اعترافات یلدا...
آقای مانی بنده رو به بازی دعوت کردن. این بازی چند شب پیش توسط سلمان شروع شد. توی این بازی ما باید اول 5 چیزیو ک دیگران دربارهی ما نمیدونن بگیم و بعد 5 نفر دیگه رو معرفی کنیم که اونا هم همین کارو بکنن.
واما...
1:علاقهای به نظم و تمیز بودن ندارم.
2:یک روز کاریی من معمولن حدود دوازده ساعت طول میکشه. یعنی یا روزا بیکار و علاف تو خونه ولم، یا سر کارم که همون ده دوازده ساعت ئه. حالا اینو گفتم که بگم در طول اون روز کاری اگه دست تو دماغم نکنم و مکنونات دماغمو بیرون نکشم زندگیم نمیگذره. یه دستشویی ای یا جای خلوتی پیدا میکنم و دست میکنم تو دماغم. در تکمیل این نکته باید بگم که من تنها با انگشت اشارهی دست چپم میتونم این کارو بکنم.
3:بعضی وقتا بهجای دیگران تصمیم میگیرم. بعدشم که طرف شاکی میشه میگم ببخشید، خودت که میدونی بضی وقتا به جای دیگران تصمیم میگیرم.
4:یه جورایی به شدت تعارفیم.
5:یه بار سه راه جمهوری بودم، یه آقای نابینایی داشت رد میشد. یه دویست تومنی از جیبم درآوردم گذاشتم کف دستش. هی میدیدم نمیگیرهها. نگو طرف گدا نبوده.
افراد زیر لطفن توپ رو رد کنن بره:
مردی که آنجا نبود از زنده به گور.
مسعود یا جعفر (یا هردو) از چراگاه.
گرگور سامسا از سوررئالیسم از نوع شکلاتی.
بهنام از نیمی از وجودم.
بامبل بی از کندو.
ببخشید پنج تا خیلی کم ئه. میشه من یکی دیگه رو هم دعوت کنم؟
جف از جف.