یکی از دوستان یه کاری داره که با مردم در ارتباط ئه (یه کاری مث کارمند بانک مثلن). یه بار یه بابایی اومد و مدارک ناقص­ش رو داد و می­خواست کارش انجام بشه. رفیق ما هم به­ش گفته این مدارک رو این­جوری کامل کن بیار بعد. یارو زیر بار نرفت و گفت الا و بلا باید انجام بشه. بعد از مدتی که دید رفیق ما زیر بار نرفت گفت: «ببین من سپاهیما» رفیق ما هم به­ش گفت: «خب سپاهی هستی که هستی. مگه من آمریکای جهان­خوارم که منو از سپاه می­ترسونی»