آخر وقت ئه...توی اداره پشت میزم نشسته­م و دارم چرت می­زنم. وَهم می­بینم  یه زن با مانتو و مقنعه­ی سیاه و یه لب­خند پهن روی صورت­اش، از پنجره­ی کنار میز اومده توی اتاق (اتاق توی طبقه­ی چهارم ئه) یه نامه به من می­ده و می­گه شما باید این نامه رو وارد دفتر کنین. به زنه می­گم :«شما این­قدر قشنگین که آدم می­تونه به خاطرتون خودشو از پنجره پرت کنه وسط حیاط اداره». تلفن زنگ زد و ... چرت­ام پاره شد.