بهمن.
«شببهخیر لورازپام». اینجوری راحتتر حفظ میکنم. اسمهای زیادی است که با «پام» تمام میشود. وحید گفته اینیکی بهتر است. من یادِ آن جوک افتادم و همینجوری حفظ کردم. از این می ترسم که اسمش یادم برود جلوی داروخانه دستپاچه بشوم. وحید گفته بدون نسخه سخت میدهند.
این چند شب بهتر است راحت بخوابم و زیاد. اگر بتوانم روز بخوابم و شب هم بخوابم خیلی خوب است. خواب و خوب فقط یک الف با هم فرق میکنند وقتی مینویسی. ببین الان چهارشنبه است و خوب است تا صبح شنبه همینجور بخوابم. امروز عصر یکی بخورم تا نیمههای شب. بعد یکی دیگر تا ظهرِ فردا. همین جوری بخوابم تا صبح شنبه. باید بگویم یکی صبحِ شنبه زنگ بزند بیدارم کند. آقای یزدانی خوب است. باید بگویم صبح شنبه که میروی نان بخری حتمن من را بیدار کن. بهش میگویم آقای یزدانی...یک یادداشت اگر میشود روی جاکفشیتان بگذارید که صبح شنبه حتمن بیدارم کنید. آنقدر در بزنید زنگ بزنید تا من بیایم در را باز کنم. چند کلمه هم باهام حرف بزنید که خواب از سرم بپرد. . باید به یزدانی بگویم حتمن زود من را بیدار کند. میخواهم سه روز بخوابم و حتمن کثیف و تهریشو میشوم. باید اول صبح حمام بروم صورتم را اصلاح کنم. اگر فرصت شد باید شیو هم بکنم. شیو کردنِ صبح روز شنبه یک حرکت نمادین است. برای دلِ خودم. که خیال برم ندارد از این به بعد تنهایی است.
کاش همین امروز راه میافتادم شمال. میرفتم تا جمعه شب مشروب میخوردیم و جوجهکباب درست میکردیم. خوشحالی و خنکی و صدای شمال. این رویا تعبیر نمیشود. زنِ فری این هفتههای آخر میترسد از خانه بیرون بیاید. همه ش هم من را نگاه میکند و چشمهاش فریاد میزند «طفلکی...حیوونکی...آخی». دوست ندارم. دلم نمیخواهد کسی دلش به حالم بسوزد. این را نمیفهمند. چرت و پرت میگویم و قهقهه میزنم. میدانم گول نمیخورند. ولی توقع دارم وقتی میخندم بفهمند نمیخواهم کسی ناراحتیام را بداند. معلوم است که ناراحتم. ناراحتِ این بلاتکلیفیِ تا شنبه. بعدش درست میشود. پای همهی آن ورقههای از پیش نوشته را یک امضا میکنم و همهچی درست میشود. بهشرطی که داروخانه شببهخیر لورازپام بهم بدهد. فکر میکنند میخواهم خودم را بکشم. یا معتادم. نباید منومن کنم. باید فکر کنند سالهاست شببهخیر لورازپام میخورم. باید همان اول محکم بروم جلو. صدام نباید یواش باشد. میگویم« سلام. میشه یه بسته لورازپام بدین؟» این خوب نیست. خیلی خلاصه باشد و دستور بدهم. سلام هم نمیکنم. «یه بسته لورازپام» یا اینجوری: «لورازپام...یه بسته». بهتر است. فکر میکند این عجب لورازپام خورِ قهاری ست. دقیقن میداند چی میخواهد. فکر میکند این قدر حرفهای هستم که وقتی میگویم لورازپام نشئه میشوم. بعدش حتمن میگوید «بدون نسخه نمیشه...میتونم یه ورق بهتون بدم» من باید بگویم «خیله خب...اشکال نداره» باید وقتی میگوید بدون نسخه بیشتر از یک ورق نمیدهند، اخم کنم. طلبکارش باشم و وقتی میگویم اشکال نداره منت میگذارم سرِ کوتاهیاش. بدون نسخه حتمن ضعیفترین دوز لورازپام را بهم میدهد. لابد صد میلی. شاید هم ازم بپرسد. یادم رفت از وحید بپرسم دوزهای این چهجوری است. باید جوری توی چشمهایش نگاه کنم که خودش بفهمد قویترین دوز به کارم میآید. پانصد میلی. باید دست هایم را توی جیب نگه دارم وگرنه موقع حرفزدن تکانشان میدهم و میفهمد ناشیام. نباید قوز کنم. تا شنبه جز خوابیدن نباید کاری بکنم.