چنین باد.

مبارک باشد. خوشی باشد. جنگ نباشد. ترس و آژیر و فرار نباشد. سرما نزند. گرما نخشکاند. دیواری بی‌پنجره نماند، چاردیواری‌ای بی‌در. دستی به خالیِ جیب نخورد. تنی نرنجد. دلی نگیرد. بغضی گیر نکند. اشکی نریزد. دوری دور باد. صدایی جز خنده نیاید. مستی مستدام شود.

روزی‌رسون.

« فرچه رو یه بار می کرد تو واکس با همون چارتا جفت کفشو واکس می‌زد. هر عیدی هم که می‌شد می‌اومد تو مغازه می‌گفت «سلام سید. عیدت مبارک. فکر نکنی می‌خوام سوءاستفاده کنما. ولی اون‌دفعه که بهم عیدی دادی برام اومد داشت، وضعم خوب شد.» یه بار این جریانو واسه سید نجفی، عمده‌فروشیه هست سرِ نبش، تعریف کردم برگشت گفت برای اونم همین برنامه رو پیاده می‌کرده. نگو طرف کارش این بوده.  حالا خدابیامرزدش البته. ما که هردفعه اومد  دست کردیم تو دخل یه چیزی بهش دادیم. صدقه برکت دخل ئه... زن و بچه‌م نداشت نمی‌دونم این پولا رو  خرج چی می کرد.»

امیر.

احمد می‌گه «قوز نکن امیر ملکی. دخترت بزرگ شه خجالت می‌کشه.» می‌خوای قوزتو صاف کنی، کمرت تیر می‌کشه. دستتو می‌خوای بزنی به کمرت شونه‌ت می‌گیره. پاهات راست وانمی‌ستن. صورتتو نگا کردی تو آینه؟ موهات دیدی چه‌قدر ریخته؟ تو چشمات انگار چشم نیست. استخونای صورتت زده بیرون. اولش گفتی وا می‌ستم درستش می‌کنم. باز عیدا مسافرت. کنار جاده زنت رو پیک‌نیکی لوبیاپلو درست می‌کنه. عاشورا خرج می‌دین کل فامیل قابلمه به دست صف بکشن جلو در. شبا جنازه‌تو نمی‌ندازی رو تخت کابوس ببینی تا سرِ صبح. کِی می‌خواد درست شه پس؟ امیر ملکی داری پیر می‌شی. پشت چراغ، برگای دفترچه قسطو می‌شمری. کلی مونده. هرچی می‌ری، هرچی می‌دی تموم نمی‌شه. سبک‌تر نمی‌شه. خسته شدی. نمی‌تونی دووم بیاری. دیگه زوری نمونده واسه‌ت که واستی. دلت می‌خواد بری تهِ امیرآباد بکوبی به دیوار همه‌چی تموم شه. از خودت و این ماشین و این زندگی هیچ‌چی نمونه. دلت به حال خودت می‌سوزه. نمی‌تونی تمومش کنی.مجبوری بمونی پول دربیاری  قسطا رو بدی. مصطفای جاکش دو سال رفت زندان، چکارو مفت ازشون خرید. گفتن مصطفا ملکی اون دوسالی که رفت دوبی کار کرد بارشو بست. تو فروختی. هرچی بابات و خودت جمع کرده‌بودین فروختی. آبرو چی ئه؟ عرضه‌ی زندان رفتن نداشتی. آبرو به چه دردت خورد؟ پولِ قسطِ وام و کرایه‌خونه و خرج خونه  و قسطِ ماشینت شد؟ کلاچ بگیر دنده عوض کن با این جماعت کل‌کل کن حرف زور بشنو فحش بشنو...یه روز تموم می‌کنی امیر ملکی پشت همین فرمون. احمد می‌گه« بزن به بی‌خیالی. هرچی گفتن دو تا بذار روش برگردون به خودشون. داد زدن تو بلندتر داد بزن ولی اعصاب خودتو خورد نکن. ادای عصبانی‌شدن دربیار بترسن ولی عصبانی نشو.» نمی‌تونی. داد می‌زنی خالی شی، بدتر می‌شه. سینه‌ت می‌سوزه. می‌گی نکنه سکته کنم. تهِ دلت بدتم نمی‌آد. مردن ئه. دست آدم نیست. آخرای شب گه‌گیجه می‌گیری. نه مسافر هست نه دلت می‌آد برگردی خونه. زندگی‌تو می‌آری جلو چشمت. خیالت یه‌چیز دیگه بود. کو اون زندگی. امیرملکی ای که می‌خواست کارگاه بزنه با کلی پرسنل زیردستش یه ماشین زیرپای زن و بچه‌ش، دیگه به خوابم نمی‌بینی. همه‌ش حسرت شده. همه‌چی هرروز رو سرت دوباره خراب می‌شه. قیافه‌ی دخترت داره یادت می‌ره. چندوقتی یه بار می بینی چه‌قدر بزرگ شده. فکرشو می‌کنی که بزرگ‌تر می‌شه دانشگاه می‌ره عروس می‌شه...همه‌ش پول می‌خواد. باز وام و قسط و بدهی و گرویی. اینو نمی‌خواستی. دربه‌دری و سگ‌دو زدنو نمی‌خواستی. 

نباید آخر شبا تو خط علاف بمونی. خطو ول کن برو تو خیابون عقب دربستی. این‌جا که کار نمی‌کنی. بمونی فکر و خیال می‌زنه به سرت. با مسافره چار کلمه حرف می‌زنی، موبایل حرف می‌زنه گوش می‌دی اینا از سرت می‌پره. مسیریَم شد، باشه. نمی‌خواد تهش چیزی بمونه. پول بنزینش دربیاد کافی ئه... این‌قدر با خودت حرف نزن. دیوونه می‌شی. دیوونه‌تر می‌شی. تقصیر از تو نبوده امیر ملکی.

خوب مرگ.

« به پسرش می‌گه می‌رم بانک حقوقمو بگیرم، پسره می‌گه کارتتو بده من می‌رم. می‌گه نه حوصله‌مم سر رفته. هم‌چین که می‌شینه تو ایست‌گاه اتوبوس جابه‌جا تموم می‌کنه. قسمتِ همه نمی‌شه. موقع مرگ اگه آدم خوبی باشی عزرائیل شکل یه زن خوش‌گل بهت دیده می‌شه. اگه بد  باشی شکل یه پیرزن جادوگر می‌بینیش. جنازه‌هایی که می‌بینی لب‌خند می‌زنن اون خوشگله‌شو دیده‌ن. خدابیامرز عیدی و پاداششو از خدا گرفت. از عیدیِ بازنشسته‌هام مالیات کم نکرده‌ن. اینم بازیِ احمدی نژاد  واسه انتخابات ئه ها.»

مبینا.

چشم‌هایش را بسته. اسباب‌کشیِ عروسکِ مو فرفری‌اش (خاله نسرین) تمام شده. خاله نسرین کنار سماورِ نارنجیِ پلاستیکی نشسته چایی بخورد. صبح، خاکِ گلدان را مشت ‌مشت خالی کرده روی فرش. فکر می‌کرده زیر خاک‌ها باید یک چیزِ عجیب باشد. مامان دعواش کرده و از صبح باهاش حرف نمی‌زند. خواب نیست و نمی‌خواهد هم بخوابد. چشم‌هایش را بسته و کنار خاله نسرین دراز کشیده تا مامان بیاید سراغش. بغلش کند ماچش کند و ببرد توی تخت. مامان دارد ظرف‌ها را می‌شورد. ظرف‌ها که تمام شود می‌آید. شاید هم یک وقت بی‌هوا که می‌آید نگاهی به‌ش بیندازد ببیندش که چشم بسته منتظر است. پشت چشم‌های بسته‌اش همه‌چیز سفید است و یک نقطه توی آن سبز. بعد آن نقطه قرمز می‌شود و پهن می‌شود. بزرگ‌تر و تیره‌تر . از آن وسط یک دایره‌ی نارنجی بیرون می‌آید و کم‌کم دورِ آن دایره دندانه‌دندانه می‌شود. خط‌های نورانیِ سبزِ روشن شکل صورتِ یک سگ اند که می‌خندد. چندتا ستاره‌ی بنفش از دور می‌آیند جلو. یکی‌شان آن‌قدر نزدیک که همه‌چی بنفش می‌شود. یک پنجره‌ی سفید از توی بنفشی می‌آید بیرون که از پشتش سه چهارتا ماشین دارند رد می‌شوند. او و مامان پرواز می‌کنند و می‌نشینند توی یکی از ماشین‌ها. روی صندلیِ جلو کنار راننده که دارد می‌گوید « اگه خیابونا موکت بشه خیلی خوب ئه. چرخ ماشین توی چاله نمی‌افته خراب بشه» یک پیرهنِ زنانه‌ی زرشکی برگشته و دارد نگاه‌شان می‌ک‌ند. پیرهن می‌گوید «دیرتر اومدین» مامان انگشت‌هایش را نرم فرو می‌کند توی موهای مبینا و می‌گوید «هفته‌ی دیگه می‌ریم موهاتو کوتاه می‌کنیم. بزرگ می‌شی زیاد تر بشه خوشگل‌تر بشی.» به پیرهنه می‌گوید « این بچه خاک گلدونو خالی کرده رو فرش...شب عیدی باید بدیم بشورنش...می‌بینی چه کارایی می‌کنه این بچه؟» مبینا رویش را بر می‌گرداند. از شیشه‌ی ماشین دریا را تماشا می‌کند که در انتهایش موبایلِ بابا دارد زنگ می‌زند و زنگش توی دریا موج می‌اندازد. با خودش فکر می‌کند اگر دوچرخه داشتند حتمن نمی‌توانستند از موج فرار کنند. غرق می‌شدند. توی بازارچه آقای پیر که میزهای چوبیِ بی‌رنگ می‌فروشد یک ساندویچ گرفته دستش. ساندویچ را می‌گیرد طرف او « من دندون ندارم اینو بخورم. مالِ تو» می‌خواهد ساندویچ را بگیرد. مامان ساندویچ را از دستش می‌قاپد «آقاجون توروخدا ندین این چیزا رو به این بچه.» یک غرفه هست که تمام ویترینش را تخم‌مرغ شانسی چیده. می‌رود جلو. قدش به پیش‌خوانِ بلند نمی‌رسد. چیزی بلندش می‌کند می‌گذارد روی پیش‌خوان. خاله نسرین است. خاله نسرینِ واقعیِ خودش. خوشگل است و می‌خندد. از خودش می‌پرسد «خاله کی برگشته؟ چرا به من نگفته‌ن؟». یک شالِ قرمز هم روی مانتوی سفید پوشیده. خاله بوسَش می‌کند. می‌پرد توی بغلِ خاله و سفت می‌گیردش. کاش با خاله بروند فرش را زودتر پاک کنند. «برو زود لباساتو بپوش می‌خوام با خودم ببرمت پیشِ فیل پشمالوئه» و آن نقاشی را نشانش می‌دهد که وقتی داشت می‌رفت مبینا به ش داده بود. خودش و خاله را روی فیل پشمالوئه کشیده بود که توی برف‌ها  داشتند می‌رفتند و ببره و راسوئه هم پشت سرشان می‌آمدند. «مامان نمی‌ذاره بیام. می‌گه بچه داری» خاله توی پارک تابش می‌دهد. یک سگِ کوچک زبانش را جلوی تاب در آورده و پارس می‌کند. خاله هر بار که تابش می‌دهد می‌گوید «الان می‌دم هاپو یه لقمه‌ی چپت کنه.» می‌ترسد و خوشش می‌آید. سگه می‌رود سوار سرسره می‌شود. مامان  از روی تاب برش می‌دارد « تو این سن هم من باید بغلت کنم ببرمت تو جات؟ خودت بلند شو دیگه.» شالِ خاله شکلِ یک خرگوش می‌شود. خاله سوارش می‌شود و می‌رود. مبینا هی توی خودش سنگین‌تر می‌شود. چشم‌هایش را باز می‌کند. شب شده و نورِ خانه زرد  و چرک  است.

از بچگی تا حالا.

جذاب‌ترین کتابی که می‌خواهم بخوانم:

نام کتاب: «دوستانِ آبی‌نفتیِ من»

خلاصه‌ی کتاب: این کتاب خاطرات الف.میم از ربوده شدن توسط موجوداتِ فضایی و ماجراهای  وی در سفر به فضا می‌باشد. نویسنده در این کتاب شرح داده که چگونه موجودات فضایی او را در یک آخر شبِ پاییزی در حالی که بادِ خنکِ تندی می‌آمد و خسته و کلافه به سمت خانه رهسپار بود، توی کوچه‌شان ربوده و با خود به سیاره‌ای دوردست بردند. وی به نقلِ چگونگیِ ارتباط با موجوداتِ آبی‌نفتی رنگ پرداخته و شرح می‌دهد که چگونه توانسته از دست سربازانِ فضایی گریخته و با پیوستن به نیروهای آزادی‌خواهِ فضایی، با پادشاه ستمگرِ سیاره‌ی بیگانه که قصد تسخیر زمین را داشته به مبارزه پرداخته و صلح و آزادی را به آنها هدیه نماید. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:

«اون به من گفت:« ای‌کاش این جا می‌موندی...شاه می‌شدی و من ملکه. می‌تونیم بچه‌هایی داشته باشیم که هم آبی‌نفتی باشن هم روی پاهاشون راه برن.» من در حالی که با بیرونِ انگشتِ کوچک دست راستم اشک رو از گونه‌های اون پاک می‌کردم گفتم: «متاسفم عزیزم...مسوولیت من این‌جا تموم شده. باید برگردم.»

از این کتاب تاکنون میلیاردها نسخه در سراسر کهکشان فروخته شده‌است.

***

پیوست: این را به دعوتِ لیلای عاقلانه نوشتم. هرکس خواست بنویسد هم دعوت.

10

دهمین شماره مجله اینترنتی پرونده منتشر شد.

در این شماره می‌خوانید:

جنجال یوزارسیف در میلادنور

خواص روانیِ کدو

دام شیطانی برای دختران اکس‌خوار

گل‌شیفته برمی‌گردد به شرطی که....!!؟؟

جدول با جایزه

سیاوش اکبرپور: نون قلبم را می‌خورم

همراه با پوستر چهاررنگ روزبه نعمت‌اللهی برای علاقه‌مندان مشتاق

شور.

«از همون اول گفته‌بود زنِ کم‌تر از دکتر نمی‌شه. هرکی اومد خواستگاری ماها زود بله رو گفتیم افتادیم تو هچل. می‌گفت آدم تا آخر عمر مجرد بمونه بهتر از این ئه که زنِ هرکی بشه.  مسخره‌ش می‌کردیم  با این‌چیزی که تو می‌خوای، می‌شی مث خانومِ هاویشام. بعد فکرکن یه‌روز زنگ می‌زنه بیاین مجلس عقدم. شوهره کی ئه؟ جراح قلب...خوش‌تیپ...خونه‌ش تو زعفرانیه... من که کلی واسه‌ش خوش‌حال شدم اون‌شب. این‌قدر گریه کردم که نگو. ولی حسود زیاد ئه. حالا اسم نمی‌برم. چشمش زدن خدابیامرزو. من قبلنا به چشم اعتقاد نداشتما. ولی این چیزی ئه که خدام تو قرآن گفته. چشم اصلن یه قدرت عجیبی داره. توی هند یه مرتاضایی هستن با چشم قطارو نگه می‌دارن»

بهمن.

«شب‌به‌خیر لورازپام». این‌جوری راحت‌تر حفظ می‌کنم. اسم‌های زیادی است که با «پام» تمام می‌شود. وحید گفته این‌یکی بهتر است. من یادِ آن جوک افتادم و همین‌جوری حفظ کردم. از این می ترسم که اسمش یادم برود جلوی داروخانه دست‌پاچه بشوم. وحید گفته بدون نسخه سخت می‌دهند.

این چند شب بهتر است راحت بخوابم و زیاد. اگر  بتوانم روز  بخوابم و شب هم بخوابم خیلی خوب است. خواب و خوب فقط یک الف با هم فرق می‌کنند وقتی می‌نویسی. ببین الان چهارشنبه است و خوب است تا صبح شنبه همین‌جور بخوابم. امروز عصر یکی بخورم تا نیمه‌های شب. بعد یکی دیگر تا ظهرِ فردا. همین جوری بخوابم تا صبح شنبه. باید بگویم یکی صبحِ شنبه زنگ بزند بیدارم کند. آقای یزدانی خوب است. باید بگویم صبح شنبه که می‌روی نان بخری حتمن من را بیدار کن.  به‌ش می‌گویم آقای یزدانی...یک یادداشت اگر می‌شود روی جاکفشی‌تان بگذارید که صبح شنبه حتمن بیدارم کنید. آن‌قدر در بزنید زنگ بزنید تا من بیایم در را باز کنم. چند کلمه هم باهام حرف بزنید که خواب از سرم بپرد. . باید به یزدانی بگویم حتمن زود من را بیدار کند. می‌خواهم سه روز بخوابم و حتمن کثیف و ته‌ریشو می‌شوم. باید اول صبح حمام بروم صورتم را اصلاح کنم. اگر فرصت شد باید شیو هم بکنم. شیو کردنِ صبح روز شنبه یک حرکت نمادین است. برای دلِ خودم. که خیال برم ندارد از این به بعد تنهایی است.

کاش همین امروز راه می‌افتادم شمال. می‌رفتم تا جمعه شب مشروب می‌خوردیم و جوجه‌کباب درست می‌کردیم. خوش‌حالی و خنکی و صدای شمال. این رویا تعبیر نمی‌شود. زنِ فری این هفته‌های آخر می‌ترسد از خانه بیرون بیاید. همه ش هم من را  نگاه می‌کند و چشم‌هاش فریاد می‌زند «طفلکی...حیوونکی...آخی». دوست ندارم. دلم نمی‌خواهد کسی دلش به حالم بسوزد. این را نمی‌فهمند. چرت و پرت می‌گویم و قهقهه می‌زنم. می‌دانم گول نمی‌خورند. ولی توقع دارم وقتی می‌خندم بفهمند نمی‌خواهم کسی ناراحتی‌ام را بداند. معلوم است که ناراحتم. ناراحتِ این بلاتکلیفیِ تا شنبه. بعدش درست می‌شود. پای همه‌ی آن ورقه‌های از پیش نوشته را یک امضا می‌کنم و همه‌چی درست می‌شود. به‌شرطی که داروخانه شب‌به‌خیر لورازپام بهم بدهد. فکر می‌کنند می‌خواهم خودم را بکشم. یا معتادم. نباید من‌و‌من کنم. باید فکر کنند سال‌هاست شب‌به‌خیر لورازپام می‌خورم. باید همان اول محکم بروم جلو. صدام نباید یواش باشد. می‌گویم« سلام. می‌شه یه بسته لورازپام بدین؟» این خوب نیست. خیلی خلاصه باشد و دستور بدهم. سلام هم نمی‌کنم. «یه بسته لورازپام» یا این‌جوری: «لورازپام...یه بسته». بهتر است. فکر می‌کند این عجب لورازپام خورِ قهاری ست. دقیقن می‌داند چی می‌خواهد. فکر می‌کند این قدر حرفه‌ای هستم که وقتی می‌گویم لورازپام  نشئه می‌شوم. بعدش حتمن می‌گوید «بدون نسخه نمی‌شه...می‌تونم یه ورق بهتون بدم» من باید بگویم «خیله خب...اشکال نداره» باید وقتی می‌گوید بدون نسخه بیش‌تر از یک ورق نمی‌دهند، اخم کنم. طلب‌کارش باشم و وقتی می‌گویم اشکال نداره منت می‌گذارم سرِ کوتاهی‌اش. بدون نسخه حتمن ضعیف‌ترین دوز لورازپام را بهم می‌دهد. لابد صد میلی.  شاید هم ازم بپرسد. یادم رفت از وحید بپرسم دوزهای این چه‌جوری است. باید ‌جوری توی چشم‌هایش نگاه کنم که خودش بفهمد قوی‌ترین دوز به کارم می‌آید. پانصد میلی. باید دست هایم را توی جیب نگه دارم وگرنه موقع حرف‌زدن تکان‌شان می‌دهم و می‌فهمد ناشی‌ام. نباید قوز کنم. تا شنبه جز خوابیدن نباید کاری بکنم.

گوشکوب.

«ای‌بابا. همین یک‌شنبه‌ای تو آرایش‌گاه دیدمش. می‌گفت می‌خواد بره N98 بگیره. وصال نداد بهش. من اولین گوشیِ سریِ N که دیدم دست اون بود. همیشه می‌رفت علاءالدین هر گوشی‌ای که می‌اومد می‌خرید. بگم چهل پنجا تا گوشی عوض کرد تو  این چندسال. آدمِ... هم‌چین می‌دونی... به‌روزی بود. می‌گفت توی دنیای الان گوشی شناس‌نامه‌ی آدم ئه.

گفت «این دوازده صفر هشتتو بده خروس‌قندی بگیر جاش.» گفتم بابا این گوشیِ کارم ئه. واسه جاهای مهم یه E63 دارم. هرجایی نمی‌برمش. نمی‌تونم وردارم بیارمش تو آژانس. صدبار از جیبم می‌افته تو جوب و زیر صندلی. با این دستای کثیف بگیرم دستم چی؟ گوشیِ خوبی هم هست دوازده‌صفرهشت. این همه بلا سرش اومده آخ نگفته. خوبم آنتن می‌ده. ولی خدابیامرز راست می‌گفت. خداییش با یه هم‌چین گوشی‌ای آدم بره خواستگاری زن می‌دن بهش؟ خودت باشی دخترتو می‌دی؟»