شیرین پخش موزیک جیبی اش را وصل کرد به کامپیوتر، توی­ش گشت، ترانه­ای را پیدا کرد و صدای­ش را برد بالا. الان اگر سعیدی برمی­گشت به­مان می­توپید که باز چرا بی­کار نشسته­ایم.

گفت« از این بدت می­آد؟»

با دست­م ادای این را درآوردم که صدای­ش را کم کند.

کم نکرد:«سعیدی الان باید تو هواپیما باشه»

بلند شد رفت جلوی پنجره

«هوا...چه باد و طوفانی ئه» یک جایی را انگار وسط آسمان ها پیدا کرده بود و خیره شده بود به­ش « اگه بارون اومد من می­رم بیرون...خب؟»

جواب­ش را که ندادم رو برگرداند سوی من « ببین اگه بارون اومد من می­رم بیرون...خب؟...»

دوباره خیره شد به همان­جا «مامان دی­شب لباس شسته­بود...خداکنه خونه باشه برشون داره... الان رو اون پیرن سفیده­م خاک نشسته...یادت ئه کدوم ئه؟... تو مهمونی­یِ خونه­ی سمیرا...یادت ئه؟...کهنه شده تو خونه می­پوشم­اش»

صدای باد توی فضای باز و خالی­یِ میان دو تنه­ی برج می­گشت و فریاد می­شد و قاطی می شد با ترانه

? what I've felt
what I've known?
never shined through in what I've shown

جعبه­ی کافی کرم را از توی کیف­ش درآورد.از اولترا لایت­هایی که صبح آقا حمید برای­ش خریده بود نخی درآورد و به لب گذاشت، جعبه را گرفت طرف من که یعنی من هم می­خواهم؟ دست­م را دراز کردم که آره. نخی بیرون آورد و انداخت طرفم. با دو دست روی هوا قاپیدمش. از زیر کی­بورد، فندک­م را درآوردم. سیگار خودم را روشن کردم و فندک را انداختم طرفش...دوباره برگشت پای پنجره.

«یا همه­ش آفتاب ئه یا ابرئه...بارون نمی­آد. انگار شاش بند شده.» نخودی پوزخند زد. توی وبلاگ 360 ام همین جمله را نوشتم و  دکمه­ی پابلیش را زدم.

«اگه بارون اومد من یه کوچولو می­رم بیرون. زود برمی­گردم. تو اگه می­شه بمون که سعیدی زنگ زد برداری.»

آمد لیوان قهوه­اش را که گذاشته بود روی میز من بردارد.

«دقت کردی هیچ وقت 5 به بعد بارون نمی­آد؟ همه­ش وقتی بارون می­آد که ما این­جاییم» و باز برگشت سرجایش. این بار اول به پایین نگاه کرد. به خیابان. سرش زود آمد بالا و چشم­های­ش دوباره برگشتند به آسمان. آهنگ تا حالا چندبار تکرار شده بود.

« آدم یا شمال نره یا وقتی بره که خیال­ش از همه چی راحت باشه». آهی کشید و لیوان قهوه را از میان دود سیگارش به لب برد. گوشی­اش صدای اس.ام.اس کرد. از روی میزش برش داشت.

«سعیدی ئه...برای ساعت سه بلیط گیر آوردم. پی.دی.اف ها رو یادم رفت بیارم. برام میل کن.»

لب­خند پت و پهنی زد.

«هورررا. دو روز راحتیم از شرش»

به سوی پنجره که برگشت لب­خند ماسید روی صورت­ش. رفت جلو و از پنجره همه­ی آسمان را برانداز کرد.

«چی شد یهو...»

آسمان آفتابی بود.

سیگارش را از زیرسیگاری­یِ لب پنجره برداشت و پکی زد. سرمیزش، آهنگ را برگرداند به همان تکه­ای که چند ثانیه پیش می­خواند.

«من عاشق این جاشم»

what I've felt?
what I've known?
never shined through in what I've shown
never free
never me
so I dub the unforgiven