سه شنبه.
کنار هم ساکت نشستهبودند.از بیرون صدای ماشینهایی که ترافیک اتوبان را از کوچهی آنها میانبر میزدند میآمد. رضا بلند شد پنجره را بست.سیگارش را از کنار عکس شیرین که روی شیشهی میز عسلی افتادهبود برداشت. گرفت طرف شیرین که روی مبل قوز کردهبود و دستش حلقه بود دور زانوهایش. شیرین پرسید:«فکر میکنی کجا انداختنش؟ » جوابی نشنید.
-«تو سطل آشغال و اینجورحاها؟»
رضا سیگاری برداشت و روشنش کرد. رفت پای پنجره. دود سیگار را که بیرونمیداد میخورد به شیشه و برمیگشت طرف صورتش. پنجره را باز که کرد صدای خیابان دوباره ریخت توی اتاق.
بغض شیرین گفت: «نکنه بذارنش تو شیشهی الکل؟»
لب رضا به خنده بازشد.همیشه توی بدترین اوضاع هم یکهو سوژهای خندهدار خودش را نشانش میداد. این دفعه یاد جوک قزوینی و ترشیی بچه افتادهبود.
-«چرا نذاشتن من ببینمش؟...ترسیدین حالم بد شه؟ بدتر از این؟...کاش میذاشتن خودمون خاکش کنیم» بغض شیرین دوباره ترکید.
بادی که میآمد دود سیگار را برمیگرداند توی صورت رضا.