مشکلات.

                                          

ببینید من یه­وقتایی آهنگای دث­متال گوش می­کنم. ولی چون از صدای بلندش اعصاب­م خورد می­شه، صداشو تا جایی که ممکن ئه کم می­کنم. به نظرتون من دیوونه­م؟ آخه به هرکی می­گم می­گه دیوونه­ای.

تشخیص.

                                       

و تو ای فرزندم. آن­روز که دیدی انگشت فروکردن توی سوراخ نافِ مجسمه­ی بودا، دیگر وسوسه­ات نمی­کند، بدان که دوران کودکی­ی تو به پایان رسیده­است.

خاطره.

-اگه می­شه تلخ­ترین و شیرین­ترین خاطره­ی دوران کاری­تونو تعریف کنین.

 

-والا یه­جمله­ای هست که همه می­گن...کار ما همه­ش خاطره­س. آخه باورکنین لحظه لحظه­ی کار ما تو ذهن آدم می­مونه.

 

-خب یکی از اون گل­های خاطرات­تونو بگین چون بینندگان ما همیشه مشتاق شنیدن خاطرات شما و هم­کاران­تون هستن.

 

-عرض کنم که...چیزی که الان یادم می­آد که حالا هم به نوعی خاطره­ی تلخ ئه هم شیرین این ئه که من برای بازی تو یکی از فیلمای یکی از استادای بزرگ سینما دعوت شده­بودم که البته می­تونست افتخار بزرگی باشه برای دوران کاری­ی من. و ایشون هم معروف هستن به رعایت نظم تو کاراشون. جلسه­ی اول فیلم­برداری

آفیش من صبح بود. خدمت­تون عرض کنم که بنده یه عادتی که دارم این ئه که یعنی از بچگی همین عادتو داشتم تا الان...صبح­ها تا... خیلی می­بخشید دست­شویی نرم اصلن نمی­تونم پامو از خونه بیرون بذارم...چندبارهم تو مدرسه به­خاطر همین داستان از ناظم کتک خوردم...خلاصه اون شبش کته با ماست خورده­بودیم عرض به حضورتون صبح که رفتیم نشستیم دست­شویی...هرکار کردیم....

 

-خب...ما...اجازه­بدین که یه سرود زیبا از آقای چنگیز حبیبیان تقدیم بینندگان عزیز کنیم بعد دوباره میایم خدمت­تون.

                                       *  *  *

پیوست: این جریان واقعی نیستا. گفتم که یه­وقت گم­راه نشین.

 

بعضی وقتا دلم می‌خواد فقط یه دیالوگ نوشته‌باشم.بدون این‌که سروتهی داشته‌باشه.

ما که هیچ­چی نگفتیم. اصلن خبرهم نداشتیم. خودشون بریدن و دوختن و حالام می­خوان بکنن تن ما.

نمی­ره خب...

گورباباش.

پیغام من به‌ش این ئه:

برو به جهنم امتحان لعنتی

پیوست: این دیالوگا مال ادبیات فیلمای هالیوودی ئه. چرا ما تو ادبیات‌مون از این دیالوگا نداریم؟؟؟؟

زاییدی...دیوونه‌ای تو.

ما دیوانه­ها یه چیز شنیدیم که می­گن فاصله­ی جنون و نبوغ خیلی کم­ئه، همه­ش سعی می­کنیم رفتارهای دیوانه­وارمونو، نبوغ­آمیز نشون بدیم. یه وقتایی حتا به خودمون هم.

نه باباجونِ من...دیوانه­ایم ما....


پیوند بی‌ربط:

 به یاد بیژن مفید (رادیوزمانه).

فیل.

                                 

فرشاد می­گه یه­بار یه لپ­لپِ گنده خریده...بعد از توش فیل دراومده. هرچی بهش می­گیم فیله رو بیار ببینیم می­گه مامانش گفته اگه خانوم ناظم فیله رو ببینه ازش می­گیره می­بره باغ­وحش.

انتقام.

«اصلن اون‌موقعا آدم به این‌چیزا فکر نمی‌کنه که. بچه­س تو دنیای خودش­ئه. چه­می­دونه رو ماشین هم­سایه­ش که هی توپاشونو پاره می­کنه، اگه بنویسه «کچل»، بیست سال بعد برای تحقیقات محلی­ی  استخدام رسمی پشت سر آدم می­گه طرف عرق­خورئه و خانوم­بازئه و اینا. اونم فط به خاطر یه کچل. کاش اقلن فحش خوار مادر می­نوشتم. حالا امشب یه حالی به دیوار خونه­شون بدم...کف بالا بیاره مرتیکه­ی کینه‌شتری‌ی...  کچل.»

سه شنبه.

کنار هم ساکت نشسته­بودند.از بیرون صدای ماشین­هایی که ترافیک اتوبان را از کوچه­ی آن­ها میان­بر می­زدند می­آمد. رضا بلند شد پنجره را بست.سیگارش را از کنار عکس شیرین که روی شیشه­ی میز عسلی افتاده­بود برداشت. گرفت طرف شیرین که روی مبل قوز کرده­بود و  دستش حلقه بود دور زانوهایش. شیرین پرسید:«فکر می­کنی کجا انداختنش؟ » جوابی نشنید.

تو سطل آشغال و این­جورحاها؟»

رضا سیگاری برداشت و روشنش کرد. رفت پای پنجره. دود سیگار را که بیرون­می­داد می­خورد به شیشه و برمی­گشت طرف صورتش. پنجره را باز که کرد صدای خیابان دوباره ریخت توی اتاق.

بغض شیرین گفت: «نکنه بذارنش تو شیشه­ی الکل؟»

لب رضا به خنده بازشد.همیشه توی بدترین اوضاع هم یک­هو سوژه­ای  خنده­دار خودش را نشانش می­داد. این دفعه یاد جوک قزوینی و ترشی­ی بچه افتاده­بود.

چرا نذاشتن من ببینمش؟...ترسیدین حالم بد شه؟ بدتر از این؟...کاش می­ذاشتن خودمون خاکش کنیم» بغض شیرین دوباره ترکید.

بادی که می­آمد دود سیگار را برمی­گرداند توی صورت رضا.

دورافتاده.

                         

-اول باید شماره رو بگیری.بعد که اون خانومه حرفاشو زد شماره­ی رمزو وارد کنی. برات رمزو درشت نوشته­م.بعدش کد رو می­گیر و بقیه­ی شماره رو.متوجه شدی؟ ببین برات رو کاغد نوشته­م.

-خیلی سخت­ئه.کاش نمی­رفتن.

چه کسی....؟

بعد از یک سخن­رانی­ی بی­نظیر درباره­ی پرتقالی­ها(درحالی­که منظورش پرولتاریاست.) به رستوران زنگ می­زند و «ژیواگو با آناناس» سفارش می­دهد. بعد با خودش می­گوید: «ژیواگو که دکتر بود.»

ستاره ها.

در میان فهرست دانش­جویان ستاره­دار، نام «شورش مرادی» و «سامان ساکت» دو دانش­جوی دانش­گاه کردستان به چشم می­خورد.

من می­تونم در باره­ی دلایل ستاره­دار شدنِ اولی یه حدسایی بزنم. ولی هرچی فکر می­کنم نمی­فهمم یه آدمِ ساکت چرا باید ستاره­دار باشه؟

فهرست دانش جویان ستاره دار به نقل از خبرنامه ی گویا.

مرگ بر استرالیا.

ببین منم باهات موافقم که بالاخره باید یه جایی رو از روی نقشه محو کنیم.ولی داشتم فکر می­کردم بهترئه به جای اسرائیل، محو این استرالیا رو بریم تو کارش.تازگیا اومده تو کنفدراسیون فوتبال آسیا.دیگه عمرن بتونیم بریم جام­جهانی.از من گفتن بود.البته بذار سریال پرستاران تموم شه بعد.حیف ئه.

پیوست: دیالوگ­هایی از قسمت اخیر پرستاران.

تری(خطاب به میچ) : من می­خوام دوباره از اول شروع کنیم.بهم تلفن بزنی...من گل می­خوام...سینما...می­خوام زیر شیشه­ی ماشینم یادداشت بذاری...

میچ: هرچی تو بخوای...

خداییش حیف نیست قبل از تموم شدن پرستاران بزنیم استرالیا رو نابود کنیم؟ولی بعدش نابودی استرالیا لازم ئه.

پیوند:

 پرستاران در سایت تلویزیون استرالیا

قاطی.

یه وقتایی بلاگ­رولینگ قاط می­زنه همه­ی وبلاگارو  به روز شده نشون می­ده.خیلی خوب ئه ها. آدم خیال می­کنه تو مدینه­ی فاضله زندگی می­کنه.