«جوونای خوب تو این مملکت زود پرپر می شن»

«من ایشونو درست نمی­شناختم. خدابیامرزدش. یه بار با مهدی بودیم که تو خیابون دیدیم­ش. تاکسی گیر نمی­اومد دیدم یه پراید هاچ­بک جلومون زد رو ترمز. چهارراه ولی­عصر بود. مهدی خندید گفت بابا این که رفیق خودمون ئه که. عجب بچه­ی خاکی و خوبی بود. یه چند دقیقه­ای نشسته بودم تو ماشین­ش اونو مهدی هی شوخی می­کردن چرت و پرت می­گفتن به هم...از تو آینه نگاهی انداخت به­م، گفت:«شما که مشخص ئه آدم حسابی هستی...با این مهدی واسه چی می­پری؟». خلاصه سرِ شوخی رو با منم باز کرد دیگه. آخر شب به هم فحش خوار مادر می­دادیم. البته به شوخیا. اون­روز که زنگ زدم به مهدی دیدم صداش گرفته گفتم مهدی چی شده؟ گفت« اون رِفیق­م بود... رضا»... گفتم خب؟ یهو مهدی زد زیر گریه. کم پیش می­آد آدم یکیو تو یه جلسه ببینه انگار که هزاربار دیدتش. باورت نمی­شه اصلن تمام سرم داشت گیج می­رفت.»

سنگ و لنگ.

همیشه یا یه کارگر ساختمانی دراثر سقوط از داربست جان خود را از دست می­ده یا تو پاک­دشت یه زمینی چیزی یهو می­شینه و خونه زندگیِ مردمو تخریب می­کنه. هیچ­وقت نمی­گن یکی به علت خوش­بختیِ مفرط دچار سانحه شد.

Free discussion

«خانوم­م خیلی خوب ئه ها. ولی کاش سید بود...یعنی سیده بود. من یه دوستی دارم واسه ازدواج­ش دوتا شرط داره. یکی این که خانوم­ش چادری باشه، سادات هم باشه. [کمی فکر کرد]...خب البته شرط دوم­ش یه خورده نامعقول ئه. ولی اگه زن آدم سیده باشه بهش هیچی نمی­شه گفتا...[خندید]»

پنجنامه.

پنج...و من در پنج

سیاوش.

                             

( + )

نام فیلم: روز دزدها.

طرح: روز مانور نیروی انتظامی که همه­ی ماشین­های پلیس توی اتوبان همت هستند، یک دسته­ای می­روند صرافی­های چهارراه استانبول را خالی می­کنند. یک جای فیلم باید سکانس­هایی موازی از لخت شدن صرافی­ها و قطار آژیرکشانِ ماشین­های پلیس باشد. دزدی که دارد تمام می­شود و دزدان کاسه کوزه­شان را جمع می­کنند، می­بینیم که قطار به هم می­ریزد و  ماشین­های پلیس به هم می­پیچند و می­خواهند دور بزنند  که نمیتوانند. مامورهای بی­سیم به دست لابه­لای ماشین­ها این­ور و آن­ور می­روند. مردمِ تماشاچی هم که خبر دار شده­اند داستان از چه قرار است، هرهر می­خندند و متفرق نمی­شوند.

آمریکا را در تابه انداخته، سرخ کنید.

« امروز جنابِ آقای میرکولتوف مقام محترم ریاست جومهوریِ کشورمان در پِیامی به باراک اوباما، رییس جومهور کشور اِمریکا به وی پیش­نهاد نمودند که پس از سی­صد سال دَس از اِمپِریالیزمِ خود ورداشته و نظام سوسیالیزتی را جای­گوزینِ رژیم مملکت خویش نمایند. آقای رِییس جومهور در آخِرِ نامه­ی خود اعلام کردند که حاضرند در این راه به مملکتِ اِمریکا و شخص آقای اوباما کمک­های شایان توجهی با عنایت به دست­آوُردها و تجرِبیات کشور عزیزمان بِنُمایند...صدا ما را از اخبار کلیِ رادیو ملی میهنیِ جومهوریِ خلق برای خلقِ قانقاریا می­شنُوید»

منو بزن که خسته ام از زنده بودن تو قفس.

لاله­زارِ رضا یزدانی دوتا ورژن دارد. یکی که توی کاست پرنده بی پرنده هست و یکی دیگر که تیتراژ آخر حکم. و من عاشق این دومی ام

( + )

گندزنی.

یه وقتایی آدم این­قدر صبر می­کنه می­ذاره گندِ کار، خودش دربیاد.

انگار بازی­گر یه فیلم پُرنور سر سکانس اصلی ورداره بگه: « ببخشید ببخشید...من الان متوجه شدم چیز ندارم»

در راستای خودمونی سازی.

گزارش­گر ویژه­برنامه تولد امام رضا: «تا حالا حاجت تلفنی هم از امام رضا گرفتین؟»

پیرزنه: «بله...بله...خیلی شده»

***

مداح، از امام رضا می­خواهد وی را در درگاه­ش بپذیرد: «مگه غلام سیا نداری؟»

در بحر نمی گنجد به ژانر در می آید.

ژانر جدید ترانه: خلیج فارس

(تعریف ژانر: فعالیتی که سگ و گربه هم انجام می­دهند. حتا رضا یزدانیِ عزیزِ ما)

TOUT VA BIEN

بله. بالاخره یه روز می­رسه که من با میلیاردها تو حساب بانکی­م، تو سواحل هاوایی لم داده­م و یهو به خودم می­گم:«نیگا کنا...الان تو ایران عصر جمعه­س...چه قدر اون موقعا عصرای جمعه داغون بودم...هی...» لب­خند می­زنم و زیر آفتاب خودمو قشنگ پهن می­کنم. هیچ نگرانی­ای وجود نداره و از این هم نمی­ترسی که همه­چی خواب باشه یا یه خوشی­یِ موقت.یا این که فردا باید برگردی اداره. بله عزیزمن. بالاخره اون روز می­رسه.

آن گاه که ناسزا گفتن دشوار می نماید.

انسان در بسیاری اوقات ناکامی­ها و نامرادی­های خویش را بر گردن دیگران می­نهد. خانه­اش، شهرش، پدر و مادرش، مدرسه­اش، آن معلم کلاس چهارم که توی ذوف­ش زده بود، یا پدرش که در چهارده سالگی برایش گیتار نخریده بود یا فرهنگ حاکم بر جامعه که اجازه­ی بلندپروازی به او نمی­داد.

اما دردناک­ترین لحظات برای یک بشر شکست­خورده، باری آن هنگام است که در می­یابد همه­ی همه­ی تلخ­کامی­ها، ناشی از خودش بوده و نیروی کمی که برای خواستن­های­ش به مصرف رسانده. در این هنگام وی نمی­داند به چه کسی باید ناسزا بگوید و لعنت بفرستد. و همین موضوع که باعث جلوگیری از تخلیه ی احساسی اش می شود، بار اندوه و شوریدگی را افزون می­سازد. افسوس و حسرت. آدم یزید هم که باشد باز یک جاهایی واقعیت این­قدر پررنگ است که نمی­شود ندیدش.

من به حال دل گریه می کنم...دل به حال من خنده می کند.

وقتی می­دانی بغض اگر کنی نمی­ترکد، اصلن بی­خیال­ش شو. یا باید هار هار گریه کنی یا این بغض می­ماسد توی گلوی­ت تا سال­ها.  پس بی­خیال شو برو یک جایی برای خودت گم شو.

گربه خواران.

گفته می­شود، گربه­های ما را می­خواهند بدهند چینی­ها بخورند.

 

بارون بارون ئه....

باران خوب است، توی ترافیک دو ساعت گیر کردن و توی صف اتوبوس و تاکسی خمیر شدن بد است.

برف خوب است، گرفتن گلوی کوچه­ها بد است.

آفتاب ظهر تابستان خوب است، زیر آفتاب دنبال بدبختی­ها دویدن بد است...[ویژه­ی خواهران]:خیس شدنِ تن و بدنِ آدم زیر مانتو مقنعه بد است.

همیشه کلن باید زندگی بلنگد. و اگر خوش شانس باشیم یک جای کار می­لنگد.

انتخابات در اداره.

- اوباما سیاه پوست ئه واسه همین نمی­ذارن رییس جمهور بشه

- نه بابا اینا همه ش فیلم­شون ئه.

روز انتقام.

امروز شنبه بود. روز بعد از بازی­های هفته­ای که توش پرسپولیس باخت و استقلال برد. استقلالی­ها امروز خودشان را خفه کردند. از راننده­های تاکسیِ سرخط بگیر تا دانش­جوها و مدرسه­ای­ها و البته کارمندها طبعن.

استقلالی­ها همیشه تحقیر می­شوند، همیشه توی سرشان می­خورد. همیشه شیش تای پنجاه و دو و دوران دسته سوم را چماق می­کنند و می­کوبند بر ملاج­شان. هواداران پرسپولیس در اکثریت هستند و این بار نمی­شود هواداریِ استقلال را با عنوان خاص بودنِ اقلیت ارزش گذاشت. همه­ی این­ها باعث می­شود پرسپولیسی­ها همیشه استقلالی­ها را از بالا نگاه ­کنند. تا حالا بارها شنیده­ایم که خطاب به استقلالی­ها می­گویند: « تو خجالت نمی­کشی استقلالی هستی؟» اما هم­چین چیزی را هرگز به پرسپولیسی­ها نمی­گویند.

حالا استقلال برده و پرسپولیس باخته. استقلالی­ها شادمانند، شیرینی می­دهند و به تلافیِ یک عمر تحقیر، کُری می­خوانند.  این­روزها روزهای انتقام است. روزهایی که هواداران استقلال امیدوارند آغازگر دوران سلطه­شان باشد. دوران تحقیر پرسپولیسی­ها.

 یونان چند ماه بعد از آن قهرمانی در یورو2004، در مقدماتی جام جهانی به مالت هم می­باخت.

مردها و نامردها.

مادری هست که پسرش تو جنگ گم شده. بنیاد شهید، اعلام کرده شهید است و هرماه یک  پولی به­ش می­دهد. ولی او از همان اول تا همین الان پو­ل­ها را گذاشته توی بانک که یک روز پسرش بیاید و بردارد. مادر مریض و رو به مرگ است و پسرهای دیگرش دعوا دارند که پول را که بعد از این همه سال حسابی قلمبه شده، کی بردارد. خواهرشان می­گوید بعد از مادر با پول­ها مدرسه بسازیم. ولی برادرها قبول نمی­کنند.

                                                         ***

فیلمفارسی­ها را از روی  زندگی نمی­سازند. ما داریم از روی فیلمفارسی­ها زندگی می­کنیم.

 

 

درکنارهم.

تو دبستان به­مون می­گفتن لیوان و دسمال بیارین.هرروز سر صف می­گفتن نماز بخونین و به پدر و مادرتون نیکی کنین و لیوان و دسمال بیارین.اون موقعا فکر می­کردم لیوانودسمال یه ماهیت جدایی­ناپذیرن و یکی بدون اون یکی معنایی نداره. مث پلوخورشت.