تحریم...
نمیخواد پیامک رو تحریم کنین. خودش همینجوری تحریم ئه.
نمیخواد پیامک رو تحریم کنین. خودش همینجوری تحریم ئه.
دختر نیلوفر
چرا میکنی کل کل
کی دیدی از من خرتر
کی دیدی از من نفهمتر
دارم میمیرم ای خدا
فِک میکنم غنیمت ئه
- آدم جیگرش کباب میشه میبینه جوون به این سن و سال توی این دام افتاده.
- چی شده؟ مُتاد شده؟
- نه رفته رای داده.
- آخی...بیچاره مادرش.

نه به اصلاح طلبها ایمان و عشق و علاقه و یا حتا اعتماد کامل دارم، نه منتظر یه معجزه از دل بنیاد بارانِ خاتمی هستم. اینو کاملن قبول دارم که محمدرضا خاتمی، هیچ وقت نمیآد برای کسی غیر از خودش یه روزنامهی آزاد راه بندازه یا ازش حمایت کنه. میدونم که اصلاحطلبا «حکومتی» هستن. اینو پذیرفتهم که سیاستمدارا (چه اصلاحطلب، چه اصولگرا چه تندرو و چه میانهرو) برای قدرت حاضرن روحشونو به شیطان هم بفروشن. من فقط و فقط می خوام این احتمال رو که یه صدای مخالفِ جریان تندرو، توی مجلس وجود داشته باشه آزمایش کنم. یه صدایی که جلوی این ادبیات لمپنییِ سیاست امروز ایران رو بگیره. این تنها دلیلی ئه که منو فردا وادار به رای دادن میکنه. و این که مطمئن ام با رای دادن من هیچ چیزِ بدی، بدتر نمیشه.
من میخواستم دمِ انتخابات یه چیزی بنویسم، گفتم این نوشتهی نبوی رو بذارم خیلی بهترئه:
به این جمله های قصار انتخاباتی که ایرانیان معمولا به کار می برند، دقت کنید.
فرصت: دولت و شورای نگهبان می خواستند فرصت را تلف کنند تا ما نتوانیم در انتخابات حضور فعال داشته باشیم، به همین دلیل ما هم در تمام این مدت فرصت را از دست دادیم.
دولت: مردمی که به خاتمی رای دادند، در حقیقت با نظام بیعت کردند، مردمی که علیه خاتمی هم رای دادند، با نظام بیعت کردند، در هر حال هر کسی به هر کسی رای داده باشد با نظام بیعت کرده است.
دقت در سیاست: ما فکر کردیم اینها می خوان رفسنجانی رای بیاره، رفتیم به احمدی نژاد رای دادیم، نگو اصلا بازی شون همین بود، ما هم اصلا حواس مون نبود.
رای: عجب غلطی کردیم دفعه قبل رای ندادیم، حالا اگر رای بدیم فایده نداره، این دفعه رای نمی دیم.
من: من دوست دارم خاتمی رای بیاره، ولی هرگز حاضر نیستم توی انتخابات اینها شرکت کنم، افتخار می کنم که شناسنامه من تا به حال یک مهر هم نخورده.
دوم خرداد: دوم خرداد مردم رای دادن، نتیجه اش این شد، حالا دیگه ما رای نمی دیم، البته من دوم خرداد هم رای ندادم.
صندوق: ما به هر کی رای بدیم، اینها همونی که دل شون می خواد از توی صندوق درمی آرن.
کار یک سره: ما رای نمی دیم که کار اینها یک سره بشه، دنیا بیاد بزنه پدر اینها رو دربیاره، ولی اگر تمام دنیا هم بخواد به ایران حمله کنه خودم می رم باهاشون می جنگم و نمی گذارم مملکتم دست اونها بیفته.
تحریم: ما اگر تحریم کنیم سی درصد هم توی انتخابات شرکت نمی کنن، البته اگر احمدی نژاد سرکار اومد بخاطر تحریم کردن ما نبود، مگه ما چند درصد هستیم؟
صلاحیت: ما می دونیم اونها صلاحیت های نامزدهای ما رو رد می کنن که ما در انتخابات شرکت نکنیم، تا خودشون پیروز بشن، ما هم در انتخابات شرکت نمی کنیم تا اونها پیروز بشن.
نامزدها: ما گفته بودیم در انتخاباتی که صلاحیت نامزدمان را رد کنند، شرکت نمی کنیم... اما اکنون با وجود اینکه صلاحیت نامزدهای مان را رد کردند لازم است در انتخابات شرکت کنیم.
مردم: مردم هرگز به خاتمی رای ندادند، آنها برای لج کردن با ناطق به خاتمی رای دادند، مردم از لج هاشمی به اصلاح طلبان مجلس ششم رای دادند، مردم از لج هاشمی به احمدی نژاد رای دادند، یک سال بعد هم مردم از لج احمدی نژاد برای انتخابات خبرگان به هاشمی رای دادند.
منبع: روز آنلاین
یکی از دوستان یه کاری داره که با مردم در ارتباط ئه (یه کاری مث کارمند بانک مثلن). یه بار یه بابایی اومد و مدارک ناقصش رو داد و میخواست کارش انجام بشه. رفیق ما هم بهش گفته این مدارک رو اینجوری کامل کن بیار بعد. یارو زیر بار نرفت و گفت الا و بلا باید انجام بشه. بعد از مدتی که دید رفیق ما زیر بار نرفت گفت: «ببین من سپاهیما» رفیق ما هم بهش گفت: «خب سپاهی هستی که هستی. مگه من آمریکای جهانخوارم که منو از سپاه میترسونی»
خواب میدیدم دارم یه گزارش تلویزیونی دربارهی یه بازییِ تهاجمفرهنگیای میبینم که توی اون بازی باید به حزب الله لبنان حمله میشد و اینا. بعد خودم رفتم وسط بازی. نه اینجوری که بازیکن باشم، خودم وسط دنیای بازی بودم. اسم بازی «گارد فرودگاه» بود. یه آر.پی.جی سفید درخشان کف زمین بود که اونو برداشتم به یه هواپیمای جنگی شلیک کردم. هواپیمائه منفجر شد و بازی کلی جایزه بهم داد. جایزههایی مث این که چندتا هواپیمای باری در اختیارم گذاشتن و گفتن یه فرودگاه توی سومالی ازم پشتیبانی میکنه. یا این که مییتونستم هواپیماهای خرابم رو تعمیر کنم و از این جور چیزا که کلی باهاش حال کردم. بعد از این قضیه دوباره برگشتم به دنیای واقعی. یه گزارش تلویزیونی (این دفعه تلویزیون ایران نبود) دربارهی همون فرودگاهی که مامورش بودم. گزارشگر میگفت مسوولای فرودگاه برای جابهجا کردن هشتادهزار چمدونی که در روزهای کریسمس توی هر پرواز هست، کلی سیستم خفن تدارک دیدن. بعد تصاویر این سیستم رو نشون داد که اینجوری بود که به هر چمدون یه بندی چیزی وصل کردهبودن، سر بندو دادهبودن دست مسافری که چمدون مال اون ئه. از اول تا آخر پرواز بند دست مسافر بود و آخرش باید بند رو دنبال میکرد میرسید به چمدونش.
هر چرت و پرتی رو ربط میدن به انتخابات. یه بار راجع به انتخاب زن در عصر حجر یه فتوفیلم ساخته بودن که مثلن بامزه بود. یه بار راجع به این که آقای کمالی که به گلها دیر به دیر آب میده شایستگی رسیدگی بهشون رو نداره، و بعد این دیالوگ: «من در حیرتم حالا که برای رسیدگی به این همه گل این قدر برنامه ریزی لازم ئه، پس اونایی که برای یه باغ پرازگل تصمیم میگیرن چه کار سختی دارن؟؟؟؟[وای وای وای...ما فهمیدیم. ما فهمیدیم]»
یه بار دیگه هم انتخاب در خرید گند و لباس عید رو به انتخابات ربط میدن.
یکی دو روز پیش داشت دربارهی پرورش ماهیهای آکواریومی توی مازندران یه برنامه پخش میکرد، من نشسته بودم ببینم خب ربط این به انتخابات چی ئه. آخرشم سوسک شدم فهمیدم یه برنامهی مستند معمولی بود.
این محسن حاجیلو رو هم که هرسال در فاصلهی انتخاباتها میذارن تو فریزر سر انتخابات درش میآرن. بعد تو برنامهش هر دلقکبازی و چرندگرایی هم دلش بخواد در میآره. (این بار یه دفعه پرید تو برفا)
در فیلمهای هندی زنها تا آخرین لحظه عاشق شوهرشون هستن. آخرین لحظهی زنها توی فیلمهای هم معمولن یا آخرین لحظهی فیلم ئه یا لحظهای که جلوی در خونهشون با یه ماشینِ پولداری تصادف میکنن و میمیرن.
«خدایا، زنان ما را زنان فیلم هندی بفرما.»
(دکتر علی شریعتی و حومه)
نوروز امسال یه عده از خوانندگان ایرانییِ مقیم خارج به دوبی میآن تا برای ایرانیهایی که از ایران به دوبی میرن کنسرت بذارن.
نزار القطری، مداح پرطرفدار عرب هم این روزها در ایران ئه تا برای ایرانیان مداحی کنه.
ما مردمی چندصدایی هستیم که زیر حکومت یه سیستم یک صدایی زندگی میکنیم. (بعضی وقتها هم بیصدا)
یه بار میشینم واسه خودم میگم که آره من باید فلان کارو بکنم و فلان و فلان و فلان و فلان...بعد یهو یه اتفاق فلان فلان شدهای میافته فلان میزنه به زندگیم مخم فلان میشه.
توی دریاچهی مصنوعییِ پارک ارم، مرغ ماهیخوار هست. از این کوچیکا البته. ولی این که تونستن مرغهای ماهیخوار رو هم به هر ترتیبی گول بزنن خودش جالب ئه.
سعید جلیلی، دبیر شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی، در حالی از پیروزییِ ملت ایران براساس آخرین گزارش البرادعی صحبت میکنه و اونو به مردم تبریک میگه که فضا و طراحییِ تالاری که برای این نشست رسانهای انتخاب شده، حکایت از انزوا، ترس و تلاش برای قدرتنمایییِ ایران داره.
خیلی واضح ئه که این مساله کاملن سهوی بوده و دولت چنین هدفی رو از انتخاب این تالار برای برگزارییِ نشست خبری نداشته، اما بهترئه که مسوولان از این به بعد روی این جزئیات توجه بیشتری کنن تا برنامههای اصلاح دیدگاهها نسبت به ایران در افکار عمومی جهان (البته اگه همچین برنامهای اصلن وجود داشته باشه) با دقت و موفقیت بیشتری پیش بره. توی ادامهی مطلب یه چیزایی دربارهی فاجعههای طراحییِ صحنهی این نشست نوشتهم. اگه خواستین روی ادامهی مطلب کلیک کنین. (خیلی طولانی شد. شرمنده)
میگن هر آدمی در موقعیتهای اضطراب آور، واکنشهای خاص خودشو داره. مثلن یکی پیشونیشو میخارونه، یکی پاشو تکون میده یکی لباشو گاز میگیره، یکی هم مث من دندوناشو به هم میسابه.
بعد از چندین شب تماشای برنامهی دو قدم مانده به صبح، متوجه واکنش عصبییِ کارگردان تلویزیونییِ برنامه در دکوپاژ زنده و سوییچ کردن نماها شدهم. این بابا هر وقت یکی یه حرف بوداری بزنه که احتمال جمع شدن برنامه ازش بیاد، به تصویربردارش میگه یه نمای باز از استودیو نشون بده که توی عمقش صالح علا دیده بشه و دو نفر توی پلاتوی گفتوگو (که صالح علا بهش میگه مَرغزار گفتوگو) در جلوی تصویر باشن.
تا حالا چندین بار این حرکتو دیدهم. یه شب پانتهآ بهرام اومده بود و داشتن جلوی دوربین زندهی سیمای جمهوری اسلامی خیلی ریلکس با رحمانیان بگو بخند میکردن و دربارهی سانسور نمایشهای جشنوارهی تاتر فجر شوخی میکردن. یه بار هم همین دیشب بود که چنگیز جلیل وند، بدون استفاده از پسوند سابق، گفت ما تو مدرسهی پهلوی درس میخوندیم.