صبح زود، پاورچین پاورچین از رخت­خواب آمد بیرون. لباس پوشید و رفت چندتا خیابان آن طرف­تر. بناگوش خرید و سه تا زبان. سر راه هم نان سنگک تازه. داغی­ی نان از دستش منتشر می­شد به همه­ی بدنش و نمی­گذاشت سرمای آن صبح برفی، قدم هایش را یواش کند. نان داغ و کله­پاچه­ی چرب و چیل، مرتب چیده­شده روی میز. قوری­ی چایی، جوش. آرام می­رفت بالای سر زن و بیدارش می­کرد و ... لب­خندِ روی لبش از این بود که با خودش برنامه­ی آشتی کنان را تصویر می­کرد و خوشش می­آمد. چند قدمی­ی خانه که رسید، لب­خند روی لبش...ماند. زن را دید که از آن­طرف کوچه دارد می­آید. با یک ظرف یک­بار مصرفِ پر از حلیم توی دستش.

                                                       ***

پیوست:داستانای زن و شوهری، اگه به قلم یکی مث من نوشته شن، باید آخرشون بد تموم شه. وگرنه یه چیز می­شه تو مایه­های همین. اه اه اه...آدم یاد زن روز می­افته. یه نویسنده­ی اساسی و کاردرست ولی می­تونه آخر داستانای زن و شوهری رو جوری تموم کنه که این­جوری نشه. حالا منم گفتم یه باز بزار یه چیزی بنویسم که تهش بد نباشه. و ببینین که اگه تهش خوب تموم شه چی از آب در می­آد. وگرنه آخرش این­جوری بود که می­ره خونه می­بینه زنش چمدونو جمع کرده رفته.

کامنت ها:

بانوی اردی بهشت ۹:۱۹

قصه های عامه پسند ۱:۲۰و ۱:۲۱

فکرم درد می کند ۱۷:۱۸

کیشرا ۱۷:۲۱

کندو۲۲:۲۶

زورتاک ۲۳:۱۳

iranian-idiot ۱۲:۰۰

حرف ۲۳:۳۲