کنار هم ساکت نشسته­بودند.از بیرون صدای ماشین­هایی که ترافیک اتوبان را از کوچه­ی آن­ها میان­بر می­زدند می­آمد. رضا بلند شد پنجره را بست.سیگارش را از کنار عکس شیرین که روی شیشه­ی میز عسلی افتاده­بود برداشت. گرفت طرف شیرین که روی مبل قوز کرده­بود و  دستش حلقه بود دور زانوهایش. شیرین پرسید:«فکر می­کنی کجا انداختنش؟ » جوابی نشنید.

تو سطل آشغال و این­جورحاها؟»

رضا سیگاری برداشت و روشنش کرد. رفت پای پنجره. دود سیگار را که بیرون­می­داد می­خورد به شیشه و برمی­گشت طرف صورتش. پنجره را باز که کرد صدای خیابان دوباره ریخت توی اتاق.

بغض شیرین گفت: «نکنه بذارنش تو شیشه­ی الکل؟»

لب رضا به خنده بازشد.همیشه توی بدترین اوضاع هم یک­هو سوژه­ای  خنده­دار خودش را نشانش می­داد. این دفعه یاد جوک قزوینی و ترشی­ی بچه افتاده­بود.

چرا نذاشتن من ببینمش؟...ترسیدین حالم بد شه؟ بدتر از این؟...کاش می­ذاشتن خودمون خاکش کنیم» بغض شیرین دوباره ترکید.

بادی که می­آمد دود سیگار را برمی­گرداند توی صورت رضا.