مبینا.
چشمهایش را بسته. اسبابکشیِ عروسکِ مو فرفریاش (خاله نسرین) تمام شده. خاله نسرین کنار سماورِ نارنجیِ پلاستیکی نشسته چایی بخورد. صبح، خاکِ گلدان را مشت مشت خالی کرده روی فرش. فکر میکرده زیر خاکها باید یک چیزِ عجیب باشد. مامان دعواش کرده و از صبح باهاش حرف نمیزند. خواب نیست و نمیخواهد هم بخوابد. چشمهایش را بسته و کنار خاله نسرین دراز کشیده تا مامان بیاید سراغش. بغلش کند ماچش کند و ببرد توی تخت. مامان دارد ظرفها را میشورد. ظرفها که تمام شود میآید. شاید هم یک وقت بیهوا که میآید نگاهی بهش بیندازد ببیندش که چشم بسته منتظر است. پشت چشمهای بستهاش همهچیز سفید است و یک نقطه توی آن سبز. بعد آن نقطه قرمز میشود و پهن میشود. بزرگتر و تیرهتر . از آن وسط یک دایرهی نارنجی بیرون میآید و کمکم دورِ آن دایره دندانهدندانه میشود. خطهای نورانیِ سبزِ روشن شکل صورتِ یک سگ اند که میخندد. چندتا ستارهی بنفش از دور میآیند جلو. یکیشان آنقدر نزدیک که همهچی بنفش میشود. یک پنجرهی سفید از توی بنفشی میآید بیرون که از پشتش سه چهارتا ماشین دارند رد میشوند. او و مامان پرواز میکنند و مینشینند توی یکی از ماشینها. روی صندلیِ جلو کنار راننده که دارد میگوید « اگه خیابونا موکت بشه خیلی خوب ئه. چرخ ماشین توی چاله نمیافته خراب بشه» یک پیرهنِ زنانهی زرشکی برگشته و دارد نگاهشان میکند. پیرهن میگوید «دیرتر اومدین» مامان انگشتهایش را نرم فرو میکند توی موهای مبینا و میگوید «هفتهی دیگه میریم موهاتو کوتاه میکنیم. بزرگ میشی زیاد تر بشه خوشگلتر بشی.» به پیرهنه میگوید « این بچه خاک گلدونو خالی کرده رو فرش...شب عیدی باید بدیم بشورنش...میبینی چه کارایی میکنه این بچه؟» مبینا رویش را بر میگرداند. از شیشهی ماشین دریا را تماشا میکند که در انتهایش موبایلِ بابا دارد زنگ میزند و زنگش توی دریا موج میاندازد. با خودش فکر میکند اگر دوچرخه داشتند حتمن نمیتوانستند از موج فرار کنند. غرق میشدند. توی بازارچه آقای پیر که میزهای چوبیِ بیرنگ میفروشد یک ساندویچ گرفته دستش. ساندویچ را میگیرد طرف او « من دندون ندارم اینو بخورم. مالِ تو» میخواهد ساندویچ را بگیرد. مامان ساندویچ را از دستش میقاپد «آقاجون توروخدا ندین این چیزا رو به این بچه.» یک غرفه هست که تمام ویترینش را تخممرغ شانسی چیده. میرود جلو. قدش به پیشخوانِ بلند نمیرسد. چیزی بلندش میکند میگذارد روی پیشخوان. خاله نسرین است. خاله نسرینِ واقعیِ خودش. خوشگل است و میخندد. از خودش میپرسد «خاله کی برگشته؟ چرا به من نگفتهن؟». یک شالِ قرمز هم روی مانتوی سفید پوشیده. خاله بوسَش میکند. میپرد توی بغلِ خاله و سفت میگیردش. کاش با خاله بروند فرش را زودتر پاک کنند. «برو زود لباساتو بپوش میخوام با خودم ببرمت پیشِ فیل پشمالوئه» و آن نقاشی را نشانش میدهد که وقتی داشت میرفت مبینا به ش داده بود. خودش و خاله را روی فیل پشمالوئه کشیده بود که توی برفها داشتند میرفتند و ببره و راسوئه هم پشت سرشان میآمدند. «مامان نمیذاره بیام. میگه بچه داری» خاله توی پارک تابش میدهد. یک سگِ کوچک زبانش را جلوی تاب در آورده و پارس میکند. خاله هر بار که تابش میدهد میگوید «الان میدم هاپو یه لقمهی چپت کنه.» میترسد و خوشش میآید. سگه میرود سوار سرسره میشود. مامان از روی تاب برش میدارد « تو این سن هم من باید بغلت کنم ببرمت تو جات؟ خودت بلند شو دیگه.» شالِ خاله شکلِ یک خرگوش میشود. خاله سوارش میشود و میرود. مبینا هی توی خودش سنگینتر میشود. چشمهایش را باز میکند. شب شده و نورِ خانه زرد و چرک است.