ای بابا.

http://alephmim.blogspot.com

(با سپاس از تایدی هری به جرمِ معاونت در اسباب کشی)

 

 

 

آزادی.

«روی این لیست‌ها چشمم هزار بار بالاپایین رفته. عینِ روزنامه‌ی کنکور که می‌خواستم باور کنم چشمم جاانداخته اسمِ خودم را. سربالاییِ اوین و پیاده‌روی خیابانِ معلم را به این دلِ خوش می‌روم که هردومان زیرِ یک آفتاب سرخ داریم می‌شویم. خیال می‌بافم  روزی که آمدی بیرون به شوخی بگویم رژیم گرفتیا. می‌خندی و می‌گویی: تو هم خوب برنزه کردی. این‌شب ها تلویزیون سریالی نشان می‌دهد که محمد اصفهانی توی تیتراژش می‌خواند: گریه نکن دلِ بی‌تاب از بی‌خبری. خیلی سوزناک می‌خواند.»

رسانه.

«بلوتوثتو روشن کن فیلمِ صحنه‌ای رو که اتو رو زدم به برق برات بفرستم. فردا از شرکت‌تون بذارش توی یوتیوپ»

مخالف.

«کاش می‌نداختن چهارشنبه. سه‌شنبه جومونگ داره ها»

فردائیان.

-فرشید..پیسس...فرشید

-ها

-چهار چی می‌شه؟

-چی؟

(رضا با ته خودکار چهاربار روی میز می‌کوبد)

-بسشسش تیر هشتاهشت

-چی؟

-بیست و شیشِ تیرِ هشتاد و هشت بابا

مراقب‌شان تشر می‌زند:  سرها روی ورقه.

بالای سرِ رضا می‌آید که پای سوالی می‌نویسد «26 تیرماه هشتاد و هشت». نگاه به بارُمِ نمره می‌کند «فقط نیم نمره؟»

ماجرای هیجان‌انگیز.

- پیامو یادت ئه؟

- خب؟

-اون‌بار که اومده‌بودی پاساژ یه لپ‌تاپ آورده بود بفروشه تو گفتی رنگش بادمجونی ئه خیلی بامزه س

- خب

- دیشب تو باشگاه دیدمش می‌گفت یکی از فامیلاشون تازگی فوت کرده، اینو تو همون قطعه‌ی ندا خاک کرده‌ن. می‌گفت مامورا دور تا دور قطعه رو محاصره کرده‌ن نمی‌ذارن کسی بره طرفِ قبرِ ندا هرکس بخواد بره می‌گیرن می‌برنش. . .

- اس.ام.اسا وصل نشده؟

-  تا عصری که وصل نشده بود. پیام می‌گفت ما رفتیم به ماموره گفتیم با خانواده‌مون اومدیم سرِ خاکِ یکی دیگه می‌خوایم بریم. ماموره گفته برین گم شین مادرق.ح. به‌ها باتوم زده تو سرِ داداشِ پیام سرش شکسته…

- کی وصل می‌شه؟

-  بعد از هجده تیر قرار بود وصل بشه معلوم نیست. حالا گوش کن. پسرخالهِ‌شون می‌گفت رزمی‌کار ئه. خودِ پیامم هیکلش خوب ئه ها. اما فن بلد نیست. زورش زیاد ئه فقط. می گفت پسرخاله‌ش یکی گذاشته زیرِ شکمِ ماموره افتاده زمین. ماموره انگار از این بسیجیا بوده پلیس نبوده. . .

- وای اون سه چهار روزی که اس.ام.اسا وصل بود چه‌قدر خوب بود.

- چند تا پلیس ریخته‌ن پیام و پسرخاله شو گرفته‌ن برده‌ن توی کانکس. اون برنامه‌ی وی.او.ای رو دیده‌بودی که می‌گفت هرکدوم از اینا لباساشون چه‌شکلی ئه؟

- نه ما وی.او.اِی مون قطع ئه.

- اون‌جوری که پیام از لباسِ‌شون تعریف کرد من فهمیدم مامورای کلانتری بوده‌ن. اینا کمتر با مردم کار دارن. خلاصه اینا رو می‌برن تو کانکس فرمانده‌شون می‌گه با این بسیجیا درگیر نشین. اینا رو گفتن اگه یه چیزی‌تون بشه کارت جان‌بازی می‌گیرین. بعدم یه تعهد ازشون گرفته گفته برین این دوروبرا آفتابی نشین.

- کاش اقلن اس.ام.اسا وصل شه زودتر. آدم افسرده می‌شه.

- آره. ببین خیلی از این مامورا خودشون مخالفِ نظامن. اگه ببینن مردم با هم متحد شده‌ن  نمی‌زنن. فقط مشکل این ئه که این مردم لیدر ندارن دیگه. اگه لیدر داشتن تا حالا رژیمو عوض کرده‌بودن.

- من برم. شارژم داره تموم می‌شه. وای اون‌موقعا یه شارژ پنج تومنی می‌گرفتم یک‌هفته دستم بود.

Tahrim

Milade molaye motaghyan hazarte aly (alayhesalam) va rooze pedar bar shoma mobarak bad

-

Sms nazan sohrab. tahrim kon.

-

  -

Bebakhshid chashm

-

Khahesh mikonam. Daee khoobe?

-

Alhamdolla behtar e

 

 

ده.

«گفتی ساعتِ ده برمی‌گردی که. گفتی مانتو سیاهت را اتو کنم از فردا بپوشی که. پوسید بس‌که این ده روز هی اتو کردم و صاف، پوشاندمش تنِ چوب‌رختی. نکند ساعتِ دهِ یکی از اینِ شب‌ها آمده‌ای درزدنت گم شده میان الله‌اکبرِ مردم.»

بگو نه.

باید ببینی‌شان که بی‌پروا جلودارِ صفِ فریادند. ببینی‌شان سه چهارتایی دستِ هم را گرفته وسطِ خیابان، چشم توی چشمِ زره‌پوش‌ها دوخته‌اند و به توی پناه گرفته در گوشه‌ی دیواری سرکوفت می‌زنند که بیا جلو. باید ببینی خشم را پیروز بر ترس در این چشم‌ها. باید توی میدان باشی و ببینی این‌ها را که عمری به زور سیاه پوشیدند و این روزها به امید. ببینی شاید بفهمی چی گذشته توی این سی سال بر زن‌های مملکتِ ایران.

کِی آمدی تابستان؟ با مایی بگو یا آن سویِ خیابانی؟ این‌روزها گلوله می‌زنند جای کنایه. تو هم معلوم کن تکلیفت را همین روز اول. به خون‌خواهیِ بهار آمدی یا که داغیِ آفتابت رنگ می‌پرانَد از خون‌های کفِ آزادی؟

انکار تو ام.

بغض کردم میانِ فریادهای الله‌اکبر، که امشب بلندتر از هرشب بود و شجاع‌تر. بشت‌بام‌های سوت و کورِ شب‌های پیش و محله‌های دیگر امشب به فریاد آمده. ستاره‌ها هم‌نوا شده‌اند. گلستان شده سینه‌ی آسمان از فریادِ این‌ها که بزرگ‌تر از خدا نمی‌بینند. دستِ خدا سپرِ این جماعت شود در برابر دستانِ به ناپاکی خو کرده.

خیابانِ ما.

                                           

خوش‌به‌حالت  ولی‌عصر. بلندِ قدکشیده از دشت تا کوه. چه خیری قسمتت شد از شرِ سیلِ دروغ و نفرت. امروز چه کیفی کردی از این‌همه مهربانی. دلت از سی سال پیش تنگ چنین هم‌صدایی بود. دامنِ چنارهایت هم‌رنگِ زلف، سبز جاری. توی گوشَت خوشیِ هم‌دستیِ هزاران پیچیده. غبارِ خستگی‌ات زدوده  از زلالیِ دل‌ها. پنجره‌ات باز به آغوشِ شادی. این‌ها که هرکدام چندین نامند در جغرافیای ریای روزمرگی، بر لب‌شان یک نام. یک فریاد در دلِ تو یِ دل‌خون.

 هفته‌ی دیگرت خدا رحم کند. دوباره ابروهای درهم کشیده‌ای و خشمی و فریادهایی که با هم نیست، بر هم است. در هم است. فردای انتخابات این یک‌دستی گم‌وگور می‌شود لای هزاررنگی «من»خواسته‌ها. دوباره همه می‌پرند به هم و کسی به حرمت هم‌رنگی دیگر سرِ پیچَت، راه نمی‌دهد به یک از بی‌راهه آمده. دستی توی دستِ ناآشنا قفل نمی‌شود. کسی لب‌خندی به اشتراک فریاد نمی‌زند.

احساساتی شده‌ام. زیادتر از آن‌چه در این سرزمین می‌توان بود، شاد و امیدوارم. رها کن پسر. بگذار شبی از عمر به این شعف بگذرد. تا فردای انتخابات مانده هنوز. تا فردایی که «البته» تکه‌کلامِ این سید هم بشود. کاش نشود. کاش خدا به امیدواریِ ما ناامیدزادگان رحم کند.

سرخی.

ناظم مدرسه‌مان که از «نیکومرام» بودن تنها یک نام‌خانوادگی قسمت‌ش شده‌بود فرمان داد: «روپوش اجباری ئه...رنگش اختیاری ئه» قربانِ آن اختیاراتت که خاکستری بود و قهوه‌ای و سرمه‌ای. رنگ‌های ملیِ شهری که غبار صبح‌گاهی و چُرتِ عصرگاهی حکمش می‌راند. کلی از روزهای سال روابط‌عمومیِ اداره‌ها همه‌ی شهر را یک‌شبه سیاه می‌پوشانند، چشم می‌گردانی همه جا تسلیت. توده‌ی بزرگِ هم‌رنگ که می‌لولد در خودش. رنگ‌های اختیاری  تن مردم و قامتِ ساختمان‌ها را پوشانده. صاحب‌خانه شده این ناخوانده مهمان.  لنگر انداخته روی چشم‌ها.

سالی چند روز است جشن رنگ‌ها به این شهر. چندی قروقمیشِ سرخ ماهی‌های شب عید و سنبل‌های جلوی گل‌فروشی. چندی هم یکی دو شب مانده به ولنتاین. ویترین مغازه‌ها قرمز می‌شود. از کادویی‌فروشی بگیر تا مغازه‌ی تعمیرات تخصصیِ موبایل رنگی به رخسار می‌گیرد. قلب و گاو و خوک و ستاره‌ی سرخ. کلی مردم شاخه گلی از یکی گرفته‌اند یا برای یکی می‌برند و چپانده‌اند ساقه‌اش را توی کیف‌شان. دست خیلی‌ها به رنگِ قرمز می‌خورد. چشمِ چاردیوار خانه‌ها روشن می‌شود به گرمای رنگی تازه.

خوشم آمد از ولنتاینِ امسال و گفتم گوربابای جشنِ به سرقت رفته‌ی ملی و مبارزه با یک‌سان‌سازیِ فرهنگ جهانی. تصویرهای شهرِ امروز را از بر کردم. واستادم به تماشای بقالی‌هایی که یک‌هو سرخ شدند. به خیابان‌ها و پیاده‌روهایی که بیگانه‌ی قشنگِ قرمز نشسته بود توی دستِ قرتی و چادری اش. کیف کردم آن شب که توی ماشینِ جوان مسافرکشی نشسته بودم، قلب و روبانِ سرخ آراسته بود اتاقکش را. پشت پنجره‌ی آشپزخانه‌ی هم‌سایه احترام آوردم به چشمکِ ریسه‌ی سرخ.

ولنتاین مبارکت باشد شهرِ خسته.رنگ و رو رفته ازت. زرد و نزار از سر ضمیر خبر می‌دهی. خوشا سعادتِ کوتاهِ شب ولنتاین بر این چهره.

بیت آخر دهه‌ی شصت نام‌جو.

هفت تا مسیر است. سی سال است که این هفت تا مسیر است. همه‌ش هم به میدان آزادی. زنگی و کافور.

30

29

28

27

26

25

...

صدای تو گه است.

«همه‌ی ما وقتی از جا بلند می‌شیم یاعلی می‌گیم. اما چه‌خوب ئه قبل از اون بگیم یاالله. چراکه مبدا و مقصد همه‌ی ما اوست»

( خانومِ نمی‌دونم چی‌چی...مجریِ پدرسگِ* برنامه‌ی امروز جوان ایرانی سلام. کسی که  اسکندرکوتی جلوش فردوسی‌پور ئه)

* گیر ندی حالا که تو به پدرش چی‌کار داری. پدرسگ ممکن ئه رکیک‌ترین فحشی که من می‌دم نباشه. ولی بیش از هر خواهر و مادری خالی‌م می‌کنه. قبلنم گفته‌م.

 

محرمانه...خیلی خیلی محرمانه.

بیست‌و‌خورده‌ای سال است دارد کار می‌کند. توی کارگزینیِ اداره‌ی خودمان و اداره‌ی مرکزی به هر دری زد که آئین‌نامه‌ی  قانون بازنشستگیِ پیش از موعد را بگیرد ببیند چه باید بکند. ندادنش. « محرمانه است... گفته‌اند به هرکسی ندهید...بگو مدیرتان تقاضای کتبی کند از طریق دبیرخانه بیاید... قرار است بزنند توی تابلوی اعلانات صبر کن...»امروز و فردا و پس فردا شد سه ماه.

هفته‌ی پیش، یک روز مرخصیِ اول وقت گرفت. رفت خیابان آزادی. چهارصفحه‌ی آیین نامه را از وزارت‌خانه  کپی گرفت و آمد.

چندتن ناهموار...مشتی ناهشیار.

کینه و خشم، زود و تند بچه می‌کنند. بچه‌هاشان زود بزرگ می‌شوند و همه‌جا می‌شود پر از آدم‌هایی که چشم به خون دارند و تیغ به دست. می‌خواهند یکی را پیدا کنند که قیافه‌اش به گناه‌کارِ جرمی که بر آن‌ها رفته بخورد. یقه‌اش را بگیرند بگذارندش سینه‌ی دیوار و با فریادی که شبیه فریاد شادی ست، گلوله ببندند به‌ش. اما این که فریاد شادی نیست. غصه‌ای‌ست آوار که هی می‌ریزد روی سر و باز می‌ریزد و باز می‌ریزد. تمام نشود هرگز و صدا، صدای همین است. صدای انتقام است که هیچ‌وقت خاموش نمی شود.

شعار تبلیغاتیِ فیلم مورد علاقه‌ام این بود «به دنیا شیرین‌تر از انتقام نیست». راست می‌گوید. انتقام تلخیِ زهر غصه را قرار است بگیرد از کام انتقام‌جوی مصیبت کشیده. که نمی‌گیرد. مزه‌ی دهن‌ش را ولی عوض می‌کند کمکی. و این مذاق تلخ هی دلش از این شیرینی‌ها می‌خواهد تا ابد. هرقدر هم بکُشد و خون بریزد، سرخیِ چرکین خونِ خشک‌شده‌ی آنی که توی آغوشش جان داده پاک نمی‌شود. درد آمده‌اش و هرقدر هم درد بدهد، دست مسیحی کشیده نمی‌شود روی زخم‌ش جوری پاکش کند که انگار نبوده.

کینه و خشم نمی‌میرند. چهرشان دگرگون می‌شود و دست به دست می‌چرخند. به ارث می‌رسند و آنان که سر باز زنند از تملک میراث، نا به کار می‌خوانندشان و ناخلف.  افسانه و قصه می‌شوند گاهی و پدرمادرها، بچه‌هاشان را باهاش می‌خسبانند که توی کابوس‌شان رویا ببینند قهرمان کین خواهی شدن را.

کارِ کاستن از کینه، دارد از کار می‌گذرد کم کم. سَم را سوار هواپیماش کرده‌اند و پاشیده‌اند روی شهر. توی نامه می‌نویسند «از این جا بروید که می خواهیم به توبره بکشیم خاکش را» و این کاغذها را می‌ریزند روی دنیا. گیرندگان، موشک حواله‌ی فرستندگانِ نامه می‌کنند و فرستندگان بیش‌تر کاغذ می‌ریزند. بچه‌ها این را می‌بینند و بزرگ می‌شوند. مثل من که دیدم شیشه‌ی خانه‌ام لرزید آن شب و ریخت پایین. که دیدم توی هرکوچه‌ام یکی کشته شد و شنیدم آن چه می بینم را عربی سبب ساز است. من (بگذار روراست بگویمت) خیالی‌م نیست زیاد از این که عرب‌ها را دارند می‌کشند. نمی‌گویم چه بهتر. آخ‌جون نمی‌گویم و کیف نمی‌کنم. ولی عکس آن بچه‌ای که ترکش خورده توی شکمش، کم‌تر از آن شبی که عکس آنتراکتِ سوخته را دیدم آزرد مرا. میراث‌دار خوبی هستم آخر. ناخلف نیستم و من هم کینه دارم. از عرب‌ها، از اسرائیلی‌ها، از انگلیسی‌ها، روس‌ها، پرتقالی‌ها، هلندی‌ها، فرانسوی‌ها، آمریکایی‌ها. از گشت ارشاد از روزنامه‌ی کیهان...

 توی خاورمیانه به دنیا آمده‌ام و این‌جا، کینه‌اش بیش از گندم می‌روید.

***

بگوشید این وصف‌حال را

قول و قرارها.

شب یلدا قرار است از این که به سر می‌رسد خوش حال‌مان کند شب یلدا قرار است صبح شود و آدم قرار است از این، پندِ پایان شب سیه بگیرد. شب یلدا قرار است کسی تنها نباشد و کز نکند یک گوشه‌ای. قراراست همه دور هم باشند و بگویند و بلمبانند و شعر بخوانند و بخندند. قرار است حال و اوضاع سال آینده‌شان را از حافظ استعلام بگیرند و حافظ هم قرار است خیال‌شان را تخت کند از ابهام پیش رو. قرار است عاشقان به وصال یار برسند، بی‌کاران به کار و بی‌خانه‌ها به سند منگوله‌دار. قرار است  بیماران شفا بگیرند و جیب بدهکاران چاق و چله شود. قرار است همه‌چیز همان جوری شود که  هامون می‌خواست. همه‌جا عشق و آشتی. همه‌جا صلح و صفا. روزهای پس از شب یلدا قرار نیست به این سیاهی باشند.

قرار است بگوید خوش باش. که از فردا، روزش از شب هی طولانی‌تر می‌شود. غصه‌ی ندیدنِ آفتاب را نخور که صبح‌ها، ندمیده می‌چپی توی اداره و عصرها، فقط سرخیِ داغ رفتن‌ش را می‌بینی توی آسمان.

***

دنیا یک وقت‌هایی به قرارهایی که شب یلدا یا پای سفره‌ی هفت‌سین با آدم می‌گذارد وفا نمی‌کند. شاید برای همین است که، نمی‌دانم. همیشه شب‌های یلدا غصه‌م است. همیشه یک جوری ام. همیشه آخرهاش یک گوشه نشسته‌ام برای خودم، و توی تنهایی دستی به دامان حافظ گیرانده‌ام. و همیشه با خودم فکر می‌کردم این فالی که توی تنهایی‌م می‌گیرم سوای آنی ست که پای سفره و کنار خانواده. هیچ‌وقت هم مثل فال‌های توی تلویزیون، یوسف گم گشته ام نامَد. ولی من یکی که هنوز پررو و امیدوارم.

عاشق، که شد که یار به حال‌ش نظر نکرد

ای خواجه، درد نیست وگرنه طبیب هست

***

اگر شد، شب یلدا را تنها سحر نکنید. یعنی اگر قرارتان به این است که چله بگیرید و اناری و هندوانه‌ای و حافظی، سعی کنید آدم زیاد دوروبرتان باشد. اگر هم که حساب‌تان را از این چیزها جدا کرده اید که چه بهتر. اتفاق های این جوریِ توی تقویم، آینه‌ی دق آدمند. که بگویندش ببین، یک سال دیگر هم گذشت.

منابع خدادای.

چرا هوا این قدر سرد ئه؟ ناسلامتی این مملکت رو نفت خوابیده­ها.

یک چشمه از هزاران.

زنگ را درست نمی­کنیم و روی در با ماژیک می نویسیم «زنگ خراب است در بزنید».