آخی...حیوونک.
«من دیگه از امروز نمینویسم»
بعد منتظر میشود ملت برایش کامنت بگذارند که نه جون مادرت بنویس تو رو به مولا. غافل از این که کامنتینگ سرویسدهندهی وبلاگش کار نمیکند. سرنوشت بیچارهای ست.
«من دیگه از امروز نمینویسم»
بعد منتظر میشود ملت برایش کامنت بگذارند که نه جون مادرت بنویس تو رو به مولا. غافل از این که کامنتینگ سرویسدهندهی وبلاگش کار نمیکند. سرنوشت بیچارهای ست.
پوریا میگوید از مرگ شکیبایی بکشیم بیرون و اینقدر مرده پرستانه ادای هنردوستان را در نیاوریم. ولش کن پوریا. بگذار حال ملت را به هم بزنیم. برای خیلی از ما، خسرو تکهای از وجودمان بود. برای برخیها تکهی خیلی خیلی بزرگی. این تکه حالا مرده و آرام آرام دارد سیاه میشود. یک روز اگر بیفتد هم جایش باقی میماند.
***
این بخش از گفت و گوی نیما حسنی نسب با هامون را چند سال پیش در مجلهی فیلم که خواندم، بغضم ترکید. نشئگییِ یک دیوانگییِ دلپسند، در آدمهایی که شکیبایی داستانشان را تعریف میکند، آدم را وامیدارد که همین یک ذره عقل را هم بریزد دور و...
آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را...آقای دکتر.
- شمردن پلهها موقع بالا آمدن ايده خودتان بود يا فيلمنامه؟ چون بعد در صحنه اقدام به قتل مهشيد از آن استفاده مناسبي شده است.
+ آها، اين يكي داستان خيلي زيبايي دارد. براي اين صحنه به سختي توانستيم ساختمان نيمه كاره اي مشرف به آپارتمان مهشيد پيدا كنيم تا صحنه تيراندازي را از آنجا بگيريم. وسايل صحنه را با زحمت زياد از پلههاي نيمه كاره ساختمان بالا بردند و آماده فيلمبرداري شديم. شرايط ساختمان جوري بود كه امكان تكرار برداشت را نداشتيم. كل صحنه هم يك ديالوگ بيشتر نداشت...
- لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.
+ آره ديگه، همين يك جمله بود. در مرحله تمرين روي اين جمله متمركز شدم و داريوش هم خيلي مراقب بود كه كسي تمركزم را به هم نريزد. داشتم يك گوشه براي خودم چيزهايي تمرين مي كردم كه آمد جلو و گفت چي داري با خودت ميگي خسرو؛ دوباره اجراش كن ببينم. در اين سكانس يك نما داريم كه از صورت من شروع مي كردند و دوربين مي رفت روي مهشيد كه وارد حياط مي شد ، از جلوي ورودي راهپله مي گذشت و هامون موفق نمي شد او را با تير بزند. اين جاي تمرين بودم و داشتم با خودم مي شمردم...
- يك دو سه چهار، دوربزن...هفت هشت نه دور بزن. حالا در رو واز كن، چراغ رو روشن كن. حالا بيا دم پنجره، بيا بيا ، دم پنجره.
+ داشتم اين حس را با خودم تمرين مي كردم كه انگار مي خواهم احضارش كنم. اين ذهنيت را از اينجا گرفته بودم كه يك نما از مهشيد در فيلمنامه بود كه پاي پنجره آهسته مي گفت: ا، حميد؟ اونجا چه كار ميكني، و من با لحن خاصي ميگفتم جانم. اين صحنه برايم احساس احضار كردن را زنده مي كرد. داريوش از اين ايده شمردن پلهها خيلي خوشش آمد و گفت همين را مي گيريم.
- پس يعني صحنه اول روي پلههاي اپارتمان را بعد از اين صحنه گرفتيد.
+ حالا گوش كن؛ هنوز قصه دارد. اين صحنه را گرفتيم و آمديم پايين. سپيده زده بود و همه وسايل را جمع كرده بودند كه يك دفعه گفتم واي آقاي مهرجويي، جمله اصلي را يادم رفت بگويم... لاكردار اگه بدوني هنوز چهقدر دوستت دارم...مهرجويي با تعجب گفت آن قدر اسير ايده پله شمردن شديم كه ديالوگ اصلي يادمان رفت. همه گروه، حتي منشي صحنه تيزهوش و حواسجمع فيلم، به طرزي عجيب و غير عادي پاك يادشان رفته بود جمله اصلي را نگفتهام. بعد از كلي فكركردن يادمان آمد كه در اين صحنه يك نما از تفنگ داريم كه لب من در كادر نيست و قرار شد سر يكي از صحنههاي فضاي آزاد اين جمله را بگويم و بعدا ميكساش كنند. گذشت تا چند وقت بعد كه درست قبل از شروع فيلمبرداري صحنه پرت كردن اسلحه در تپه داشتيم با مهرجويي در بيابان قدم مي زديم و من گفتم آقا الان موقعش رسيده كه آن جمله را ظبط كنيم. مهرجويي انگار يادش رفته بود و پرسيد كدام جمله؟ جواب دادم لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. گفت آره آره انگار وقتشه. بعد رو كرد به دستيارش و گفت: امير سيدي، اون جمله را الان مي گيريم. سيدي پرسيد كدام؟ مهرجويي بلند گفت لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.(بغض مي كند) الان هم كه يادم مي افتد نمي توانم تعريفش كنم... سيدي برگشت طرف صدابردار كه مي پرسيد چي رو بايد بگيريم. امير داد ميزد لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. حالا من و مهرجويي زل زده ايم به اين ميزانسن و ردوبدل شدن اين جمله. صدابردار هم به آسيستانش همين را گفت: لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. هر دفعه كه اين تكرار مي شد، مهرجويي رو مي كرد به من مي گفت شنيدي، اون هم جمله رو كامل گفت. مهرجويي وسط بيابان نشسته بود مي كوبيد روي پايش و ميگفت ببين چه قدر دنيا قشنگ ميشد اگر همه آدمها فرصت ميكردند همين يك جمله را به هم بگويند... لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.
***
سبد سبد ستاره
از آسمون میباره
تو قلب پاک گلدون
بهار خونه داره
بیا بیا دوباره
چشام به انتظار ئه
بارون داره میباره
بوی تو رو میآره
بوی تو رو میآره...
کجا میروی...رویاهایم را کجا میبری. بچگی ام را...نوجوانی ام را...جوانی ام را...آرزوهایم را نبر...قرار بود توی فیلمی که با تو می ساختم بازی کنی...سال هاست این قرار را بی آن که به تو بگویم گذاشته بودم...این ها را نبر...رویاهایم را نبر...
هوا گرم است و من تنها میتوانم بگویم...
زندگی سخت است و من تنها میتوانم بگویم...
ناامیدی چاق است و من تنها میتوانم بگویم...
تنها میتوانم بگویم...آه...عبدالله.
صبح یکی از همکارا یه اس.ام.اس خوند: «با نزدیک شدن به روز پدر، موج سردرگمی شهر رشت را فراگرفته است.»
یکی دیگه از همکارا از این قضیه چنان شاد شده بود که تلفن داخلی رو برداشت، به یکی یکییِ اتاقا زنگ زد این رو تعریف کرد.
از نکات زیبایی که فقط توی اینجا میشه دید، این ئه که بالا سرِ حاجآقای صاحاب چلوکبابی این جمله از زرتشت نوشته شده باشه: «راه در جهان یکیست و آن راه، راستیست»
(محل چلوکبابی: بالاتر از چهارراه ولیعصر. اون چلوکبابی بزرگه)
میخوام یه چیزی دربارهی 23تیر بنویسم ولی به خودم میگم واسه چی میخوای همچین کاری بکنی؟ میخوای بگی که هنوز یادت ئه و فراموشش نکردی؟ میخوای بگی آدم با حالی هستی و اون رفاقتا هنوز یادت ئه؟ دنبال چی هستی؟
***
فقط دو سال گذشته ها. اما انگار یه عمر بوده. چه قدر تو این دو سال پیر شده م. چه قدر تو این دو سال از هم دور شدیم. دو سال دیگه معلوم نی چه جوری ئه. ده سال دیگه. بیست سال دیگه.
***
من رفیق خوبی نبودم برات. برای رفیقای الانم هم آش دهنسوزی نیستم. برای خودم هم.
***
علیرضا میگه نباید واسه این که خیال میکنی سرد شدن اون داغ گناه ئه، مسابقهی عجز و لابه بذاری با خودت و با دوستای دیگهای که میشناختین. راست میگه نه؟ داغت سرد شده. اما ترس از یه داغ دیگه...این شمشیر دموکلس.
***
23تیر فراموش نمیشه. 23 تیر مث یه روز عاشق شدن ئه. یا یه روز انقلاب بزرگ. یا یه روز خورشیدگرفتگیی ابدی.
***
فقط دلم خیلی برات تنگ شده. حتا اگه این گریه کردن روز 23تیر، این اشکهایی که الان که دارم اینا رو مینویسم جلوی چشمام ئه، تبدیل به یه آیین مزخرف زرد شده باشه. آه بیایید هر سال در روز 23تیر گریه کنیم. ببین دلم خیلی برات تنگ شده. دلم خیلی برات تنگ شده. دلم برای وقتی که میخندیدی و بالاتنهت میرفت عقب تنگ شده. دلم برای روزهای دفتر باور تنگ شده. برای کافه ارمنیا تنگ شده. برای روزای خونهی سهیل تنگ شده. یادت ئه تو دبیرستان با هم چه بازی ای میکردیم؟ دلم برای اون شب برفیی مجتمع طاق کسری تنگ شده. برای خونهی حسین تنگ شده. برای سی.دیهای سونیای که آهنگای متال رو برام روشون رایت میکردی تنگ شده. دلم برای اون شبایی که تو اتاقت فیلمنامه هه رو مینوشتیم تنگ شده. خدایا چی شد که آدمای فیلمنامه رو آخرش کشتیم؟ پرستو رو، حسام رو، خسرو رو چرا کشتیم؟ چرا جای هیچ امیدواریای باقی نذاشتیم؟ چرا اون اسمو واسه فیلمنامه هه گذاشتیم «اگر زنده باشیم»
***
شرافتمندانهش این بود که این نوشته رو تو وبلاگم نذارم. اما دلم خواست بیشرفی کنم و داد بزنم که هنوز دوستت دارم. هنوز اشک میریزم. هنوز دلم برات تنگ میشه.
***
23تیر...هیچوقت تموم نمیشه.
***
اشکت را بریز و آنگاه کشکت را بساب
از این که یه وقتایی میبینم آدم خوبای فیلما یه کارایی میکنن که من هم تو زندگیم انجام میدم خوشم میآد. مثلن اسم فیلم Be Kind ,Rewind که اسم ویدئو کلوپ آدم خوبای فیلم هم هست. معنیش این میشه که از مشتریا میخواد وقتی کاست وی.اچ.اس فیلم رو دیدن قبل از این که برش گردونن بزننش از عقب که مشترییِ بعدی یا صاحب مغازه مجبور نشه این کار رو بکنه (لطف کن، برگردون عقب). خب اون موقعایی هم که ویدئو کلوپهای وی.اچ.اس توی ایران زیاد بود، من هر وقت فیلمی رو میدیدم برش میگردوندم عقب. یکی دو بار مادرم بدجوری دعوام کرد که ویدئو رو داغون میکنی. یکی از دوستام هم یه بار بهم گفت عجب احمقی هستم که همچین کاری رو میکنم. تا وقتی که فیلم Be Kind, Rewind رو ندیده بودم واقعن احساس میکردم این کارم حماقت بوده. ولی حالا خوشحالم که این کارو میکردم.
این مناسبتهای مذهبییِ تازه تاسیس دیگه از اون شاهکاران. مث شب آرزوها، جشن ازدواج دختر پیامبر و امام اول، تاجگذارییِ امام آخر...
آدم یاد اون جوکه میافته که به یارو میگن شما تو شهرتون آثار باستانی ندارین؟ یارو میگه نه ولی ایشالا تو برنامهی پنجسالهی بعدی قراره برامون بسازن.
* * *
آقای مهدی گفته: دوست عزیز بهتره اطلاعاتت را افزایش بدی و بعدش در مورد موضوعها قضاوت کنی.
خیلی از این مناسبتهایی که می گی تازه تاسیس نیستند.میتونی به کتب تاریخی مذهبی مراجعه کنید.
عدم اطلاع شما دلیل بر وجود خارجی نداشتن یک مناسبت نمی تواند باشد.
موفق باشید
بیسو هم گفته: آقا ولی جدی این شب آرزوها از قبل بوده. یعنی همیشه بوده.
***
نکته این ئه که مذهبی که هزار و خورده ای سال ریشه داره، براش افت داره بعد از این همه مدت یهو مناسبت کشف شه از دلش. اون هم مذهبی که مدعی ئه کاملِ کامل ئه و به همین بهانه جلوی پویایییِ فقه ش رو میگیره. مخالفت با پویایییِ فقه با کشف این مناسبتها از دل مذهب بدجوری تناقض دارن. بحث یه بوم و دو هواس.
عبور جاده از تالاب بین المللی انزلی.
عبور سلطان شیشه از تالاب بین المللی انزلی.
عبور پالیزدار از تالاب بین المللی انزلی.
عبور تلویزیون الجزیره از تالاب بین المللی انزلی.
عبور آفتاب زال عصر تابستان از تالاب بین المللی انزلی.
عبور استاد مددی از تالاب بین المللی انزلی.
عبور احمد باطبی از تالاب بین المللی انزلی.
عبور طرح تحول اقتصادی از تالاب بین المللی انزلی.
عبور گرانی از تالاب بین المللی انزلی.
عبور قسط از تالاب بین المللی انزلی.
عبور برق از تالاب بین المللی انزلی.
عبور میدان آزادی از تالاب بین المللی انزلی.
عبور رییس ادارهی ما از تالاب بین المللی انزلی.
عبور رویاهایت از تالاب بین المللی انزلی.
عبور زندگی از تالاب بین المللی انزلی. از وسط تالاب بین المللی انزلی. در دل تالاب بین المللی انزلی. از روی جسد قورباغهها در تالاب بین المللی انزلی.
شما هم با این موج جدید همراه شوید. شما هم با این موج جدید همراه شوید.
جیرانی میآم خفهت میکنما. اسم آدم بدهی سریالتو گذاشتی داریوش آریان بعد ادعای متفاوتی میکنی؟ میآم میزنمت شبیه جنازهی بیتا فرهی بشی تو پارکوی. مرتیکه این چه فیلم مزخرفی ئه؟
خدایا. من توی این اندونیای که دارم زندگی میکنم چیزی دارم که تو با اون دم و دستگاه کت و کلفتت عمرن نداری... البته دقیقن نمیدونم چی ئه. اما به هر حال آره داداشِ من.
نمیخوام بگم دارم حسرت بچههای الانو میخورم و وای اینا اگه جای ما بودن میفمیدن زندگی ینی چی. ولی خیلی جالب ئه که زمان ما مجریای برنامههای کودک تلویزیونی در مهربانانهترین حالت ما رو دعوت به فاصله گرفتن از تلویزیون و رعایت سکوت و حال بزرگترا میکردن، اما الان مجریای برنامههای کودک چپ میرن راست میآن هی میگن «یه جیغ و هوارای بلند...یه دست و هورا» بروبچ هم حال میکنن و اسب عربده رو در صحرای استودیو میتازونن.
(تشبیهو داشتی؟)
عالم و آدم دارن میگن برنگرد. حتمن قطبی با خودش فکر میکنه این هوادارای من چه قدر بدبینن قلب شیر ندارنا انگار. نمیدونه که ماها بدبین نیستیم. یه عمری رو تو ایران گذروندیم و بگن ف تا ته فرحزاد رفتیم و برگشتیم. گوش نکن آقاجون...گوش نکن برگرد بیا ببین یه سال دیگه نظرت دربارهی ایران چی ئه.
چندسال پیش خواب دیدم کنار جنازهی دکتر مصدق نشستهم. از وضع و حال جناز و این که هنوز سفید و گچی بود و کبود نشده بود و پوست چروک خورده بود معلوم میمیشه تازه مرده بود. یه خورده وراندازش کردم و بعد رفتم شصت پاشو گاز گرفتم. جنازه هم نالهای کرد و با خشم چشم انداخت تو چشمم. از ترس از خواب پریدم.
این ترسناک ترین خوابی بود که توی همهی عمرم دیدهم.
چل پنجا سال پیش از یکی از فامیلای ما میپرسن فلونی، تو که زنت اینقدر خوشگل ئه، خوب ئه، دیگه واسه چی با این دوزاریا میپری؟
یارو میگه: «آدم که همیشه نمیتونه چلوکباب بخوره، یه وقتایی هم دلش کشک بادمجون میخواد.»
الان یکی دو سالی میشه که عمرشو داده به شما.
توی چت برای دوستم آدرس گوگل ریدر رو تایپ می کنم و زیرش مینویسم: «این آدرس به تو امکان دنبال کردن محتوای سایتها با استفاده از فید رو میده»
دکمهی SEND رو میزنم. یه خورده به جملهای که نوشتم نیگا میکنم و پشتش این جمله رو مینویسم:
«دیدی چی گفتم؟ تازگیا وقتی میخوام حرف بزنم شبیه اخبار میشه»
اگه آدم سیریشی باشی، اگه نذاری شکستا ناامیدت کنن، اگه لوس نکنی خودتو و کم نیاری...تو هفتاد سالگی هم میتونی به یه رویای بزرگ برسی.
پیوست: یکی اینا رو به خودم بگه.
بعضی صبحها حاضرم تبدیل به یه خوک کثیف که داره تو کثافت خودش جون میده بشم اما ده دقیقه، فقط ده دقیقه بیشتر بخوابم.