وقتی یه چیزی کشف می کنه.

از اول صبح تا حدود ساعت  ده توی راه­روی اداره هرکس را که می­بیند می­گوید: « بیست و پنج نفر مصدوم شده­ن. دونفر هم حمله­ی قلبی کرده­ن بردن­شون بیمارستان. یه سی چل نفری هم سرپایی کارشونو راه انداختن. خود رادان و آدماش بعد از بازی قطبی رو بردن تو رخت­کن» و من هی این دیالوگ­ش را از دور و نزدیکِ راه­رو می­شنوم.

پیوست: بلندگو به درد این­جور مواقع می­خوره.

توصیه می کند.

-« [...] نزنید، اگرم می­زنید با آب گرم بشورین».

(به نقل از یه دبیر فیزیک دبیرستان البرز، خطاب به دانش­آموزان نوشکفته، در حالی که با دست هم ادای اون کار رو درمی­آورد.سال 1374)

...

هر خری از ظن خود شد یار من

پدرسگ شناسی.

توی یکی از این فیلمای دهه­ی شصت درباره­ی بچه­ها و روستاییا، یه پسره بود که می­­خواست برای ادامه­ی تحصیل در مقطع راهنمایی بره شهر. پدرش مخالف بود و می­گفت باید این­جا بمونی تو مزرعه کمک کنی. پسره گوش نکرد و رفت اسم­شو توی مدرسه­ی توی شهر نوشت. سیامک اطلسی وقتی که این خبر رو شنید داشت توی نعلبکی چایی می­خورد، یهو براق شد و داد زد: «مگه تو صاحب اختیار نداری، پدرسگ». این پدرسگ رو با چنان لحن غلیط و کش­داری گفت که من از همون روز عاشق این فحش شدم. البته پدرسگ فحشی نیست که بشه تو دعوا داد. یعنی اصولنم وقتی یه دعوا بالا بگیره معمولن فحشای چارواداری و خواهرننه­ای می­دن نه پدرسگ.( من خودم اهل دعوا نیستما این چیزا رو از سال­ها پژوهش درمورد دعوا به دست آوردم. پژوهش درمورد دعوا یعنی وقتی یه جا دعوا می­شه وایسیم تماشا و هی از این و اون بپرسیم آقا چی شده؟ آقا چی شده؟)

به هر حال، پدرسگ فحش مهجوری شده و بعید هم نیست تا سال­هایی نه چندان دور از حافظه­ی تاریخی­یِ مردم پاک شه.

از فوایدWEBSTATS 4 YOU

در جست و جوی عبارت عفت کلام در گوگل، من بعد از قرآن کریم رتبه­ی دوم رو دارم.

ببینین

وقتی قرصامو نخورم.

از دست این همه پول خسته شده­م. دیگه ثروت و دارایی­هام منو ارضاء نمی­کنه. الان غیر از هزار و سی­صد میلیارد دلاری که به عنوان سود سرمایه­گذاری­هام تو حسابام دارم، و اون هفت­صد میلیارد دلاری که به عنوان ذخیره­ی روز مبادا نگه داشتم، پونصد و بیست میلیارد دلار تو دستم ئه که واقعن نمی دونم باهاشون چی کار باید بکنم. که چی این همه پول؟ یه آوای عاشقانه یا یه لب­خند از روی مخبت و صداقت، به تمام دارایی­های دنیا می­ارزه. دیروز پشت چراغ قرمز پسرک فال­فروشی رو دیدم که با اون قد کوتاه و اندام نحیف­ش، لای ماشین­ها می­گشت و از مردم می­خواست ازش فال بخرن. کسی چیزی ازش نمی­خرید. این­جا بود که احساس کردم می­تونم توی زندگی­یِ این پسر نقشی بازی کنم. از راننده خواستم صداش کنه. شیشه رو کشیدم پایین و تمام فال­هاش رو ازش گرفتم. برق شادی­ای که توی چشم­ش بود به اندازه­ی تمام ثروت دنیا برام ارزش داشت. حاضر بودم همه­ی زندگی­مو بدم اما یک لحظه بتونم مث اون شاد باشم. البته همون موقع چراغ سبز شد و ما مجبور شدیم حرکت کنیم. پسرک رو می­دیدم که چند صد متر دنبال ماشین ما می­دوید. تلاشی مقدس و ستودنی. واقعن به­ش غبطه خوردم. دل­م می­خواد از همین امروز پولامو بریزم دور و توی یه کلبه تو شمال، زندگی کنم. یه هیزم شکن مهربان و شاد.

اشعار متحولانه.

توی واحد حراست یه اداره­ای این شعرو پرینت گرفته بودن چسبونده بودن به دیوار:

در کشور عشق مقتدا خامنه­ای ست

فرماندهی­یِ کل قوا خامنه­ای ست

دیروز اگر عزیز مصر یوسف بود

امروز عزیز دل ما خامنه­ای ست.

در ضمن این عکس رو هم ببینید و با خوندن شعر رو پلاکارد سبز، متحول بشید.

مرتیکه ی بی شرف.

آقا یه بار چندین سال پیش یکی ما رو اسگل کرده بود، ازم پرسید: «تا حالا کنسرتای متالیکا رو دیدی؟» من هم ندیده بودم خب، راست و حسینی گفتم نه.

«خیلی کنسرتاشون خشن ئه. تو یکی از کنسرتا یه زن محکوم به اعدام رو از زندان گرفته بودن، روی صحنه از وسط با اره برقی نصف­ش کردن»

خب خداییش منم یه چند ثانیه­ای باور کردم ولی فوری دوزاری­م افتاد.

بازم خودشناسی.

از کشفیاتی که توی این یه هفته ده روزی که کامپیوتر نداشتم کردم، این بود که دچار یه جور شهوت وصف­ناپذیر برای نگاه کردن به مانیتور نفر بغل دستی توی کافی نت هستم. یه بار طرف رسمن شاکی شد پاشد رفت.

من واقعن بابت این چیزی که هستم معذرت می­خوام.

اه...

هیچ­چیز نفرت­انگیز تر از این نیست که یه مسیر طولانی رو با یه راننده تاکسی بیای بعد اون هی زیر لب غر بزنه.