تراژدیها.
زندگیِشان مثل داستان است از بس دوروبرِ داستانهای دنیا گشتهاند و آنهایی را که خوشترشان آمده نوشتهاند. مستند گفتوگوی نیم ساعته نبود. رمانِ بیانتها صفحه بود این مصاحبهی بهنود با گلستان.
رای دادن یا رای ندادن. مساله، شمارهی چهاردهم پرونده است.
سینزده.
من نوشتن در پروندهی شماره سیزده را از دست دادم. شما خواندنش را از دست ندهید.
(لازم ئه توضیح بدم چندوقتی ئه چیزام نوشته نمیشه؟)
من لم یشکر المخلوق...
دستت درد نکند. صدای خدا بیفتد روی بیسیمَت ایشالا.
881111
مبادا تعطیلات شما را از خواندنِ شمارهی یازدهم پرونده غافل نماید.
چنین باد.
از بچگی تا حالا.
جذابترین کتابی که میخواهم بخوانم:
نام کتاب: «دوستانِ آبینفتیِ من»
خلاصهی کتاب: این کتاب خاطرات الف.میم از ربوده شدن توسط موجوداتِ فضایی و ماجراهای وی در سفر به فضا میباشد. نویسنده در این کتاب شرح داده که چگونه موجودات فضایی او را در یک آخر شبِ پاییزی در حالی که بادِ خنکِ تندی میآمد و خسته و کلافه به سمت خانه رهسپار بود، توی کوچهشان ربوده و با خود به سیارهای دوردست بردند. وی به نقلِ چگونگیِ ارتباط با موجوداتِ آبینفتی رنگ پرداخته و شرح میدهد که چگونه توانسته از دست سربازانِ فضایی گریخته و با پیوستن به نیروهای آزادیخواهِ فضایی، با پادشاه ستمگرِ سیارهی بیگانه که قصد تسخیر زمین را داشته به مبارزه پرداخته و صلح و آزادی را به آنها هدیه نماید. در بخشی از این کتاب میخوانیم:
«اون به من گفت:« ایکاش این جا میموندی...شاه میشدی و من ملکه. میتونیم بچههایی داشته باشیم که هم آبینفتی باشن هم روی پاهاشون راه برن.» من در حالی که با بیرونِ انگشتِ کوچک دست راستم اشک رو از گونههای اون پاک میکردم گفتم: «متاسفم عزیزم...مسوولیت من اینجا تموم شده. باید برگردم.»
از این کتاب تاکنون میلیاردها نسخه در سراسر کهکشان فروخته شدهاست.
***
پیوست: این را به دعوتِ لیلای عاقلانه نوشتم. هرکس خواست بنویسد هم دعوت.
10
دهمین شماره مجله اینترنتی پرونده منتشر شد.
در این شماره میخوانید:
جنجال یوزارسیف در میلادنور
خواص روانیِ کدو
دام شیطانی برای دختران اکسخوار
گلشیفته برمیگردد به شرطی که....!!؟؟
جدول با جایزه
سیاوش اکبرپور: نون قلبم را میخورم
همراه با پوستر چهاررنگ روزبه نعمتاللهی برای علاقهمندان مشتاق
نهمین لباسٍ زیبا.
همزمان با ایامالله دههی مبارکهی فجر و سیامین بهار انقلاب، نهمین شماره مجله ارزشی-اینترنتیِ پرونده به بهرهبرداری رسید.
پناه.
زندگی یک چیزهایی میدهدمان و یک کسانی مثل نرده. دست میگیریم بهشان و این پلهها را بالا و پایین میرویم. حواسمان هم اصلن نیست. تا آنوقت که نباشند ناگهان و میبینیم کنار راهپلهمان خالی شده. چالهای ست عمیق و تاریک. میترسیم و میچسبیم به دیوار. دست به عصا ادامه میدهیم و دیگر دوپلهیکی نمیکنیم و تند تند نمیرویم.مصیبت پله را حالا باید با ترس سقوط تحمل کنیم که سخت است...سختتر است.
بینردگی دور باد از همه. از سرگیجوها دورتر.
آگهی خوب است (به قول اوشان)
شمارهی هشتمِ پرونده بدرآمد
(ایمان دارم به این موضوع)
پژوهشگران ثابت کرده اند هشتادوشش درصد افرادی که هنگام سواریدن بر پله برقی، هول و دستپاچه میشوند آدمهای خوبی میباشند.
خپیت.
داشتم فکر میکردم اگه برف قرمز بود بهترتر نبود؟
هارپومارکسیست.
آدم مثل هارپو مارکس باشد خوب است. چنگ بزند جای حرف و آدمهای غمگین و اشکآلود را بتواند شاد کند. با نغمهای. با شکلکی و ادایی. یک مشت لبخند همیشه توی جیبش باشد که به موقعش بیاورد بیرون و بچسباند روی لب دیگران. و گرسنه هم اگر باشد، آواره و و بیپول و بیخانه، گم و گور نشود لبخنده. چنگش همان نغمه بدهد و دستهاش و صورتش هنوز آن قدر گرم باشد که آب کند یخِ مردم را. خشک نشود حتا وقتی اوضاع رو به راه نی.
آدم مثل هارپو مارکس باشد خوب است که بلد باشد جوری بخندد و بخنداند که دمار از روزگار آدم بدها دربیاید. بیچاره شوند و نقشههاشان برآب.
آدم باید مثل هارپو مارکس وقتی سرش را توی آینه دستی شانه میکند، بتواند آینه را برگرداند و پشت سرش را هم ببیند. باید وقتی تک و تنها ساز میزند، آینه دو تا کند نوا را.
آدم باید مثل هارپو مارکس سرخوش و تنها باشد. آن قدر خوش که هیچ ناخوشی جرات نکند رد شود از این دور و برها.
اینجوری خوب است.

مصائب شوریدگی.
بیداد از این وقتهایی که یک چیز نامرئی تصادف میکند با آدم. درد میپیچدت و ندانی از کجاست. تنظیم موتور بههمخورده و بد کار میکند.دود سیاه میدهد بیرون.بیداد از این وقتهایی که بیوقت میآیند و ساعتها آهنگی ترانهای چیزی توی گوشت مینالد.
استدعا میباشم.
خواهش میکنم آهنگ وبلاگتان را به صورت پیشفرض خاموش بگذارید. پخشکننده را بگذارید یک جایی توی دید و اسم آهنگه را درشت بنویسید. بگذارید هرکس خواست خودش روشن کند. خواهش میکنم. نوکرتان هستم.
(با عوضیهایی که پخشکننده را توی کد قالب وبلاگ گم و گور میکنند و راهی جز بستن پنجرههای متعدد برای یافتن منبع صدا نمیگذارند، هیچ کاری ندارم. کثافتا)
مپرس...
سیگارَت را بیحواس از فیلتر که آتش بزنی میگویند زن خوشگل گیرت میآید. نمیگویند چی را از کدام گوری باید آتش زد که آتش دل بخاموشد. همهش چرت و پرت گفتند و حاشیه.اصل مطلب را وقتی گفتند که دیر بود.