ادای دین.

- کاظم، عمو.

- بله عموجون.

- پسر گلم پامی­شی بری از بابایی تشکر کنی از طرف من؟

- کارتونمو ببینم بعد برم؟

[عموجون زل زل توی چشم­های کاظم نگاه می­کند و دوتا پلک می­زند]

- باشه عمو الان می­رم.

***

پیوست: یک شب حال و اوضام نامیزون بود. توی ریدر این را خواندم. محول الحول والاحوال که می­گفتند، همین بود.

پیوست2: در جنگ همه­ی دنیا با بچه­ها، من طرف همه­ی دنیا نیستم.

اصل ناغافلیت.

نه...این‌جوری که نشسته‌ای دنیا را می‌پایی و منتظری هرآن یک‌چیزی شگفت‌زده‌ات کند...نمی‌شود. شگفت، وقتی می‌زندت که حواس‌ت نباشد. فضایی‌ها وقتی سرت بالاست و چشم‌ت رو به آسمان سراغت نمی‌آیند.

رفتنی ها.

مستی که همیشه نباید آبکی باشد.یک آخرشبِ خلوت باشد و یک پیاده روی خیابان نوفل لو شاتو، کنار دیوارِ سفارت فدراسیون روسیه. و یک مشت آهنگ تحت عنوان نیوفولدر 2.

شیش تائیاش.

شیش

(به یاد شیش تای پنجاودو)

 

معتقدات.

من به خدا و این چیزا اعتقاد دارم. خدا و این چیزا به من اعتقاد ندارن.

مشبهات.

چه شباهت غریبی ست میان صاحبان عزا دمِ در مسجد با کسانی که برابر یک ضربه­ی آزاد می­ایستند.

پنجنامه.

پنج...و من در پنج

آمریکا را در تابه انداخته، سرخ کنید.

« امروز جنابِ آقای میرکولتوف مقام محترم ریاست جومهوریِ کشورمان در پِیامی به باراک اوباما، رییس جومهور کشور اِمریکا به وی پیش­نهاد نمودند که پس از سی­صد سال دَس از اِمپِریالیزمِ خود ورداشته و نظام سوسیالیزتی را جای­گوزینِ رژیم مملکت خویش نمایند. آقای رِییس جومهور در آخِرِ نامه­ی خود اعلام کردند که حاضرند در این راه به مملکتِ اِمریکا و شخص آقای اوباما کمک­های شایان توجهی با عنایت به دست­آوُردها و تجرِبیات کشور عزیزمان بِنُمایند...صدا ما را از اخبار کلیِ رادیو ملی میهنیِ جومهوریِ خلق برای خلقِ قانقاریا می­شنُوید»

منو بزن که خسته ام از زنده بودن تو قفس.

لاله­زارِ رضا یزدانی دوتا ورژن دارد. یکی که توی کاست پرنده بی پرنده هست و یکی دیگر که تیتراژ آخر حکم. و من عاشق این دومی ام

( + )

گندزنی.

یه وقتایی آدم این­قدر صبر می­کنه می­ذاره گندِ کار، خودش دربیاد.

انگار بازی­گر یه فیلم پُرنور سر سکانس اصلی ورداره بگه: « ببخشید ببخشید...من الان متوجه شدم چیز ندارم»

TOUT VA BIEN

بله. بالاخره یه روز می­رسه که من با میلیاردها تو حساب بانکی­م، تو سواحل هاوایی لم داده­م و یهو به خودم می­گم:«نیگا کنا...الان تو ایران عصر جمعه­س...چه قدر اون موقعا عصرای جمعه داغون بودم...هی...» لب­خند می­زنم و زیر آفتاب خودمو قشنگ پهن می­کنم. هیچ نگرانی­ای وجود نداره و از این هم نمی­ترسی که همه­چی خواب باشه یا یه خوشی­یِ موقت.یا این که فردا باید برگردی اداره. بله عزیزمن. بالاخره اون روز می­رسه.

من به حال دل گریه می کنم...دل به حال من خنده می کند.

وقتی می­دانی بغض اگر کنی نمی­ترکد، اصلن بی­خیال­ش شو. یا باید هار هار گریه کنی یا این بغض می­ماسد توی گلوی­ت تا سال­ها.  پس بی­خیال شو برو یک جایی برای خودت گم شو.

گربه خواران.

گفته می­شود، گربه­های ما را می­خواهند بدهند چینی­ها بخورند.

 

بارون بارون ئه....

باران خوب است، توی ترافیک دو ساعت گیر کردن و توی صف اتوبوس و تاکسی خمیر شدن بد است.

برف خوب است، گرفتن گلوی کوچه­ها بد است.

آفتاب ظهر تابستان خوب است، زیر آفتاب دنبال بدبختی­ها دویدن بد است...[ویژه­ی خواهران]:خیس شدنِ تن و بدنِ آدم زیر مانتو مقنعه بد است.

همیشه کلن باید زندگی بلنگد. و اگر خوش شانس باشیم یک جای کار می­لنگد.

این ها برای من.

همیشه یک غصه­هایی را، و یک شادی­هایی را برای خودت نگه دار. به کسی نگو هرچیزی را که برای­ش می­خندی یا گریه می­کنی. یک چیزهایی را نباید به کسی بگویی. یک چیزهایی نباید از درون­ت بریزند بیرون. باید همان­جا بمانند و یک وقت­هایی یادت بیاورند که تو هم کسی هستی برای خودت. یکی که اسم­ش من است. یک لب­خندی یا قهقه­ای که کسی نفهمد برای چی ست...یا یک بغضی...

چی بخورم؟ (مشکل همیشگی من)

نه نقاشی نه فیلم ساختن نه نوشتن... هیچ چیزی توی دنیا به اندازه­ی این که یه سازی بلد باشی بزنی و احیانن آهنگی بسازی نمی­تونه آدمو خالی کنه. آخ آدم یه وقتایی دل­ش می­خواست می­نشست پشت پیانو یا یه تار می­گرفت دست­ش یه  آهنگ غم­انگیز یا عاشقونه ای می­زد. آخ آدم یه وقتایی دل­ش می­خواد یه گیتار الکتریک لید برداره ناله­ی خودشو از لای سیمای گیتار جار بزنه. خدایا صدای خوبی هم نداریم. پس چه دستشویی ای بخوریم؟

مراودات درباری.

- بیایید با هم مراوده­ای داشته باشیم.

- الان نمی­شود سرور من...وضعیت قرمز است.

- ای بابا...خب پس من می­روم به سایر امور بپردازم.

- باشد[چند لحظه بعد]...یوزارسیف، رفت. از کمد بیایید بیرون.

سین...

سیب بخور. سام می­گفت تو که این قدر سیگار می­کشی سیب زیاد بخور. منم هی سیب می خورم مزه ی دهنم شیرین می شه روش سیگار می­کشم. باز دل­م سیگار می­خواد  اما مزه­ی دهنم تلخ ئه واسه این­که شیرین شه سیب می­خورم سیگار می­کشم.

با بخت و اقبال.

یه وقتایی دل­م گرفته. نه از اون گرفتگی های خفن. از این معمولیاش. مثلن حوصله م سررفته. یهو صدای اس.ام.اس می آد. منم می­پرم می­گم آخ­جون یکی یادِ ما کرده. الان یه نیم ساعتی ور می­زنیم دل­مون وا می­شه. دقیقن همین موقعاست که یا رستوران بین­المللیِ ناروِن ئه یا قلم­چی ئه که می­گه با برنامه درس بخونین تا رستگار شوید. یا جوایز اینترنت دوازده رقمی.

لاس اونی ئه که بابات با ننه ت می زنه مرتیکه.

من عضو فرقه­ی لاست اللهی نیستم و حتا هنوز لاست رو ندیده­م...شاید هم اصلن نبینم. اما خیلی برام دردناک بود که اون روز یه بابایی بود می­گفت: « آقا این سریال لاسو دیدین؟»

هم از لحاظ عقل و شعور و هم از لحاظ توهینی که به مریدان شده.