اِما.
رادیو آهنگ اریک کلاپتن گذاشت. همان آهنگ معروفه. ذهنش یکهو پُرِ این تصویر شد که گلولهها میخورند به قلبِ اِما و پیرهنِ زردش پر از خونِ سرخ میشود. گوشهی اتوبان نگه داشت. زنگ زد به الناز. هی بوق خورد و جواب نداد. برایش فرستاد : «بهم زنگ بزن. کارت دارم». میخواست راه بیفتد. ترافیکِ ناگهان نگهش داشتهبود. ذرهذره جلو میرفتند. رانندهی کناری از لای در آمد بیرون و کله کشید تهِ ترافیک را ببیند. پرسید «تصادف شده؟» رانندهی کناری گفت «فکر کنم. جلو ترا باز ئه»
پدر فریاد میزند: «اِما...اِما...». آنقدر دور است که دستش به گرفتنِ گلولهها، به نگه داشتنِ اما، به زنده نگهداشتنش نمیرسد. اما روی زمین میافتد. پدر داد میزند: «اِما» و «آ»ی آخر را میکشد.
صدای زنگ گوشی آمد.
«چیکارم داشتی بابا؟»
صدا را شناخت. صدای همان بچهای بود که حالا بزرگ شده. که هنوز گرمیاش و ضربِ تندتندش انگار درشتیِ براقِ چشمهای سیاهش باشد، یادِ آدم میاندازد که این همان بچه است.
«هیچی..ببین الناز...حالت خوب ئه؟»
«آره خوبم...همین؟»
«آره»
«چهطور؟»
«هیچی...همین»
«سر کلاس بودما. فکر کردم کارم داری اومدم بیرون»
«باشه...برو دیگه ببخشید»
چراغ عقبِ ماشینهای جلویی یکییکی خاموش میشد و راه میافتادند.
«در این مرحله با حریفی از گرجستان به رقابت خواهد پرداخت...»
حواسش نبود رادیو از کی دارد اخبار ورزشی میگوید.