بازگشت گودزیلا، خاله فخری و بامرام ها.
الان ساعت حدود دو بامداد چهارشنبه، دوم اسفند ئه. دو ساعتی بیشتر نیست که از کرمان برگشتیم. توی این مدت هم نتونستم به اینترنت وصل شم. حالا خیال نکنین شهر نیاکان ما بر و بیابون ئه و توش از اینترنت خبری نیست. نهخیر. هروقت چشمم به تابلو کافی نتهای اونجا میافتاد دل-م لک میزد که برم یه شیکمی از عزا دربیارم. ولی چه کنیم که آداب و رسوم مرگ دست و پامونو بسته بود. حالا در این مورد بیشتر مینویسم و همینطور دربارهی پدربزرگم که دنیایی از تناقضهای عجیب و غریب رو هم زمان زندگیش و هم زمان مرگش برای من( که نزده میرقصم و وولوولکِ تناقض و ابهام و سردرگمی دارم) درست کردهبود.
اما اول از همه از همهی اونایی که کامنت و ای-میل گذاشتن و تسلیت گفتن ممنون. یک دنیا هم ممنون. امیدوارم توی همین یکی دو روزه بتونم جواب ای-میلها رو بدم.
از مارمولی هم سپاسگزارم که باعث شد بقیه خیال نکنن ریق رحمتو سرکشیدهم.
* * *
اما برای خالی نبودن عریضه اینو بگم که تو این مدت با دیگر قابلیتهای خالهفخری آشنا شدم. خالهفخری که یادتون هست؟ ایشون علاوه بر مواردی که ذکر شد به شغل شریف پیداکردن زن و شوهر برای دخترها و پسرهای مجرد فامیل هم اشتغال دارن. این که میگم شغل بهخاطر این که شایعهس که از یه سری از لوازم عقدفروشیها و لباس عروس فروشیها و اینجور جاهای مربوط به عقد و عروسی و این مزخرفات در ارتباط هستن و دختر و پسرهایی رو که به هم معرفی میکنن میفرستن اینجاها و گویا از فروشندهها پورسانت میگیرن. گناه راست و دروغش هم پای اونایی که شایعه میکنن. در ضمن ایشون ماما هم هستن و بچههای همین دختر و پسرها رو به دنیا میآرن. حالا میشه حدس زد چرا بایگانیی خالهفخری از بایگانیی ثبت احوال هم دقیقتر و قویتر ئه.
* * *
و...اینکه...بازهم ممنون. قربون همهی بامراما...بزن زنگوله رو.