قول و قرارها.
شب یلدا قرار است از این که به سر میرسد خوش حالمان کند شب یلدا قرار است صبح شود و آدم قرار است از این، پندِ پایان شب سیه بگیرد. شب یلدا قرار است کسی تنها نباشد و کز نکند یک گوشهای. قراراست همه دور هم باشند و بگویند و بلمبانند و شعر بخوانند و بخندند. قرار است حال و اوضاع سال آیندهشان را از حافظ استعلام بگیرند و حافظ هم قرار است خیالشان را تخت کند از ابهام پیش رو. قرار است عاشقان به وصال یار برسند، بیکاران به کار و بیخانهها به سند منگولهدار. قرار است بیماران شفا بگیرند و جیب بدهکاران چاق و چله شود. قرار است همهچیز همان جوری شود که هامون میخواست. همهجا عشق و آشتی. همهجا صلح و صفا. روزهای پس از شب یلدا قرار نیست به این سیاهی باشند.
قرار است بگوید خوش باش. که از فردا، روزش از شب هی طولانیتر میشود. غصهی ندیدنِ آفتاب را نخور که صبحها، ندمیده میچپی توی اداره و عصرها، فقط سرخیِ داغ رفتنش را میبینی توی آسمان.
***
دنیا یک وقتهایی به قرارهایی که شب یلدا یا پای سفرهی هفتسین با آدم میگذارد وفا نمیکند. شاید برای همین است که، نمیدانم. همیشه شبهای یلدا غصهم است. همیشه یک جوری ام. همیشه آخرهاش یک گوشه نشستهام برای خودم، و توی تنهایی دستی به دامان حافظ گیراندهام. و همیشه با خودم فکر میکردم این فالی که توی تنهاییم میگیرم سوای آنی ست که پای سفره و کنار خانواده. هیچوقت هم مثل فالهای توی تلویزیون، یوسف گم گشته ام نامَد. ولی من یکی که هنوز پررو و امیدوارم.
عاشق، که شد که یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه، درد نیست وگرنه طبیب هست
***
اگر شد، شب یلدا را تنها سحر نکنید. یعنی اگر قرارتان به این است که چله بگیرید و اناری و هندوانهای و حافظی، سعی کنید آدم زیاد دوروبرتان باشد. اگر هم که حسابتان را از این چیزها جدا کرده اید که چه بهتر. اتفاق های این جوریِ توی تقویم، آینهی دق آدمند. که بگویندش ببین، یک سال دیگر هم گذشت.