دل کندن...

                                                                    

از راست: سام و من. تست دکوپاژ یک فیلم کوتاه. زمستان 84

انگار که می­گوید«دل بکَن». نمی­توانم. به این راحتی نمی­توانم دل بکَنم. همه­ش می­خواهم ببینم­ت. همه­ش می­خواهم لب­خندت را، صدایت را...همه­ش می­خواهم تو باشی. با هم بنشینیم کنار پنجره دنیا را تماشا کنیم. حالا با کی دنیا راتماشا کنم. نمی­توانم دل بکَنم. اصلن دل­م می­خواهد فقط گریه کنم...این پست وبلاگ کوچه­ی بی دار و درخت مال خود توست. مال سام حکیمی. مال همه­ی خاطره­ها و رویاهای شیرین­مان. مال این که نمی­توانم دل بکنم.

سال نو مبارک.

سوار.

                                 بیابان تا بیابان در غبار است

                                 چراغ چشم­ها در انتظار است.

 

                                      غبار هر بیابان را سواری­ست.

                                                 غبار این بیابان بی­سوار است.

 

 

نخست وزیر در خواب.

                                 

امروز از اخبار شنیده­م که به دنبال اخراج رییس دیوان­عالی پاکستان، تو اون کشور شلوغ پلوغ شده. بعدازظهر تو خواب دیده­م که تو پاکستان حکومت عوض شده و حالا یه ملکه رییس کشورئه. قرار بود دختر ملکه عروسی کنه و من هم تو مراسم عروسی­شون بودم. به نمایندگی از ایران یه نفر که نمی­شناختم­ش بود و من نماینده­ی ایران نبودم. ژاک شیراک،  وزیر امور خارجه­ی انگلیس و یه عالمه آدم با پرچم کشورهای مختلف هم بودن. که هدایایی رو به عروس می­دادن. بعد از مراسم که همه رفته­بودن من با داماد دست دادم و دست دختر ملکه رو بوسیدم. داماد خانواده­ی سلطنتی منو محکم تو بغل­ش گرفت و گفت:« دولت تشکیل می­دی؟» [ از این­جای خواب معلوم می­شه که من تو دنیای این خواب مثلن یه مقامی چیزی تو پاکستان بوده­م.] من هم یه نگاهی به ملکه که نمی­دونم چرا نگران بود انداختم و گفتم روزای بعد درموردش صحبت می­کنیم. توروخدا به­م نخندین ولی مسخره­ترین بخش ماجرا ابن بود که ملکه و بقیه­ی درباری­ها موقعی که من داشتم می­رفتم، رفته­بودن سراغ ظرفای عروسی و داشتن ریخت و پاش­ها رو جمع می­کردن.

پیوست: معلوم نیست آخر و عاقبت ما با این خوابا چی می­شه...

پیوست2: خب حالا این که خواب بود...نمی­شد تو خواب از یه کشور درست حسابی­تر پیش­نهاد نخست وزیری دریافت می­کردم؟ آخه پاکستان هم شد جا...؟

پیوست3: مهران[ برادر مانی] همیشه به من می­گه شکل پاکستانی­ها هستم...البته خیلی­ها می­گن شبیه هندیام. ولی مهران اصرار داره که من شبیه پاکستانیام...

چارلی و مجتمع اداری، تجاری.

دینگ دینگ....دینگ دینگ....هرروز صبح کارمندای شرکت­های پایین تا بالای مجتمع منتظر چارلی هستن. با یه یغل نون تازه ، خامه ، مربا ، روزنامه،  سیگار و هرروز یه آواز تازه زیر لب­خند لبش. اون اولا اسمش «اَمرو» بود....امرالله. بعد خودش گفت که به­ش بگیم چارلی. دینگ دینگ...دینگ دینگ...خیلی خوب ئه که شرکت­ما طبقه­ی اولِ مجتمع ئه و هرصبح، اولین زنگ شرکت ما رو چارلی می­زنه....دینگ دینگ...دینگ دینگ...چارلی اومد...عکس چارلی رو به­مون نشون دادن.... چشمای چارلی توی عکس برگشته بود. «دیروز عصر تو خیابون ماشین زده به­ش».

خودکار.

دیروز یه جایی یکی از دوستان خودکارشو قرض داد به یه آقای جوونی که روحانی بودن. به­شوخی و جوری که اون آقای روحانی هم بشنوه گفتم: «فلانی، یا همین الان خودکارتو پس بگیر یا رفت تا سی سال دیگه.» اون رفیق­مون هم نامردی نکرد و گفت« کی گفته سی سال، اگه الان نگیرم رفت تا ابد.» آخرشم با یه ترفندی بالاخره خودکاره رو پس گرفت.

پیوست: خیلی شوخی­ی لوس و بی­مزه­ای بود، نه؟

یاور...استادش کن.

                                             

فیلم 300 بار دراماتیکی­ی قوی­ای دارد. که البته این را از دروغ­های هرودوت، وام گرفته. 300 سرباز یونانی دربرابر لشکر هزرارن نفری­ی ایران مقاومت می­کنند و نمی­گذارند ایرانی­ها به همین راحتی وارد شهر بشوند. اجازه بدهید از این­جا به بعد ماجرا را از زبان لگوماهی

بشنویم:
«
گذشته از نکات تاريخی آزاردهنده‌ترين قسمت‌های 300، تصوير ايرانيان است. در اين فيلم سپاه ايران افرادی هستند مشابه وحشی‌ها و موجودات نفرت‌انگيز ارباب حقه‌ها يعنی «اورک‌ها». کسانی که جز کشتن نمی‌دانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در رديف غول‌های ابله داستان‌های هری پاتر که البته در برابر 300 نفر يونانی خوش‌تيپ و فداکار زمين‌گير می‌شوند.

حالا بحثی که مطرحه اینه که درمقابل تصویر منفی که این فیلم (که محبوبیت گسترده اش حتمیه) از ایرانی ها نشون میده چه واکنشی باید نشون داد؟

برای مقابله با این پروپاگاندا باید خیلی هوشمندانه عمل کرد؛ در غیر این صورت تصویری که از خودمون ارائه میدیم تصویر یک سری آدم غرغروئه که هیچ ذوق هنری ندارند و هر چی میشه فقط بلد هستند شعار بدن و اعتراض کنن. این تصویر هم خیلی مثبت تر از تصویری که تو فیلم از ایرانی ها ارائه شده نیست.

به نظر من بهترین راه، سوار شدن بر موج تبلیغاتی عظیمیه که از این هفته با شروع نمایش فیلم بوجود میاد. اگر بتونیم از این موج استفاده کنیم تا حرفی که میخواهیم بزنیم رو به گوش اونایی که میخوان این فیلم رو ببینند برسونیم، بزرگترین موفقیت رو به دست آوردیم.

حالا چطور میتونیم از این موج استفاده کنیم؟ (درست حدس زدید). بمب گوگلی !! من آخرین نفری هستم که بخوام قضیه بمب گوگلی رو لوث کنم ولی به نظر من این یکی از معدود وقتهایی هست که بمب گوگلی میتونه خوب
عمل کنه. فکرش رو بکنید. طرف درباره فیلم تو مجله و تلویزیون دیده و از دوستاش شنیده و میره گوگل سرچ میکنه

300 the movie

که ببینه این همه سرو صدا درباره چیه؟ حالا اگر وبسایتی که ما ساختیم جزو اولین ها باشه طرف با اومدن به اون وبسایت میتونه اطلاعاتی که ما میخواهیم رو ببینه.

حالا سوال اینجاست که چه جور اطلاعاتی تو اون صفحه بذاریم. مطمئنا اگه بخوایم نوشته و مقاله طولانی بنویسیم و ادعا کنیم که ماجرا اینطوری نبوده (ادعایی که خود تاریخدانها هم شاید سرش بحث داشته باشند) تقریبا هیچکی اون رو نمیخونه. باید سعی کنیم چیزی در اون صفحه قرار بدیم که برای یک آدم معمولی که علاقه چندانی هم به تاریخ نداره جالب باشه. چیزی از جنس همون چیزی که فیلم رو برای یک آدم معمولی جذاب میکنه.»

من برای این قضیه یک لوگوی تصویری تهیه کرده­م که برای وبلاگ­های فارست مناسب ئه. در عین حال به ایندکس درستِ گوگل و نقشه-­ای که لگوماهی کشیده هیچ آسیبی نمی­زنه. چهره­ی این لوگو رو که می­بینید. کدشم این ئه

<a href="http://300themovie.info/" target="_blank"><img src="http://i17.tinypic.com/2z56r61.jpg" border="0" alt=" 300 the movie"></a">

بهترئه که کاربران بلاگفا کد رو بعد از ستون </BlogLinksBlock> قرار بدن. چون تا جایی که من امتحا کرده­م بقیه­ی جاها رو جواب نمی­ده.

بیاین ببینیم می­شه این­بار هم دربرابر دست­کاری­ی تاریخ ایستاد؟ ببینیم می­شه به مردم دنیا فهموند که ایرانیان باستان اون­جوری که تو فیلم300 نشون می­ده نبوده­ن.

ادای دینی به حذف ناباورانه ی حضرت بارسلون.

- آقا، بنزین لیتری چند شد بالاخره؟

- من خواب­م برد. فقط می­دونم تا دقیقه­ی هشتاد و پنج بارسلون جلو بود.

تابع.

بستن یا نبستن کمربند ایمنی توسط سرنشین خودرو، رابطه­ی مستقیم دارد با مدل خودرو.

اعتماد.

                                           

در دنیایی که توی اون پیاز وجود داره، من نمی­تونم به چیزی اعتماد کنم.           

چرا  عاشق رییس جمهورم هستم؟

         بدون هیچ توضیحی کامنت سهیل برای پست پایینی رو عینن نقل می کنیم:

علما می‌گويند خبری را که باورکردنی نيست، حتی اگر صد در صد درست باشد نقل نکن. اما اين يک خبر نيست که ظن تحريف آن برود. اين فيلم است؛ صداست. فيلم رئيس‌جمهور؛ صدای رئيس‌جمهور که در سراسر جهان بر روی شبکه‌ی اينترنت قابل ديدن و شنيدن است. با صراحت و بی‌ذره‌ای ترديد می‌گويد:


يک خانم دبيری چند وقت پيش با من تماس گرفت که آقای فلانی، ما در مدرسه‌مون يک دختربچه شانزده ساله، کلاس سوم دبيرستان، رشته‌ی رياضی فيزيک، اومده می‌گه "خانم دبير! من توو خونه‌مون انرژی هسته‌ای رو کشف کردم"؛ اينو يه کاريش بکن... من گفتم آقا، تو مدرسه جلسه بذارين يه مقدار سوال کنيد ببينيد چقدر جدی‌ست؟ جلسه گذاشتند، پرسيدند، ديدند مثل اين که جدی‌ست. خبر دادند. من زنگ زدم به رئيس سازمان انرژی هسته‌ای گفتم آقای عزيز، يه دختر خانم دبيرستانی يه همچين حرفی می‌زنه؛ شما بررسی کنيد اگر صحت داره حمايت‌اش کنيد. دعوت کردند، دانشمندهای هسته‌ای ما -که متوسط سن‌شون کم‌تر از ۲۵ سال است- نشستند جلسه گذاشتند، اين دختر خانم رو دعوت کردند پرس و جو، ديدند درست می‌گه! گفتند خب بيايم توو خونه‌ت ببينيم چه کار داری می‌کنی. اومدند در منزل ديدند اين دختربچه‌ی سوم دبيرستان با کمک برادر بزرگ‌ترش رفته يه سِری قطعاتی رو از بازار گرفته به هم نصب کرده، واقعا انرژی هسته‌ای توليد کرده. که خب الان برداشتند بردند اون‌جا، بالاخره، يه دانشمند هسته‌ای شده ديگه، براش اسکورت گذاشتند، برو، بيا، ماشين و راننده و... اين خودباوری‌ست..."

در وضعیت دشوار.

                                  

اگه یه معتاد توی خیابون دست گدایی به­طرف­م دراز کنه، کمک­ش نمی­کنم. چی ئه؟ خیال می­کنم. حقش ئه...دربرابرش احساس قدرت می­کنم و ناخودآگاه­م از این که توی سرنوشت یه نفر تاثیر می­ذارم لذت می­بره. این همون نیروی پلیدی ئه. به­ش چشم­غره می­رم و نگاهش نمی­کنم و زیر لب به­ش فحش می­دم. فقط چون معتاد ئه. من اون­قدر احساس قدرت می­کنم که حاضر نیستم با یه اسکناس دویستی­ی ناقابل، کمک کنم تا درد خماری­ی یه معتاد آروم بشه.... و رد می­شم. خیلی هنر کنم باخودم می­گم کاش یه پولی داشتم این معتادا رو توی یه مرکز جمع می­کردم ترک­شون می­دادم. بعد هم از میدون ولی­عصر رد می­شم و مغازه­ها رو دید می­زنم و پاک فراموش می­کنم.

تو چی؟ وقتی یه معتاد کثیف بوگندوی داغون، خمار، درحال درد کشیدن می­تونه با کمک­ت آروم شه...تو چی­کار می­کنی؟

هفت پاره ی پادراز در ناکجاآباد.

                          

«  من زرافه ای دارم که در جنگل زندگی می کند. [شاهزاده پوزخند زد. پادراز ادامه داد:] گردنش آن قدر دراز است که صدایم را نمی شنود، پاهایش آن قدر بلندند که هیچ جوره نمی توانم سوارش شوم، اما زرافه ام را دوست دارم. آن قدر زیباست و آرام، که وقتی می بینمش لذت می برم. تنها و باشکوه در جنگل زندگی می کند. نه از کسی آزار می بیند و نه به کسی آزار می رساند.»

هفت­پاره­ی پادراز در ناکجاآباد را این­جا بخوانید

 

از همین دیالوگ بی خودیا(3)

ببین کی دارم به­ت می­گم. آخرش می­بینی افتادی یه گوشه کسی هم نیست بگه خرت به چند.

قشنگ یا حمال؟

می­گم ما هم قشنگیما. این احمد بی­چاره حالا تو اون لحظه جوگیر شده یه پیرهن خونی گرفته سردستش، یه از همه­جا بی­خبر هم ازش عکس گرفته. حالا دارن خودش و فک و فامیل­ش رو مورد هدایت قرار می­دن. اون­وقت عزیز دلم شهرام خان میلیارد میلیارد کشیده بالا یه آب­م روش. الان هم که عین ماهی از دست قانون لیز خورده رفته.

. . .

    قشنگ نیستیم؟ قشنگیم دیگه.

خواب.

یه شب خوال دیدم سرکوچه­مون یه باغ­وحش راه­انداختن و توش برای ولین بار در ایران کانگورو نشون می­دن. با یه گروه از بروبچ که نمی­شناختم­شون رفتیم باغ وحشه.کانگوروی مذکور از اندازه­ی معمول یه کانگورو بزرگ­تر بود. تقریبن یه دومتری قد داشت. بروبچ می­خواستن به کیسه­ی کانگوروئه دست بزنن، یهو کانگوروئه برگشت با یه لحن بدی گفت: «دست نزن». بعد هم گردنش عین شتر دراز شد و می­خواست مارو بخوره....همین.

پایان خوش برای شهرام جزایری.

        

                              HAPPY ENDING

بازگشت گودزیلا، خاله فخری و بامرام ها.

الان ساعت حدود دو بامداد چهارشنبه، دوم اسفند ئه. دو ساعتی بیش­تر نیست که از کرمان برگشتیم. توی این مدت هم نتونستم به اینترنت وصل شم. حالا خیال نکنین شهر نیاکان ما بر و بیابون ئه و توش از اینترنت خبری نیست. نه­خیر. هروقت چشمم به تابلو کافی نت­های اون­جا می­افتاد دل-م لک می­زد که برم یه شیکمی از عزا دربیارم. ولی چه کنیم که آداب و رسوم مرگ دست و پامونو بسته بود. حالا در این مورد بیش­تر می­نویسم و همین­طور درباره­ی پدربزرگم که دنیایی از تناقض­های عجیب و غریب رو هم زمان زندگی­ش و هم زمان مرگش برای من( که نزده می­رقصم و وول­وولکِ تناقض و ابهام و سردرگمی دارم) درست کرده­بود.

اما اول از همه از همه­ی اونایی که کامنت و ای-میل گذاشتن و تسلیت گفتن ممنون. یک دنیا هم ممنون. امیدوارم توی همین­ یکی دو روزه  بتونم جواب ای-میل­ها رو بدم.

از مارمولی هم سپاس­گزارم که باعث شد بقیه خیال نکنن ریق رحمتو سرکشیده­م.

                                                      * * *

اما برای خالی نبودن عریضه اینو بگم که تو این مدت با دیگر قابلیت­های خاله­فخری آشنا شدم. خاله­فخری که یادتون هست؟ ایشون علاوه بر مواردی که ذکر شد به شغل شریف پیداکردن زن و شوهر برای دخترها و پسرهای مجرد فامیل هم اشتغال دارن. این که می­گم شغل به­خاطر این که شایعه­س که از یه سری از لوازم عقدفروشی­ها و لباس عروس فروشی­ها و این­جور جاهای مربوط به عقد و عروسی و این مزخرفات در ارتباط هستن و دختر و پسرهایی رو که به هم معرفی می­کنن می­فرستن این­جاها و گویا از فروشنده­ها پورسانت می­گیرن. گناه راست و دروغش هم پای اونایی که شایعه می­کنن. در ضمن ایشون ماما هم هستن و بچه­های همین دختر  و پسرها رو به دنیا می­آرن. حالا می­شه حدس زد چرا بایگانی­ی خاله­فخری از بایگانی­ی ثبت احوال هم دقیق­تر و قوی­تر ئه.

                                                          * * *

و...این­که...بازهم ممنون. قربون همه­ی بامراما...بزن زنگوله رو.