سرطان زا.
- آنتن پارازیت برج میلاد که راه بیفته دیگه هات بِرد رو نمیشه گرفت.
- آره میگن سرطانزا هم هست.
- این پارازیتی که الان هم میفرستن سرطانزاست.
***
از این پس شاهد یک موضوع جدید درمیان موضوعات کوچهی بی دار و درخت خواهید بود: در اداره
- آنتن پارازیت برج میلاد که راه بیفته دیگه هات بِرد رو نمیشه گرفت.
- آره میگن سرطانزا هم هست.
- این پارازیتی که الان هم میفرستن سرطانزاست.
***
از این پس شاهد یک موضوع جدید درمیان موضوعات کوچهی بی دار و درخت خواهید بود: در اداره
اگه دوران بچگییِ ما بود، آخرای دههی شصت و دو سه سال اول دههی هفتاد، الان کارتهای جام ملتهای اروپا رو روی هوا میزدن. کارتایی که توی هرکدومش اسم و اطلاعات آمارییِ یکی از تیما نوشته شده بود. اطلاعاتی مث سال عضویت توی فیفا، تعداد حضور تو جام جهانی و جام ملتها، مجموع تعداد گلهای زده و خورده و از این جور چیزا. اون موقعا یکی از تفریحات ماها یه جور قمار کردن با این کارتا و کارتای دیگه مث کارتای ماشین، موتور و بازیکنای فوتبال بود. کمکم و به دلیل لو رفتن اطلاعات توی این کارتا برای رقیبان، محتواشون بیارزش شد و یه جور بازییِ دیگه باهاشون راه افتاد. این که کارتا رو میذاشتیم روی پلهی دم خونهای، زمینی، چیزی و با کف دست میکوبیدیم روشون تا برگردن. بعد از اون هم آتاری و میکرو و کمودور64 اومد و این کارتا توی سالای بعد فقط به درد پز دادن خورد، تا وقتی که توی اثاث کشیای خونوادهها پاک گم و گور شد.
بروبچههای الان بازیای خودشونو دارن. پلی استیشن و این PSP که الانا تو دست خیلیاس. بازییِ ما با کارتای مقوایی و عکس بازیکنای پشت مو دار کجا و بازیهای استراتژیک این بچهها با تکنولوژیهای دیجیتال کجا. یه شعرخونی از محسن نام جو هست که درباره ی اون دوران گفته. خیلی خوب هم گفته. من فقط شنیده م ش. نه الان فایل شو دارم که بذارم نه متن شو. خب نمی تونی چیزی رو مستند بگی نگو خب.
نه که اصولن موجودیت و انسانیت ما ایرانیا همه جای جهان زیر سوال رفته و نفی شده، از هر فرصتی استفاده میکنیم که اونو اثبات کنیم. قضیهی اتحاد ملی در جنبش جهانی برای داون لود فایرفاکس در روز سهشنبه هم یکی از اون فرصت هاست. لوگوی گوگل و داون لود فایرفاکس و اینجور دلخوش کنکا. در هر حال لابد از هیچ چی بهتر ئه دیگه.
سالهاست هوادار ایتالیام، و دیگه عادت کردهم به این که در هر شرایطی تیم محبوبم گند بزنه. مهم نی. این که امسال به احتمال خیلی خیلی زیاد قهرمان نمیشیم یا حتا از گروهمون هم صعود نمیکنیم مهم نی. مهم این ئه که وقتی تلویزیون داشت شروع نیمهی اول رو نشون میداد، بازیکنای ایتالیا پرکنده و پراکنده از رختکن اومدن بیرون و دوربین در نماهایی مدیوم، نشونشون میداد که دارن سر همدیگه غر میزنن و به عادت معروف مردم ایتالیا، دستاشونو موقع حرف زدن تکون تکون میدن. درست عین فیلمای آمریکایی. هرچند رویای آمریکایییِ پیروزییِ ایتالیا تعبیر نشد، اما مهم این ئه که فوتبال ایتالیا، خودِ خودِ سینماست.
پیوست: اینقدر تیکه نندازین. آره آقاجون ما باختیم. بدفرم هم باختیم. ریدیم رفت. وای وای ما باختیم وای وای برم خودمو بدبخت کنم. چه قدر شما باحالین که ما باختیم.
بیشین بینیم بابا. اول ستاره های روی پیرهن تیم رو نگاه کن. میتونی بشمریشون اصلن؟ تا چند بلدی بشمری؟ هروقت تونستی بشمری چندتان بیا تیکه بنداز.
آقا من نمیدونم چرا از هر چیزی باید یه سوژهای واسه مزخرف گفتن درست کنیم. این یکی دو روز بعد از تعطیلات هرکی به هرکی میرسه میگه «آره من شصت و پنج ساعت تو ترافیک جاده شمال بودم» اون یکی هم میگه:« با جناق ما سه روز توی یک کیلومتر راه بود» بس ئه بابا خفه کار کنین دیگه.
من در حق فدایی بد کردم. سالای راهنمایی، بچهی آروم و بیسر و صدایی بودم. یه گروه آروم هم داشتیم. با بردیا و حسن آقایی برادران. از بقیهی بروبچههای مدرسه که شر و شور بودن و اهل بازی و سروصدا و دعوا این صحبتا، دور بودیم یه کم. مدرسهمون توی هر پایه سه تا کلاس داشت. فدایی توی یه کلاس دیگه بود. آدمی بود که به طور اساسی با بچههای همسن خودش فرق داشت. پیانو میزد و پیگیرِ موسیقی بود. کتابای گنده گنده میخوند. توی کلاسش همه مسخرهش میکردن، دستش مینداختن. یه بار با ریتم آواز «نوایی نوایی»یِ بیژنی، براش دم گرفته بودن: «فدایــــی فدایــــــی...» یه روز توی حیاط اومد کنار ما سه تا و سر صحبتو باز کرد. بردیا و حسن تحویلش نگرفتن. ولی من به حرفاش گوش دادم. اون موقع از کارایی که میکرد گفت و از این کتابایی که میخونه. کتابارو فقط روخونی نمیکرد مث بعضی بچههایی که تحت تاثیر پدر و مادر روشنفکرشون مجبور بودن بزرگتر از سنشون باشن. فدایی خودش دنبال کتابا رفته بود و اونا رو میفهمید. فدایی میخواست باهام دوست شه. من نشدم. ترسیدم. از این که از همین گروه سه نفرهی خودمون هم جدا شم و با فدایی دوست شم. از این که یه روز بقیه من رو هم مث فدایی دست بندازن. توی یه زنگ تفریح اومد برام یه شعر از شاملو خوند. اصلن یادم نمیآد چه شعری بود. تنها یادم ئه که اومد جلو و گفت:« میخوای یه شعر تازه از شاملو برات بخونم؟» من فقط گوش دادم. و از این که شعره رو نفهمیدم ترسیدم. بعد که شعره رو خوند گفت فلان روز تولدش ئه و منو دعوت کرد خونهشون. اون روز من نرفتم. بعدها هم هروقت خواست باهام حرف بزنه یه جوی پیچوندمش. و دیگه کم کم طرف من نمیاومد. تنها سنگینییِ نگاهشو وقتایی که تو زنگ تفریح از دور همدیگه رو میدیدیم حس میکردم.
***
نمیدونم چی ئه که امروز از ظهر همهش دارم به فدایی فکر میکنم. آقای فدایی. دانشآموز مدرسهی راهنمایییِ مفید تو سالای 71 تا 74. ما رو ببخش. ببخش که خیال کردی میتونم دوستت باشم و نشدم. ببخش که ترسو بودم. نوکرتم فدایی.
***
دبیرستان که رفتم، ترسو بودنم هم خوب شد. پررو شدم.هیچچیزی نمیتونست ذهنم رو محدود کنه. همهجا میرفتم، واسه همه شاخ و شونه میکشیدم و مدعیای بودم واسه خودم. الانا دوباره انگار...
***
کاش مربییِ تربیتییِ مدرسهمون به جای این که مدام از فضیلت نماز و خطر تماس بدنییِ غیرمتعارف با همشاگردیا بگه، کاش به جای این که از موضع خودش با بچهها حرف بزنه، کاش یه کم میاومد پایینتر بچهها رو میشناخت. احتمالن وظیفهی مربی و مشاور تو مدرسهها همین ئه دیگه.
لولهکشی زار میگریست
به آچار شلاقییِ نه چندان کوچکی دل بسته بود.
شیرین پخش موزیک جیبی اش را وصل کرد به کامپیوتر، تویش گشت، ترانهای را پیدا کرد و صدایش را برد بالا. الان اگر سعیدی برمیگشت بهمان میتوپید که باز چرا بیکار نشستهایم.
گفت« از این بدت میآد؟»
با دستم ادای این را درآوردم که صدایش را کم کند.
کم نکرد:«سعیدی الان باید تو هواپیما باشه»
بلند شد رفت جلوی پنجره
«هوا...چه باد و طوفانی ئه» یک جایی را انگار وسط آسمان ها پیدا کرده بود و خیره شده بود بهش « اگه بارون اومد من میرم بیرون...خب؟»
جوابش را که ندادم رو برگرداند سوی من « ببین اگه بارون اومد من میرم بیرون...خب؟...»
دوباره خیره شد به همانجا «مامان دیشب لباس شستهبود...خداکنه خونه باشه برشون داره... الان رو اون پیرن سفیدهم خاک نشسته...یادت ئه کدوم ئه؟... تو مهمونییِ خونهی سمیرا...یادت ئه؟...کهنه شده تو خونه میپوشماش»
صدای باد توی فضای باز و خالییِ میان دو تنهی برج میگشت و فریاد میشد و قاطی می شد با ترانه
? what I've felt
what I've known?
never shined through in what I've shown
جعبهی کافی کرم را از توی کیفش درآورد.از اولترا لایتهایی که صبح آقا حمید برایش خریده بود نخی درآورد و به لب گذاشت، جعبه را گرفت طرف من که یعنی من هم میخواهم؟ دستم را دراز کردم که آره. نخی بیرون آورد و انداخت طرفم. با دو دست روی هوا قاپیدمش. از زیر کیبورد، فندکم را درآوردم. سیگار خودم را روشن کردم و فندک را انداختم طرفش...دوباره برگشت پای پنجره.
«یا همهش آفتاب ئه یا ابرئه...بارون نمیآد. انگار شاش بند شده.» نخودی پوزخند زد. توی وبلاگ 360 ام همین جمله را نوشتم و دکمهی پابلیش را زدم.
«اگه بارون اومد من یه کوچولو میرم بیرون. زود برمیگردم. تو اگه میشه بمون که سعیدی زنگ زد برداری.»
آمد لیوان قهوهاش را که گذاشته بود روی میز من بردارد.
«دقت کردی هیچ وقت 5 به بعد بارون نمیآد؟ همهش وقتی بارون میآد که ما اینجاییم» و باز برگشت سرجایش. این بار اول به پایین نگاه کرد. به خیابان. سرش زود آمد بالا و چشمهایش دوباره برگشتند به آسمان. آهنگ تا حالا چندبار تکرار شده بود.
« آدم یا شمال نره یا وقتی بره که خیالش از همه چی راحت باشه». آهی کشید و لیوان قهوه را از میان دود سیگارش به لب برد. گوشیاش صدای اس.ام.اس کرد. از روی میزش برش داشت.
«سعیدی ئه...برای ساعت سه بلیط گیر آوردم. پی.دی.اف ها رو یادم رفت بیارم. برام میل کن.»
لبخند پت و پهنی زد.
«هورررا. دو روز راحتیم از شرش»
به سوی پنجره که برگشت لبخند ماسید روی صورتش. رفت جلو و از پنجره همهی آسمان را برانداز کرد.
«چی شد یهو...»
آسمان آفتابی بود.
سیگارش را از زیرسیگارییِ لب پنجره برداشت و پکی زد. سرمیزش، آهنگ را برگرداند به همان تکهای که چند ثانیه پیش میخواند.
«من عاشق این جاشم»
what I've felt?
what I've known?
never shined through in what I've shown
never free
never me
so I dub the unforgiven
خواب دیدم توی اخبار دارن میگن فهمیدیم افشین قطبی جاسوس بوده و برای هدایت باندهای تروریستییِ ضدنظام اومده بوده ایران. بعد تو خواب من کلی عصبانی شدم بهشون فحش میدادم که این مزخرفات چی ئه.
بازیگره تو تلویزیون میگه « بیشین بابا گلابی»
مادرم میپرسه: «امید، گلابی یعنی احمق؟»
منم با سر تایید میکنم.
آخر وقت ئه...توی اداره پشت میزم نشستهم و دارم چرت میزنم. وَهم میبینم یه زن با مانتو و مقنعهی سیاه و یه لبخند پهن روی صورتاش، از پنجرهی کنار میز اومده توی اتاق (اتاق توی طبقهی چهارم ئه) یه نامه به من میده و میگه شما باید این نامه رو وارد دفتر کنین. به زنه میگم :«شما اینقدر قشنگین که آدم میتونه به خاطرتون خودشو از پنجره پرت کنه وسط حیاط اداره». تلفن زنگ زد و ... چرتام پاره شد.
یه شرکت تولید لوازم آرایشی و بهداشتییِ سوئدی، برنامهی فروشش توی ایران رو به صورت جذب فروشندهی مستقیم پیاده کرده. الان شرکته حدودن پنج هزارتا فروشنده داره که هرکدوم از فروش هر یک محصول 23% میگیرن. به مناسبت یکمین سال راه افتادن شرکته توی ایران یه برنامه میگیرن همین چند شب پیشا. برادر سوئدییِ مدیرعامل شرکت هم میآد. فروشندههای موفق رو صدا میزنن بالا از دست برادره جایزه بگیرن، برادره هم نامردی نمیکنه مموقع جایزه دادن همهی دخترا رو بوس میکنه. دخترا هم هیچ واکنش منفیای نشون نمیدن.
امروز که خبر کف کردن کریس دیبرگ در تهران رو میخوندم و این که میخواد یه ترانهی شبهای تهران هم بنویسه و اجرا کنه، همچین یه نمه مشکوک شدم.
به هرحال ما ایرانیها آدمای مهمون نوازی هستیم.