خواب می­دیدم دارم یه گزارش تلویزیونی درباره­ی یه بازی­یِ تهاجم­فرهنگی­ای می­بینم که توی اون بازی باید به حزب الله لبنان حمله می­شد و اینا. بعد خودم رفتم وسط بازی. نه این­جوری که بازیکن باشم، خودم وسط دنیای بازی بودم. اسم بازی «گارد فرودگاه» بود. یه آر.پی.جی سفید درخشان کف زمین بود که اونو برداشتم به یه هواپیمای جنگی شلیک کردم. هواپیمائه منفجر شد و بازی کلی جایزه به­م داد. جایزه­هایی مث این که چندتا هواپیمای باری در اختیارم گذاشتن و گفتن یه فرودگاه توی سومالی ازم پشتیبانی می­کنه.  یا این که میی­تونستم هواپیماهای خراب­م رو تعمیر کنم و از این جور چیزا که کلی باهاش حال کردم. بعد از این قضیه دوباره برگشتم به دنیای واقعی. یه گزارش تلویزیونی (این دفعه تلویزیون ایران نبود) درباره­ی همون فرودگاهی که مامورش بودم. گزارش­گر می­گفت مسوولای فرودگاه برای جا­به­جا کردن هشتادهزار چمدونی که در روزهای کریسمس توی هر پرواز هست، کلی سیستم خفن تدارک دیدن. بعد تصاویر این سیستم رو نشون داد که  این­جوری بود که به هر چمدون یه بندی چیزی وصل کرده­بودن، سر بندو داده­بودن دست مسافری که چمدون مال اون ئه. از اول تا آخر پرواز بند دست مسافر بود و آخرش باید بند رو دنبال می­کرد می­رسید به چمدون­ش.