نخست وزیر در خواب.
امروز از اخبار شنیدهم که به دنبال اخراج رییس دیوانعالی پاکستان، تو اون کشور شلوغ پلوغ شده. بعدازظهر تو خواب دیدهم که تو پاکستان حکومت عوض شده و حالا یه ملکه رییس کشورئه. قرار بود دختر ملکه عروسی کنه و من هم تو مراسم عروسیشون بودم. به نمایندگی از ایران یه نفر که نمیشناختمش بود و من نمایندهی ایران نبودم. ژاک شیراک، وزیر امور خارجهی انگلیس و یه عالمه آدم با پرچم کشورهای مختلف هم بودن. که هدایایی رو به عروس میدادن. بعد از مراسم که همه رفتهبودن من با داماد دست دادم و دست دختر ملکه رو بوسیدم. داماد خانوادهی سلطنتی منو محکم تو بغلش گرفت و گفت:« دولت تشکیل میدی؟» [ از اینجای خواب معلوم میشه که من تو دنیای این خواب مثلن یه مقامی چیزی تو پاکستان بودهم.] من هم یه نگاهی به ملکه که نمیدونم چرا نگران بود انداختم و گفتم روزای بعد درموردش صحبت میکنیم. توروخدا بهم نخندین ولی مسخرهترین بخش ماجرا ابن بود که ملکه و بقیهی درباریها موقعی که من داشتم میرفتم، رفتهبودن سراغ ظرفای عروسی و داشتن ریخت و پاشها رو جمع میکردن.
پیوست: معلوم نیست آخر و عاقبت ما با این خوابا چی میشه...
پیوست2: خب حالا این که خواب بود...نمیشد تو خواب از یه کشور درست حسابیتر پیشنهاد نخست وزیری دریافت میکردم؟ آخه پاکستان هم شد جا...؟
پیوست3: مهران[ برادر مانی] همیشه به من میگه شکل پاکستانیها هستم...البته خیلیها میگن شبیه هندیام. ولی مهران اصرار داره که من شبیه پاکستانیام...