شور.
«از همون اول گفتهبود زنِ کمتر از دکتر نمیشه. هرکی اومد خواستگاری ماها زود بله رو گفتیم افتادیم تو هچل. میگفت آدم تا آخر عمر مجرد بمونه بهتر از این ئه که زنِ هرکی بشه. مسخرهش میکردیم با اینچیزی که تو میخوای، میشی مث خانومِ هاویشام. بعد فکرکن یهروز زنگ میزنه بیاین مجلس عقدم. شوهره کی ئه؟ جراح قلب...خوشتیپ...خونهش تو زعفرانیه... من که کلی واسهش خوشحال شدم اونشب. اینقدر گریه کردم که نگو. ولی حسود زیاد ئه. حالا اسم نمیبرم. چشمش زدن خدابیامرزو. من قبلنا به چشم اعتقاد نداشتما. ولی این چیزی ئه که خدام تو قرآن گفته. چشم اصلن یه قدرت عجیبی داره. توی هند یه مرتاضایی هستن با چشم قطارو نگه میدارن»
+ نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۳ ب.ظ توسط الف.میم
|