ای کاش...

وقتی دنیا به کام یکی نیست، وقتی روزگار آن روی بدِ کثافتِ گه‌اش را دارد به یکی نشان می‌دهد، چی دارم بگویم‌ش ازبرای دل‌داری؟ بگویم غصه نخور؟ روبه‌راه می‌شود؟ بهار می‌شود؟  به‌ش بگویم سیب دنیا هزار چرخ می‌خورد. خوب دارد، بد دارد، باز خوب دارد، بد دارد.

 نمی‌گویم و جلوی خودم را می‌گیرم. یادم می‌افتد راستی، چرا روی بدش این‌قدر بزرگ‌تر است و زیاد‌تر است؟ چرا خوشی کم است. چرا زخم‌ش این‌قدر درد دارد، این‌قدر عمیق است.جلوی خودم را می‌گیرم و چیزی نمی‌گویم از سیب و چرخ‌هایش. چرا بگویم؟ دارد یک «سه» می‌نشیند توی دهگان سال‌های عمرم و این سه، خوب یادم داده که حرف از فردای روشن زدن برای کسی که سرمای شبش است، فایده‌ای ندارد. برمی‌گردد و می‌گوید«نسیه‌ی فردا که می‌گویی خوب است، به چه دردم می خورد. درد این سیلیِ نقد را چه کنم؟ بگو امروزم را چه‌طور شب کنم؟» این‌ها زمانی مسکن بودند ولی حالا دیگر همان هم نیستند. حالا همه مصون شده‌اند جلوی امیدواری‌های این‌جوری. ساکت می‌شوم و نگاه می‌کنم درد کشیدن را. مثل همان وقت‌هایی که مال خودم را هم. چیزی نمی‌گویم و یک سیگار  دیگر روشن می‌کنم. آهم را با دودش می‌فرستم بیرون که کسی نبیند.

***

 دیشب، دوستی ناغافل «ای‌کاش» نام‌جو را یادم انداخت. بعضی از این آهنگ ها انگار عطسه است، روبوسی است. ویروس را بین همه‌ی کسانی که می‌شنوندش پخش می‌کند. خب آن‌ها هم جسم و جانی ندارند دیگر. ماده‌ی ویروس هست توی جان‌شان و آهنگه، تنها نری ست که بارورش می‌کند. زود سرما می‌خورند.

 ساز خودمان را می‌زنیم توی سروصدای دنیای تند و تیز. و دنبال کوک شدنیم. خدایا... همه‌ی مطربانی را که اگر سازشان کوک باشد، دستِ کوک کردنِ ساز دیگران را هم دارند، انگبین ده. که از قضا این ها کام‌شان تلخ‌تر است از مطربان تک‌نواز.

اگه چخوف تورو می دید چی می گفت؟

توی مجلس عروسی، برادر عروس ورمی­دارد با ویولون «ای ایران» را می­زند و حضار هم بلند می­شوند با هم می­خوانند.

عجب صبری خدا دارد.

برای هم­کارمون تعریف می­کنم که اون روز که من سرماخورده بودم و تو خونه بودم این کردان ورداشته گفته واسه یه دسمال که قیطریه رو به آتیش نمی­کشن. بعد همین­جوری زل زل منو نگا می­کنه. براش توضیح می­دم که ضرب­المثله این جوری ئه، یه سکوت می­کنه و می­گه «آهاااااان...هه هه هه...عجب بی­سوادی ئه»

ای شیر سماور تو روح همه تون.

«یادش به خیر تو مدرسه به­مون تغذیه رایگان شیرپاکتی می­دادن با موز، مام موزا رو می­خوردیم شیرپاکتیا رو می­ذاشتیم زیرپامون می­ترکوندیم کیف می­کردیم»

خب کثافت همین کارارو کردین الان اوضامون این ئه. غلط می­کردی تو اصلن.

سنگ و لنگ.

همیشه یا یه کارگر ساختمانی دراثر سقوط از داربست جان خود را از دست می­ده یا تو پاک­دشت یه زمینی چیزی یهو می­شینه و خونه زندگیِ مردمو تخریب می­کنه. هیچ­وقت نمی­گن یکی به علت خوش­بختیِ مفرط دچار سانحه شد.

سیاوش.

                             

( + )

نام فیلم: روز دزدها.

طرح: روز مانور نیروی انتظامی که همه­ی ماشین­های پلیس توی اتوبان همت هستند، یک دسته­ای می­روند صرافی­های چهارراه استانبول را خالی می­کنند. یک جای فیلم باید سکانس­هایی موازی از لخت شدن صرافی­ها و قطار آژیرکشانِ ماشین­های پلیس باشد. دزدی که دارد تمام می­شود و دزدان کاسه کوزه­شان را جمع می­کنند، می­بینیم که قطار به هم می­ریزد و  ماشین­های پلیس به هم می­پیچند و می­خواهند دور بزنند  که نمیتوانند. مامورهای بی­سیم به دست لابه­لای ماشین­ها این­ور و آن­ور می­روند. مردمِ تماشاچی هم که خبر دار شده­اند داستان از چه قرار است، هرهر می­خندند و متفرق نمی­شوند.

در راستای خودمونی سازی.

گزارش­گر ویژه­برنامه تولد امام رضا: «تا حالا حاجت تلفنی هم از امام رضا گرفتین؟»

پیرزنه: «بله...بله...خیلی شده»

***

مداح، از امام رضا می­خواهد وی را در درگاه­ش بپذیرد: «مگه غلام سیا نداری؟»

در بحر نمی گنجد به ژانر در می آید.

ژانر جدید ترانه: خلیج فارس

(تعریف ژانر: فعالیتی که سگ و گربه هم انجام می­دهند. حتا رضا یزدانیِ عزیزِ ما)

آن گاه که ناسزا گفتن دشوار می نماید.

انسان در بسیاری اوقات ناکامی­ها و نامرادی­های خویش را بر گردن دیگران می­نهد. خانه­اش، شهرش، پدر و مادرش، مدرسه­اش، آن معلم کلاس چهارم که توی ذوف­ش زده بود، یا پدرش که در چهارده سالگی برایش گیتار نخریده بود یا فرهنگ حاکم بر جامعه که اجازه­ی بلندپروازی به او نمی­داد.

اما دردناک­ترین لحظات برای یک بشر شکست­خورده، باری آن هنگام است که در می­یابد همه­ی همه­ی تلخ­کامی­ها، ناشی از خودش بوده و نیروی کمی که برای خواستن­های­ش به مصرف رسانده. در این هنگام وی نمی­داند به چه کسی باید ناسزا بگوید و لعنت بفرستد. و همین موضوع که باعث جلوگیری از تخلیه ی احساسی اش می شود، بار اندوه و شوریدگی را افزون می­سازد. افسوس و حسرت. آدم یزید هم که باشد باز یک جاهایی واقعیت این­قدر پررنگ است که نمی­شود ندیدش.

روز انتقام.

امروز شنبه بود. روز بعد از بازی­های هفته­ای که توش پرسپولیس باخت و استقلال برد. استقلالی­ها امروز خودشان را خفه کردند. از راننده­های تاکسیِ سرخط بگیر تا دانش­جوها و مدرسه­ای­ها و البته کارمندها طبعن.

استقلالی­ها همیشه تحقیر می­شوند، همیشه توی سرشان می­خورد. همیشه شیش تای پنجاه و دو و دوران دسته سوم را چماق می­کنند و می­کوبند بر ملاج­شان. هواداران پرسپولیس در اکثریت هستند و این بار نمی­شود هواداریِ استقلال را با عنوان خاص بودنِ اقلیت ارزش گذاشت. همه­ی این­ها باعث می­شود پرسپولیسی­ها همیشه استقلالی­ها را از بالا نگاه ­کنند. تا حالا بارها شنیده­ایم که خطاب به استقلالی­ها می­گویند: « تو خجالت نمی­کشی استقلالی هستی؟» اما هم­چین چیزی را هرگز به پرسپولیسی­ها نمی­گویند.

حالا استقلال برده و پرسپولیس باخته. استقلالی­ها شادمانند، شیرینی می­دهند و به تلافیِ یک عمر تحقیر، کُری می­خوانند.  این­روزها روزهای انتقام است. روزهایی که هواداران استقلال امیدوارند آغازگر دوران سلطه­شان باشد. دوران تحقیر پرسپولیسی­ها.

 یونان چند ماه بعد از آن قهرمانی در یورو2004، در مقدماتی جام جهانی به مالت هم می­باخت.

مردها و نامردها.

مادری هست که پسرش تو جنگ گم شده. بنیاد شهید، اعلام کرده شهید است و هرماه یک  پولی به­ش می­دهد. ولی او از همان اول تا همین الان پو­ل­ها را گذاشته توی بانک که یک روز پسرش بیاید و بردارد. مادر مریض و رو به مرگ است و پسرهای دیگرش دعوا دارند که پول را که بعد از این همه سال حسابی قلمبه شده، کی بردارد. خواهرشان می­گوید بعد از مادر با پول­ها مدرسه بسازیم. ولی برادرها قبول نمی­کنند.

                                                         ***

فیلمفارسی­ها را از روی  زندگی نمی­سازند. ما داریم از روی فیلمفارسی­ها زندگی می­کنیم.

 

 

درکنارهم.

تو دبستان به­مون می­گفتن لیوان و دسمال بیارین.هرروز سر صف می­گفتن نماز بخونین و به پدر و مادرتون نیکی کنین و لیوان و دسمال بیارین.اون موقعا فکر می­کردم لیوانودسمال یه ماهیت جدایی­ناپذیرن و یکی بدون اون یکی معنایی نداره. مث پلوخورشت.

مرگ ارزش ها.

- اگه اینایی که می­گی تو خیابون به­ت گیر می­دن نرفته بودن جنگ، الان اسم شوهرخواهرت جاسم بود.

- چه فرقی می­کنه...الانم قاسم ئه.

سکوت.

هرگز نفهمیدم چرا چرا موقعی که اذان و فوتبال هم­زمان می­شه گزارش­گر بعد از اعلامِ این که به لحظات ملکوتی­یِ اذان نزدیک می­شیم، چند ثانیه سکوت می­کنه.مگه کسی مرده؟ بعدشم می­گه ضمن قبولی­­یِ طاعات و عبادات برمی­گردیم به بازی. قشنگ یادم ئه اون موقعا که هنوز فوتبال­ها رو سر اذان قطع می کردن، سر بازی ایران و ژاپن تو مقدماتی جام جهانی نود و هشت، تو لحظات ملکوتی خداداد عزیزی گل دوم ایران به ژاپن رو زد و ایران دو یک جلو افتاد. (البته اون بازی رو سه دو باختیم در کل)

قدغن.

کسی امروز عصر Wall-E رو از شبکه دو دید؟ امیدوارم کسی ندیده باشه. Eva تبدیل شده بود به Evan و جاش یه مرد حرف می­زد. جای اون رقص روی نوار ویدئویی هم یه فیلم از دوتا دختربچه گذاشته بودن که از سروکول هم بالا می­رفتن. و در نهایت فاجعگی، به جای آوازهای اصلیِ فیلم، یه آهنگ سنتی گذاشته بودن.نه... الان برخلاف اون که گفتم امیدوارم کسی ندیده باشه دل­م می­خواد دست کم یه نفر دیده باشه که مردم خیال نکنن من دیوونه شده­م یا دروغ می­گم.

هویتتو بخورم.

«سینه­ی اسپارت را تا قلب یونان چاک کرد

پشت بخت­النصر را ساییده و بر خاک کرد»

چند بیت بعد می­فرماید:

«چیزی که در صلح است از جنگ می­خواهد

قدرت اصالت نیست، فرهنگ می­خواهد»

...

 شاه­کار می­باشد.

( + ) و ( + )

ای مرز پر گهـ............ر

خب این هم از عجایب ایران ئه که بخاری از دانش­جوهای محافظه­کار و تحصیل­کرده­های عافیت­اندیش­مون بلند نمی­شه در عوض بازاریامون اعتصاب و تظاهرات می­کنن.

خلاصه داستان.

«جیمز هدفیلد می­فهمه پدربزرگ­ش بچه­ی خیابون مولوی بوده، پا می­شه می­آد ایران. با  ستاره ایرانی،نوه­ی برادر پدربزرگ­ش که یه دختر نقاش ئه،  آشنا می­شه و در خیابون لاله­زار به مفهوم جدیدی از زندگی می­رسه و اسم­ خودش رو به علی مشرقی تغییر می­ده. آخر فیلم هم روی ترانه­ای با صدای رضا یزدانی لب می­زنه.»

(کارگردان فیلم را نام ببرید و شکل آن را بکشید)

جون مادرتون.

هرکس Snapshot  وبلاگ خود را خاموش کند، مرا بنده­ی خود کرده است.