« سلام

خیلی عصبانی هستم. امشب  رفته بودیم سینما. با مهران و دوست دخترش و بعدش هم رفتیم شام خوردیم. من حدود یه ربع به دوازده رسیدم خانه. از یک ساعت پیش مامان بارها و بارها زنگ می‌زد. هی می‌پرسید کجایی؟ چرا زودتر نمیای؟ آبرویم جلوی مهران و دختره رفت. ‌گفت مادرها همینند دیگر. همیشه حال می‌کنند نگران باشن. یکی از بچه‌های دانشگاه است. توی این دو سال تنها کسی بوده توی دانشگاه که توانسته‌ام باهاش بمانم. روی اعصاب آدم راه نمی‌رود. اگر یکی دیگر جای اون بود حسابی برام دست می‌گرفت و مسخره‌م می‌کرد. ولی این مهران خیلی آدم‌تر از این حرف‌هاست. به مامان گفتم تو این خونه نمی‌مونم. به خدا دیگه تو این خونه نمی‌مونم. توی راه این‌قدر گوشه‌ی لبم را گزیدم که باد کرده بود و می‌سوخت. تازگی‌هاست که زیاد عصبی می‌شوم و این را وقتی می‌فهمم که می‌بینم گوشه‌ی لبم باد کرده یا انگشت‌هایم درد می‌کند از بس ترق ترق حباب توی مفصل‌های‌شان را می‌ترکانم. مامان بغض کرد. گفت مگه من چی گفتم؟ بغض کرد و واقعن داشت فکر می‌کرد که من هم می‌روم. مثل بابا و مثل تو. من رفتم توی اتاق در را بستم و صدای آهنگ را زیاد کردم. به آهنگ گوش نمی‌دادم. روی تخت نشسته بودم. توی سرم کلمه ها بالا و پایین می پریدند. کلمه های بی ربط و بد. و آزارم می دادند. از مامان ناراحت بودم که چرا این‌همه زنگ زده. به خودم فحش می‌دادم به‌خاطر ناراحت کردن مامان. من فکر می‌کنم مامان خیلی توی زندگی‌ش بغض کرده و گریه کرده. دلم می‌خواست سیگار داشتم می‌کشیدم. اگر تو بودی ازت می گرفتم. می‌آمدم توی اتاق که تو هم پای لپ‌تاپ داشتی کار می‌کردی. ازت می‌پرسیدم یه سیگار داری؟ تو سرت را می‌آوردی بیرون و نور لپ تاپ افتاده بود توی عینکت توی صورتت. اشاره می‌کردی به زیر ملافه روی تخت و می‌گفتی بردار. من بر می‌داشتم و کبریتت را هم و می‌گفتم کبریتتو برات می‌آرم. می‌رفتم توی اتاقم زیرپیرنیِ خیس می‌چپاندم درزِ زیر در. پنجره را باز می‌کردم. دلم می‌خواست از اتاق بروم بیرون به مامان بگویم من نمی‌خوام برم. من جایی نمی‌رم. ولی این‌قدر عصبانی بودم که نرفتم بگم. ترسیدم ببیند چه‌قدر دربرابر اشک‌هایش و بغضش بچه ام و بعد هی سرِ هر بهانه ای اشک بریزد که من آن جوری شوم که اون می‌خواهد. مثل تو بشوم. زیاد درس بخوانم و دنبال یک رشته‌ی مهندسی باشم. یک روز اخبار  داشت می‌گفت  ثبت‌‌نام کنکور شروع شده. نمی‌دانم چی شد این بامزه‌گیِ احمقانه به سرم زد و گفتم مامان می‌خوای ثبت‌نام کنم دوباره کنکور بدم؟ یه الکترونیکی   برقی چیزی بخونم؟ یادت هست که. مامان وقتی یک‌چیزی خوش‌حالش می‌کند یکی از پشتِ کله عضلات و پوست صورتش را می‌کشد. چروک‌های صورت‌ش کم‌رنگ می‌شوند. کلی جوان‌تر می‌شود. چشماش درشت می‌شوند و می‌درخشند. آدم حال می‌کنه. گفت آره... این خیلی خوب ئه. می‌ری دفترچه‌ی ثبت‌نامو بگیری؟ یخ کردم و گرمای شوخی از سرم افتاد. گفتم نه مامان من نمی‌تونم. من دیگه نمی‌تونم عربی و دینی بخونم. برای رشته‌ی مهندسی باید کلی کلاس برم. وقتشو دارم؟ دانشگاه خودم چی؟

مامان گفت خب آره ولی اگه می‌خوندی بهتر بود. راست می‌گوید. اگر یک رشته‌ی درست‌حسابی می‌خواندم خیلی بهتر از این بود. یکی از فارغ‌التحصیل‌های دانشگاه که نامزدش یک سال بالاتر از ماست می‌گفت بعد از فارغ‌التحصیلی اصل علافی ئه. برین خداروشکر کنین که دوسال سربازی دارین. اقلن یه مدت علافی عقب می‌افته. من هیچ‌وقت نمی‌فهمم دوتا برادر چرا باید این‌قدر با هم فرق کنند. چرا باید تو هوش و حوصله‌ی درس خواندن داشته باشی و من نه؟ یا اصلن چرا من هیچ‌وقت نتوانستم بفهمم از چی خوشم می‌آد که همان‌جوری که تو می‌گفتی هوشم را که مخفی شده توی آن کشف کنم. من هیچ‌وقت حوصله‌ی فونت کتاب‌های درسی را نداشتم. این‌ها را یک‌جوری طراحی کرده‌اند یک‌جوری درشت و زمخت که وقتی آدم می‌بیندشان یاد اجبار می‌افتد. یاد این‌که باید این‌ها برود توی کله‌ت و گرنه بی‌چاره‌ای. چشمِ من از این‌ها فرار می‌کند همیشه. حتا از جزوه‌های دست‌نویس دانشکده. پاهایم می‌توانند هزارتا جاده را بدوند ولی وای به وقتی که شست‌شان خبر دار شود دارند طرف دانشگاه می‌روند. سست می‌شوند خسته می‌شوند و چپ و راست می‌زنند. سرِ کلاس انگار توی کله‌ام هزارتا کانال تلویزیونی روشن می‌کنند. اخبار جهان و مستند و فیلم سینمایی و فیلم‌های صحنه‌دار.  می‌بینم و می‌سازم. من هیچ‌وقت مثل تو نمی‌شوم. تو همه چی‌ت سر جاست. آدم درست حسابی و کاملی هستی. برای درست زیاد زحمت کشیده‌ای و لابد همه‌ی کانال‌های تلویزیونی را به سختی خاموش کرده‌ای و چشمت را راحت عادت نداده‌ای به خواندنِ کتاب‌ها. دوست‌های خوبِ زیادی داری که هنوز گاهی به این‌جا زنگ می‌زنند ازت خبر بگیرند یا بگویند ما داریم براش یه چیزی می‌فرستیم اگه شمام چیزی دارین بدین ما بفرستیم. حالِ من را هم که می‌پرسند و اگه می‌گویند بیا بریم بیرون، به‌خاطر تو است. مامان را هیچ‌وقت نرنجانده‌ای. حتا رفتنت هم آن‌قدر درست بود که قبول کرد و گفت باشه برو. سولماز بهم گفت اگر جای من بود کلی از تو بدش می‌آمد و اصلن تو به چه حقی از معافیتِ سربازی‌ای که من هم می‌توانستم داشته‌باشم استفاده کردی؟ من بهش گفتم هیچ‌وقت از تو بدم نیامد و هیچ‌وقت فکر نکردم که چرا معافیته نماند برای من. اون گفت نمی‌تواند این را بفهمد. می‌بینی. کسی که تو را نشناسد نمی‌تواند بفهمد. کسی که تو را دوست نداشته باشد نمی تواند بفهمد.

خیلی وقت‌ها آنلاین هستی اما پی‌ام نمی‌دهم. با خودم می‌گویم من که حرفی بیش‌تر از حرف‌های مکالمه‌های تلفنی‌مان ندارم. حرف دارم بزنم واسه‌ت. کلی حرف که نه می‌شود پای تلفن گفت و نه می‌شود توی ای.میل برایت نوشت. هروقت ازم می‌پرسی از خودت چه خبر و من همیشه می‌گویم همه‌چی خوب است و حالم خوب است و خوش‌حالم...خیلی از این وقت‌ها واقعن این طور نیستم. نمی‌خواهم نگرانت کنم. چیز خاصی نیست. معمولن از یک اتفاق ساده شروع می‌شود مثل فکر کردن درباره‌ی  آدم‌های اتوبوس که نمی‌دانم چه‌جوری توی دنیا این‌جور راحت چرت می‌زنند و در آن خفگی می‌خندند و زندگی می‌کنند. و بعد این ‌فکرها گره می‌خورند به ترافیک و هی همه‌چی بدتر می‌شود. از اتوبوس که پیاده می‌شوم باد سرد می‌خورد به عرقِ تنم و می‌لرزم. مچاله می‌شوم و یکی دو تا خیابان پیاده می‌روم توی فکرهایم. وقتی می‌رسم خانه مامان را می‌بینم خانه را می‌بینم که برای ما خالی است وقتی تو نیستی. همه‌‌ی آن‌ها یادم می‌رود. یک خورده کنار مامان می‌نشینم و بعدش می‌روم توی تاریکیِ اتاق دراز می‌کشم و سیگاری دود می کنم.

این حرف‌ها را و حرف‌های دیگری را که دلم می‌خواد بزنم فقط می‌توانم روی کاغذ بنویسم. این‌ها خودِ خودِ منند. می‌توانم کاغذ را بگیرم دستم و پوستِ خودم را لمس کنم. بوی خودم را جای انگشتِ خودم را. می توانم این را ریز ریز کنم و بریزم دور. یا نگهش دارم جایی که کسی نبیند جز خودم.

 بگذار بعدن تصمیم می‌گیرم این را برایت پست کنم یا نه»