پناه.
زندگی یک چیزهایی میدهدمان و یک کسانی مثل نرده. دست میگیریم بهشان و این پلهها را بالا و پایین میرویم. حواسمان هم اصلن نیست. تا آنوقت که نباشند ناگهان و میبینیم کنار راهپلهمان خالی شده. چالهای ست عمیق و تاریک. میترسیم و میچسبیم به دیوار. دست به عصا ادامه میدهیم و دیگر دوپلهیکی نمیکنیم و تند تند نمیرویم.مصیبت پله را حالا باید با ترس سقوط تحمل کنیم که سخت است...سختتر است.
بینردگی دور باد از همه. از سرگیجوها دورتر.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۹:۵۶ ب.ظ توسط الف.میم
|