چاره‌ای. چشمِ من از این‌ها فرار می‌کند همیشه. حتا از جزوه‌های دست‌نویس دانشکده. پاهایم می‌توانند هزارتا جاده را بدوند ولی وای به وقتی که شست‌شان خبر دار شود دارند طرف دانشگاه می‌روند. سست می‌شوند خسته می‌شوند و چپ و راست می‌زنند. سرِ کلاس انگار توی کله‌ام هزارتا کانال تلویزیونی روشن می‌کنند. اخبار جهان و مستند و فیلم سینمایی و فیلم‌های صحنه‌دار.  می‌بینم و می‌سازم. من هیچ‌وقت مثل تو نمی‌شوم. تو همه چی‌ت سر جاست. آدم درست حسابی و کاملی هستی. برای درست زیاد زحمت کشیده‌ای و لابد همه‌ی کانال‌های تلویزیونی را به سختی خاموش کرده‌ای و چشمت را راحت عادت نداده‌ای به خواندنِ کتاب‌ها. دوست‌های خوبِ زیادی داری که هنوز گاهی به این‌جا زنگ می‌زنند ازت خبر بگیرند یا بگویند ما داریم براش یه چیزی می‌فرستیم اگه شمام چیزی دارین بدین ما بفرستیم. حالِ من را هم که می‌پرسند و اگه می‌گویند بیا بریم بیرون، به‌خاطر تو است. مامان را هیچ‌وقت نرنجانده‌ای. حتا رفتنت هم آن‌قدر درست بود که قبول کرد و گفت باشه برو. سولماز بهم گفت اگر جای من بود کلی از تو بدش می‌آمد و اصلن تو به چه حقی از معافیتِ سربازی‌ای که من هم می‌توانستم داشته‌باشم استفاده کردی؟ من بهش گفتم هیچ‌وقت از تو بدم نیامد و هیچ‌وقت فکر نکردم که چرا معافیته نماند برای من. اون گفت نمی‌تواند این را بفهمد. می‌بینی. کسی که تو را نشناسد نمی‌تواند بفهمد. کسی که تو را دوست نداشته باشد نمی تواند بفهمد.

خیلی وقت‌ها آنلاین هستی اما پی‌ام نمی‌دهم. با خودم می‌گویم من که حرفی بیش‌تر از حرف‌های مکالمه‌های تلفنی‌مان ندارم. حرف دارم بزنم واسه‌ت. کلی حرف که نه می‌شود پای تلفن گفت و نه می‌شود توی ای.میل برایت نوشت. هروقت ازم می‌پرسی از خودت چه خبر و من همیشه می‌گویم همه‌چی خوب است و حالم خوب است و خوش‌حالم...خیلی از این وقت‌ها واقعن این طور نیستم. نمی‌خواهم نگرانت کنم. چیز خاصی نیست. معمولن از یک اتفاق ساده شروع می‌شود مثل فکر کردن درباره‌ی  آدم‌های اتوبوس که نمی‌دانم چه‌جوری توی دنیا این‌جور راحت چرت می‌زنند و در آن خفگی می‌خندند و زندگی می‌کنند. و بعد این ‌فکرها گره می‌خورند به ترافیک و هی همه‌چی بدتر می‌شود. از اتوبوس که پیاده می‌شوم باد سرد می‌خورد به عرقِ تنم و می‌لرزم. مچاله می‌شوم و یکی دو تا خیابان پیاده می‌روم توی فکرهایم. وقتی می‌رسم خانه مامان را می‌بینم خانه را می‌بینم که برای ما خالی است وقتی تو نیستی. همه‌‌ی آن‌ها یادم می‌رود. یک خورده کنار مامان می‌نشینم و بعدش می‌روم توی تاریکیِ اتاق دراز می‌کشم و سیگاری دود می کنم.

این حرف‌ها را و حرف‌های دیگری را که دلم می‌خواد بزنم فقط می‌توانم روی کاغذ بنویسم. این‌ها خودِ خودِ منند. می‌توانم کاغذ را بگیرم دستم و پوستِ خودم را لمس کنم. بوی خودم را جای انگشتِ خودم را. می توانم این را ریز ریز کنم و بریزم دور. یا نگهش دارم جایی که کسی نبیند جز خودم.

 بگذار بعدن تصمیم می‌گیرم این را برایت پست کنم یا نه»

پیش‌کسوت.

خدابیامرزه. تو اداره یه چیزایی اسم آقا اسدی روش ئه. صندلیِ تکیِ ردیف اول سرویس. قوری چینیه که اموال آبدارخونه بود ولی فقط آقا اسدی توش گل‌گاوزبون دم می‌کرد عصرای چارشنبه. همیشه‌م می‌رفت تو دست‌شویی آخریه.نمی‌دونم چرا یه علاقه‌ی خاصی داشت بهش. یادم هست اون سالای اول عباسی هنوز مسوول دبیرخونه نشده بود، نظافت‌چی بود.گفت می‌خوای کلیدِ این آخریه رو دست خودت باشه؟ بچه‌ها احترام می ذاشتن بهش.هروقت می‌اومد دست‌شویی اونایی هم که جلوترش بودن تو آخریه نمی‌رفتن. به خدا تو این یه هفته کسی دل نداشته بره.یه بار ارباب‌رجوع می‌خواست بره من نذاشتم. گفتم چاهش گرفته.

 امثال بعضیا زیرآب زدن رفتن بالا. آقا اسدیم خاکی و باخدا، می‌گفت میزِ اداره بی‌وفاست.»

 

در.

«این مرتضام که بابا آدم اسگلی ئه که. اون‌روزی دیده‌م‌ش تو پارکینگ. یه دسته کلید داشت اندازه‌ی رینگِ مینی‌بوس.گفتم این چی ئه مگه زندان‌بانی تو؟ گفت بیا برسونمت.از بچگی‌ش تا الان هرچی کلید داشته تو این دسته کلیده س.گرفت دستش دونه‌دونه‌شو نشون داد به‌م.این کلید چمدون بابابزرگش بوده که وقتی مرده خالی‌ش رسیده به‌ش.کلید یه کمدِ ارجِ سبز بود که آلبوم تمرشو، مجله‌‌های دنیای‌جوانان‌شو می‌ذاشته توش.نمی‌دونم کلید قفل دوچرخه‌م ئه که اولین روز باهاش جلوی مدرسه‌ی دخترونه خوردم زمین.کلید اتاق خرپشته س پنهون از بابام سازدهنی می‌زدم.این کلید اتاق دانشجویی‌م ئه.این کلید کمد سربازی‌م ئه. آهان یه کلید کوچیکم بود که می‌گفت تو خیابون پیدا کرده. حالا هرکدومش کلی ماجرا داشتا...مرده بودم از خنده.ماجراهاش یادم رفته.هزارتا کلید دیگه‌م بود. رسیدیم ونک من پیاده شدم...دیوانه س.»

صدای تو گه است.

«همه‌ی ما وقتی از جا بلند می‌شیم یاعلی می‌گیم. اما چه‌خوب ئه قبل از اون بگیم یاالله. چراکه مبدا و مقصد همه‌ی ما اوست»

( خانومِ نمی‌دونم چی‌چی...مجریِ پدرسگِ* برنامه‌ی امروز جوان ایرانی سلام. کسی که  اسکندرکوتی جلوش فردوسی‌پور ئه)

* گیر ندی حالا که تو به پدرش چی‌کار داری. پدرسگ ممکن ئه رکیک‌ترین فحشی که من می‌دم نباشه. ولی بیش از هر خواهر و مادری خالی‌م می‌کنه. قبلنم گفته‌م.

 

محرمانه...خیلی خیلی محرمانه.

بیست‌و‌خورده‌ای سال است دارد کار می‌کند. توی کارگزینیِ اداره‌ی خودمان و اداره‌ی مرکزی به هر دری زد که آئین‌نامه‌ی  قانون بازنشستگیِ پیش از موعد را بگیرد ببیند چه باید بکند. ندادنش. « محرمانه است... گفته‌اند به هرکسی ندهید...بگو مدیرتان تقاضای کتبی کند از طریق دبیرخانه بیاید... قرار است بزنند توی تابلوی اعلانات صبر کن...»امروز و فردا و پس فردا شد سه ماه.

هفته‌ی پیش، یک روز مرخصیِ اول وقت گرفت. رفت خیابان آزادی. چهارصفحه‌ی آیین نامه را از وزارت‌خانه  کپی گرفت و آمد.

زبون‌باز.

«اشتباهت همین ئه دیگه. بچه‌مایه‌دار نبود. قیافه‌ای هم نداشت خدابیامرز که بگیم تیپ‌شو دوست دارن. زبون مهم ئه...زبون. یه بار خودم شاهد بودم از چهارراه تا میدون ولی‌عصر دنبال یه دختره افتاد. این‌قدر فک زد دختره شماره رو بالاخره گرفت. من هی می‌گفتم وحید بی‌خیال بابا. می‌گفت نه. صبر کن جواب می‌ده. تو ختم‌ش دروداف بیش‌تر از فامیلا اومده‌بودن. مردم کف کرده‌بودنا. انگار هرچی دختر فشن ئه ریخته امیرآباد. همه‌م آرایش سیاه. واستاده بودیم به جوانِ ناکام که تو آگهی‌ش نوشته‌بود می‌خندیدیم.»

پناه.

زندگی یک چیزهایی می‌دهدمان و یک کسانی مثل نرده. دست می‌گیریم به‌شان و این پله‌ها را بالا و پایین می‌رویم. حواس‌مان هم اصلن نیست. تا آن‌وقت که نباشند ناگهان و می‌بینیم کنار راه‌پله‌مان خالی شده. چاله‌ای ست عمیق و تاریک. می‌ترسیم و می‌چسبیم به دیوار. دست به عصا ادامه می‌دهیم و دیگر دوپله‌یکی نمی‌کنیم و تند تند نمی‌رویم.مصیبت پله را حالا باید با ترس سقوط تحمل کنیم که سخت است...سخت‌تر است.

 بی‌نردگی دور باد از همه. از سرگیجوها دورتر.