جک.

                                               

خیلی از بروبچه­های اهل دل میان تو وبلاگاشون جوک می­نویسن. تازه جوک رو هم این­جوری می­نویسن «جک». باید از این دوستان تقدیر کرد.

پیوست: اقلن مث تو نیستن که هروقت چیزی برای آپ­دیت کردن نداشتن بیان به کسایی که تو وبلاگشون جوک می­نویسن و تازه جوک رو هم این­جوری می­نویسن «جک»، گیر بدن.

کامنت ها: بربادرفته ۱۰:۴۶

قصه های عامه پسند۱۲:۱۳

آخه به خاطر چند ریال بیش تر؟

عکس از سایت شبکه سه.

ما یه­مشت ابزار هستیم که آقای مهران مدیری با دستمال کشیدن روی 206 صندوق­دار و دادن این اطمینان به کارخونه، که ما با این کارش می­ریم اون ماشینو می­خریم، بتونه پول دربیاره.

کامنت ها:

 پری نامه ۲۳:۳۸

یکی از همین آرش ها۱:۵۰

بی ربط ها.

آقا یکی رفته­بود برای استخدام بیمه ایران امتحان بده. 3 نفر بیش­تر برنمی­داشتن. طرف رفته دیده تو مایه­های سه هزار نفر تو حوزه­ی امتحانن. بی­خیال شد برگشت.

***

این برنامه­ی پلیس بزرگ­راه رو که شبکه سه هرشب قبل از باغ مظفر نشون می­ده ببینید. کلی مایه­ی خنده­س. یارو عین یابو لایی می­کشه وسط جاده چالوس، بعد وقتی گیرش می­ندازن صداشو می­لرزونه می­گه بچه­م تو بیمارستان ئه. پلیسه به­ش می­گه خب ما ماشینتو می­فرستیم پارکینگ خودتو با آژانس تا بیمارستان می­رسونیم. باز طرف آه و ناله­ش در می­آد که آقا تورو خدا....

***

امروز تو کامنتای یه وبلاگ دیدم که نوشته­بود  «نویسنده­ی فلان وبلاگ مرده. یه سری به وبلاگ­ش بزن و فاتحه­ای بخون.» دیگه این جمله خودش گویای همه­چی هست. من چی بگم.

پیوست: عزیز دلم، کامنت گذار ناشناس برگشته و در اولین اقدام انقلابی یه کامنت به اس خودم برای خودم گذاشته بود (که من ترک بازی درآوردم پاکش کردم) بنابر این دوستان عزیز برنامه ی اعلام کامنت ها از این به بعد هم ادامه خواهد یافت.

کامنت های امروز صبح رو درست یادم نی ولی یادم ئه که قصه های عامه پسند، بربادرفته، پری نامه،

چراگاه و اینا بودن. بنابر این وبلاگ خودم نبود جزوشون، و...

مارمولی ۰:۴۵

نگذار به بادبادک ها شلیک کنند: ۰:۴۹

قصه های عامه پسند۱۱:۲۱

من، خودم و نیما ۶:۴۹

کوروش آن لاین: ۶:۵۵

رویاهای گم شده ۷:۷

انجمن مبارزان با سرمایه داری.

                          احمدی نژاد در نیکاراگوئه/ عکس نقل شده از رجانیوز.

                       در چهره­ی این کودک چه چیز می­بینین جز عشق به آزادی؟

کامنت ها:

گالری باران ۱۳:۴۰

پری نامه ۱۳:۴۴

زندگی شیرین می شود (یا) وقتی مطمئن شدم هنوز نویسنده ی آماتورم.

صبح زود، پاورچین پاورچین از رخت­خواب آمد بیرون. لباس پوشید و رفت چندتا خیابان آن طرف­تر. بناگوش خرید و سه تا زبان. سر راه هم نان سنگک تازه. داغی­ی نان از دستش منتشر می­شد به همه­ی بدنش و نمی­گذاشت سرمای آن صبح برفی، قدم هایش را یواش کند. نان داغ و کله­پاچه­ی چرب و چیل، مرتب چیده­شده روی میز. قوری­ی چایی، جوش. آرام می­رفت بالای سر زن و بیدارش می­کرد و ... لب­خندِ روی لبش از این بود که با خودش برنامه­ی آشتی کنان را تصویر می­کرد و خوشش می­آمد. چند قدمی­ی خانه که رسید، لب­خند روی لبش...ماند. زن را دید که از آن­طرف کوچه دارد می­آید. با یک ظرف یک­بار مصرفِ پر از حلیم توی دستش.

                                                       ***

پیوست:داستانای زن و شوهری، اگه به قلم یکی مث من نوشته شن، باید آخرشون بد تموم شه. وگرنه یه چیز می­شه تو مایه­های همین. اه اه اه...آدم یاد زن روز می­افته. یه نویسنده­ی اساسی و کاردرست ولی می­تونه آخر داستانای زن و شوهری رو جوری تموم کنه که این­جوری نشه. حالا منم گفتم یه باز بزار یه چیزی بنویسم که تهش بد نباشه. و ببینین که اگه تهش خوب تموم شه چی از آب در می­آد. وگرنه آخرش این­جوری بود که می­ره خونه می­بینه زنش چمدونو جمع کرده رفته.

کامنت ها:

بانوی اردی بهشت ۹:۱۹

قصه های عامه پسند ۱:۲۰و ۱:۲۱

فکرم درد می کند ۱۷:۱۸

کیشرا ۱۷:۲۱

کندو۲۲:۲۶

زورتاک ۲۳:۱۳

iranian-idiot ۱۲:۰۰

حرف ۲۳:۳۲

از همین دیالوگ بی خودیا...

-تو خیلی کارت درست ئه...با هر دو طرف کار می­کنی...از همه­شون پول می­گیری...از اون به این...از این به اون...تو کدوم طرفی هستی آخرش؟

- مشکل تو می­دونی چی ئه؟...طرف دومی وجود نداره....همه­ش یه طرف ئه.

 

لوکیشن این قضیه هم یه رستوران روباز باشه و دو طرف دارن آروم آروم پیتزا  می­خورن. ضمن این که نفر اولی هم دختر ئه.

                                             ***

کامنت ها: مارمولی ۱۲:۴۴

چراگاه (ساعت نداشت)

قصه های عامه پسند ۵:۳۸

کندو ۲۳:۲۶

خواب.

                                                  ژیلا امیرشاهی/به خانه بر می گردیم/ ماشالا این قدر کیفیت عکس بالاست گمون نکنم چیزی از چهره ی این بانوی نیکوکار معلوم شه./عکس از سایت شبکه 5 تهران

دیشب خواب می­دیدم تو دانشگاه هستم و  امتحان معارف دارم و هیچ­چی هم نخونده­م. دیر هم رسیده­م سر جلسه. دست بر قضا مراقب امتحان ژیلا امیرشاهی مجری­ی رادیو و تلویزیون بود. انگار دلش به حالم سوخت چون لای برگه­ی سوالا، برگه­ی جوابای یکی از دانشجوهایی رو که قبل از من ورقه­شونو داده­بودن به­م داد. منم شروع کردم تند و تند نوشتن. حالا نمی­دونم چرا وسط امتحان معارف سوالای تاریخ هم بود. راجع به حمله­ی انگلیسا و اینا. منم تو یه فضایی بین جنگ و جدال و جلسه­ی امتحان بودم. یه افسر انگلیسی با یونیفرم سفید اومد، اولش من ترسیدم ولی گفت به من کاری نداره و برای جنگ اومده و من می­تونم ورقه­مو بنویسم. منم دوباره شروع کردم به نوشتن. بعدها که دوباره جنگ تموم شد و من تو خواب برگشتم سر جلسه، یه آقای روحانی که عمامه سرش نبود به مراقب­هامون اضافه شد. تو مایه­های این که استاد معارف باشه.من تلاش می­کردم ورقه­ای رو که امیرشاهی به­م داده مخفی کنم که استاده نبینه.

                                                               ***

از خواب که بیدار شدم تا چند دقیقه فکر می­کردم هنوز دانشگاه و امتحان و این چیزا دارم. یه چند دقیقه طول کشید که با هزار زور و زحمت به خودم یادآوری کردم که پایان نامه­مو سه سالی  می­شه که داده­م و اکنون یه لیسانس علاف هستم.

                                                               ***

حالا چی شد این خواب رو این­جا تعریف کردم خودمم نمی­دونم.

پیوست: کامنتهای امروز من

کندو ساعت ۱۱:۳۳

قصه های عامه پسند ساعت ۴:۱۴  (به وقت Haloscan.com)

رویاهای گم شده ۱۱:۵۶

Horizon 18:45

چهارشنبه ۲۰ دی:

Anithing but ordinary 7:28

بربادرفته 8:25

ناشناس

پرسشی مهم وبلاگرها را به چالش کشیده­است. پرسشی مهم­تر از این که چه­گونه با ماجرای ثبت احوال وبلاگی روبه­رو شوند. این پرسش جدید هویت وبلاگرها را به چالش کشیده­است. پرسش این است: «او کیست؟»

                                                         ***

یک روز صبح که خیلی عادی و معمولی از خواب بیدار شدم و به اینترنت متصل شدم و عین از قحط رسیده­ها برای چک کردن کامنت­های وبلاگم شتافتم، ناگهان با این  کامنت رو به رو شدم:

                                                             

او درست می­گفت. پیش از این کسی با مشخصات او کامنتی در کوچه­ی بی دار و درخت گذاشته بود:

                                 

مانند هر کارآگاه دیگر بلافاصله شاخک­های حساسم برای یافتن حقیقت به تکاپو افتادند. اما این تکاپو دیری نپایید. بعد از این که به وبلاگ بوریا که اکنون دچار این توهم شده­بود که خودش هست یا نه مراجعه کردم، احتمال دادم کسی شوخی­ی شخصی­ای با خود او داشته و انگیزه­های جنایی در میان نبوده­است.

آن روز از کنار این مساله گذشتم و به کار روزانه­ی خود (علافی، بی­کاری، دنبال کار گشتن) مشغول شدم. و صد البته که ذهن یک کارآگاه همواره مسائل مشکوک را در خود نگاه می­دارد و به موقع از این اطلاعات استفاده می­کند.

تا این که امروز در وبلاگ ماهی سیاه کوچولو به مورد مشابهی برخوردم. این­بار، ناشناس مستقیمن من را نشانه گرفته­بود:

                                                              

اگرچه در ابتدا بسیار شگفت­زده شدم اما بلافاصله کنترل خودم را به دست آورده و به آن ناشناس پیامی غیر مستقیم فرستادم:

                                                          

                                                            ***

مساله­ی پیچیده­ای­ست. یک نفر با جعل نام و مشخصات وبلاگرها، برای وبلاگ­های دیگر کامنت می­گذارد. اما پیچیدگی مساله این­جاست که ناشناس، کامنت­های فحش و بد و بی­راه نمی­گذارد. خود را جای وبلاگری که مشخصاتش را جعل کرده گذاشته و از دیدگاه او، نظری درست و حسابی می­گذارد. هرچند ناشناس در باره­ی من اشتباه­هایی فاحش داشته.(مواردش را نمی­گویم که بازهم آن­ها را تکرار کند)

                                                            ***

تا این­جا مشخص است که هدف فرد ناشناس، شر را انداختن در وبلاگستان نیست. یا دست کم در مرحله­ی اول عملیاتش چنین هدفی را دنبال نمی­کند. هم­چنین، او به خوبی به گروه­های وبلاگی آشناست. چون برای وبلاگ­هایی کامنت می­گذارد که هم­دیگر را نمی­شناسند. در عین حال به نظر نمی­رسد یک بلاگر چنین کاری را انجام دهد.چون کسی که خودش وبلاگ دارد خیلی همت کند برای وبلاگ­های آشنا از طرف خودش کامنت بگذارد. به این یافته­ها نمی­توان 100% اطمینان کرد. چون از سویی با فضای مجازی رو به رو هستیم و از سویی دیگر مساله به شدت پیچیده است. هشدار می­دهم که اگر نام و مشخصات خودشان را در کامنت­دونی­ی وبلاگی دیگر دیدند، دچار بحران هویت نشوند. ناشناس سراغ شما هم خواهد آمد.

                                                             ***

ناشناس از این عملیات بی­نظیر دنبال چه می­گردد؟

آیا او فرد خیرخواهی­ست که برای وبلاگرهایی که وقت ندارند برای همه کامنت بگذارند فعالیت­های خیریه انجام می­دهد؟

آیا او به دنبال ایجاد بحران هویت در میان وبلاگرهاست؟

آیا ناشناس در آینده می­خواهد هویت همه­ی وبلاگرها را در اختیار بگیرد؟

آیا این حرکت توطئه­ای سازمان­دهی شده از سوی سایت سامان­دهی­ست؟

راز این مساله، کی گشوده­خواهد شد؟

 

پیوست: اگر موارد مشابهی را با همین ویژگی­ها دیدید لطفن من را هم خبر کنید.

پیوست2: این پست رو با لحن طنز نوشتم اما همه چیزش جدی بودا.

پیوست ۳.بسیار مهم: از اون جایی که ناشناس این نوشته رو خونده و چند جا دیگه هم از طرف من کامنت گذاشته من از امروز کامنتایی رو که هرجای می ذارم می نویسم:

۱: برای خودم در ساعت ۱۸:۲۳

۲:برای وبلاگ چند خط برای خواندن در ساعت۱۹:۳۲

۳: برای وبلاگ لحظه در ساعت ۱۸:۴۱

۴: برای مارمولی هم که اولین کامنت آخرین پستش منم.

غیر از این ها من بعد از پست کردن این نوشته هیچ کامنتی نذاشته م.

خاله فخری.

ما یکی تو فامیل داریم به نام خاله فخری. شناسنامه­ی کل شهر تو مشتش ئه. این که کی زن گرفته و کی شوهر کرده و کیا بعد از ازدواج بچه دار شده­ن و کیا نشدن. بعد کیا بچه­هاشون در شرف ازدواجن. کیا نامزد کرده­ن. کیا دنبال زن و شوهر می­گردن. کی مریض ئه،  کی سالم ئه و خلاصه کی مرده و کی هنوز زنده­س.

خلاصه اگه یه روز هارد کامپیوتر اداره ثبت احوال بسوزه احتمالن باید بیان پیش این خاله فخری آمار کل شهر رو دربیارن.

غصه.

به من می­گه حالا که قبول نشدی غصه نخوریا. منم جواب می­دم نه بابا تا حالا این­قدر شکست خورده­م که این چیزا پیشش کوچیک ئه...

چی بگم؟ قدیمیا می­گفتن صورتتو با سیلی هم شده سرخ نگه دار...همین بوده دیگه.

ثبت احوال.

حالا ما هی گفتیم وبلاگستون...وبلاگستون...ولی اینا انگار خیلی جدی گرفتنش. برای وبلاگستون ثبت احوال راه انداختن.

داستان به نقل از ایران ارتباط این ئه که:

معاونت امور مطبوعاتي و اطلاع رساني وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي‌ اعلام كرد:‌ در اجراي آيين‌نامه‌ي ساماندهي پايگاه‌هاي اطلاع رساني مصوب 5 آذر ماه 85 هيات وزيران به اطلاع كليه دارندگان پايگاه‌هاي اطلاع رساني وب سايت‌ها وبلاگ‌ها مي‌رساند كه از روز دوشنبه 11 دي 1385 با مراجعه به نشاني‌هاي اينترنتي www.samandhi.ir و www.Samandhi.com مي‌توانند نسبت به ثبت الكترونيكي پايگاه خود اقدام كنند.

وبلاگ حرف های خودمونی ی من هم درباره ی این قضیه می گه:

باید توجه کرد که مشروعیت یا عدم مشروعیت هر قانونی به اقبال عمومی آن قانون باز می گردد. به این معنا که حتی اگر قانونی وضع شود تا زمانی که خود مردم آن را پذیرا نباشند، بودن یا نبودن آن هیچ تفاوتی نمی کند. بنابراین بهترین راه برای مقابله با این آئین نامه این است که خود وبلاگنویسان با اتحاد همه جانبه از ثبت وبلاگ های خود امتناع کرده و بدین ترتیب زمینه لوث شدن آن را پدید آورند. مطمئنا بهترین راه همین است و مهم این است که وبلاگستان هشیاری خود را در این زمینه حفظ کرده و عده ای از سر ناآگاهی و یا ترس از مسدود شدن در این دام نیفتند.

                                                      ***

خلاصه اینم داره سوژه ای می شه واسه خودش.ولی جدا از شوخی دوست درم ببینم مراحل ثبت یه وبلاگ چه جوری می تونه باشه. مثلن مدارک لازم:

-پرینت صفحه اول وبلاگ در طول مدت فعالیت.

-کارت پایان خدمت و یا معافیت دائم برای وبلاگرهای ذکور و رضایتنامه ی شوهر یا پدر برای وبلاگرهای مونث.

-تایید عدم حضور وبلاگ های معاند در پیوندها.

-ضمانت دو نفر از وبلاگ نویسان معتمد(ترجیحن از اهالی ی میهن بلاگ).

-تبصره: وبلاگرهایی که از خانواده معظم شاهد و اثارگران هستند یا سابقه ی هجده ماه خدمت داوطلبانه و یا بیست و چهارماه خدمت سربازی در جبهه های نبرد حق علیه باطل را دارند از این بند معاف می باشند.

                                                        ***

البته قانون ثبت وبلاگ ها تو چین داره اجرا می شه ها. یه وقت خیال نکنین ما ایرانیم و این چیزا رو به فلانمون هم حساب نمی کنیم.

زور نگو داداش من...نگو...

                                      

مادر پدرایی که به بچه­هاشون زور می­گن...

شوهرایی که به زناشون زور می­گن...

رییسایی که به کارگرا و کارمنداشون زور می­گن...

خلاصه هرکی زورش به هرکی می­رسه و می­زنه پدر طرفو در می­آره...

آقاجون حواست باشه...صدام هم اعدام شد.

مارمولکی که بلاگر شد.

بالاخره بعد از مدت ها چک و چانه زدن توانستیم یک مارمولک را راضی به وبلاگ نویسی کنیم

مارمولی

حسین هوندا.

- حسین هوندا همین ئه؟ این که بچه­س بابا...

- هیکلشو نیگا نکن. خدای سی­جی ئه. یه نیگا به­ موتور می­ندازه یه پیچو باز و بسته می­کنه، می­شینه رو موتور یه پدال می­زنه موتور عین ساعت کار می­کنه واسه­ت.

- اصلن به­ش نمی­خوره.

- پسرعموش تو ژاپن پیش یه مهندس کارخونه­ی هوندا کارگری می­کرده. به مهندسه می­گه هم­چین فامیلی داریم...مهندسه می­گه زود بگو بیاد این­جا تو کارخونه مشغول شه...مشکل خدمت داشت نرفت.

اعترافات یلدا...

آقای مانی بنده رو به بازی دعوت کردن. این بازی چند شب پیش توسط سلمان شروع شد. توی این بازی ما باید اول 5 چیزیو ک دیگران درباره­ی ما نمی­دونن بگیم و بعد 5 نفر دیگه رو معرفی کنیم که اونا هم همین کارو بکنن.

واما...

1:علاقه­ای به نظم و تمیز بودن ندارم.

2:یک روز کاری­ی من معمولن حدود دوازده ساعت طول می­کشه. یعنی یا روزا بی­کار و علاف تو خونه ولم، یا سر کارم که همون ده دوازده ساعت ئه. حالا اینو گفتم که بگم در طول اون روز کاری اگه دست تو دماغم نکنم و مکنونات دماغمو بیرون نکشم زندگیم نمی­گذره. یه دست­شویی ای یا جای خلوتی پیدا می­کنم و دست می­کنم تو دماغم. در تکمیل این نکته باید بگم که من تنها با انگشت اشاره­ی دست چپم می­تونم این کارو بکنم.

3:بعضی وقتا به­جای دیگران تصمیم می­گیرم. بعدشم که طرف شاکی می­شه می­گم ببخشید، خودت که می­دونی بضی وقتا به ­جای دیگران تصمیم می­گیرم.

4:یه جورایی به شدت تعارفیم.

5:یه بار سه راه جمهوری بودم، یه آقای نابینایی داشت رد می­شد. یه دویست تومنی از جیبم درآوردم گذاشتم کف دستش. هی می­دیدم نمی­گیره­ها. نگو طرف گدا نبوده.

افراد زیر لطفن توپ رو رد کنن بره:

مردی که آن­جا نبود از زنده به گور.

مسعود یا جعفر (یا هردو) از چراگاه.

گرگور سامسا از سوررئالیسم از نوع شکلاتی.

بهنام از نیمی از وجودم.

بامبل بی از کندو.

ببخشید پنج تا خیلی کم ئه. می­شه من یکی دیگه رو هم دعوت کنم؟

جف از جف.