عدد بده.
پنی سیلین
(تنها موردی توی زندگیم که با ارقام میلیونی سروکار دارم.)
پنی سیلین
(تنها موردی توی زندگیم که با ارقام میلیونی سروکار دارم.)
«حاجآقا دیشب...به همین وقت عزیز...دیشب خواب دیدم یه خانوم سبزپوشی اومده بود جلوی دفتر. بهم گفت آقا غفور فردا یکی رو میارن این جا سر تدفینش مداحی کنی. ذکر علیاکبر یادت نره یهوقت. خدا شاهد ئه امروز که گفتن یه جوون بیست ساله پرپر شده با خودم گفتم یا بیبی زینب. این همون ئه. قدیما میگفتن جوونا بیگناهن. ولی تو این دورهزمونه که جوونا جز کثافتکاری و الواطی کار بلد نیستن یه جوونی که اولیامقربین بهش نظر دارن به خدا دور مزارشو باید ضریح بست. خدا با شهدای کربلا محشور کنه جوونتونو. این فاکتورو بدم خدمت خود شما؟ هرچی کرمتون ئه بذارین روش. اللهوکیلی چهل درصدشو باید بدیم شهرداری مالیات و عوارض.»
آقای رحمتی می گوید: «خانم فرحبخش، پروندههایی رو که دیروز بهت گفتم گزارش کردی؟» آقای رحمتی میگوید: «خانم فرحبخش، نامهی معاونت برنامهریزی هنوز نیومده ها.» آقای رحمتی میگوید «خانم فرحبخش، زنگ بزنین دفتر مدیرکل ببینین وقت داره برای مذاکره؟» آقای رحمتی توی اتاق دارد ناهارش را میخورد. داخلیام را میگیرد: «اون دوستتون ترجمههای محسن رو ای.میل نکرد؟». دارم اس.ام.اس میزنم که نمیتوانم بیایم. باید اینجا تا ساعت هشتِ شبِ لعنتی بمانم. «خانم فرحبخش، اس.ام.اس بازی میکنی؟ زنگ بزن معاونتا جلسه رو یادآوری کن.»
آقای رحمتی فردا توی سالن شهدا برای استانها سخنرانی میکند. دلم میخواهد کفشم را پرت کنم توی صورتش. هردوتا کفشم را. شاید هم یک گونی پر از کفش با خودم ببرم.
شب یلدا قرار است از این که به سر میرسد خوش حالمان کند شب یلدا قرار است صبح شود و آدم قرار است از این، پندِ پایان شب سیه بگیرد. شب یلدا قرار است کسی تنها نباشد و کز نکند یک گوشهای. قراراست همه دور هم باشند و بگویند و بلمبانند و شعر بخوانند و بخندند. قرار است حال و اوضاع سال آیندهشان را از حافظ استعلام بگیرند و حافظ هم قرار است خیالشان را تخت کند از ابهام پیش رو. قرار است عاشقان به وصال یار برسند، بیکاران به کار و بیخانهها به سند منگولهدار. قرار است بیماران شفا بگیرند و جیب بدهکاران چاق و چله شود. قرار است همهچیز همان جوری شود که هامون میخواست. همهجا عشق و آشتی. همهجا صلح و صفا. روزهای پس از شب یلدا قرار نیست به این سیاهی باشند.
قرار است بگوید خوش باش. که از فردا، روزش از شب هی طولانیتر میشود. غصهی ندیدنِ آفتاب را نخور که صبحها، ندمیده میچپی توی اداره و عصرها، فقط سرخیِ داغ رفتنش را میبینی توی آسمان.
***
دنیا یک وقتهایی به قرارهایی که شب یلدا یا پای سفرهی هفتسین با آدم میگذارد وفا نمیکند. شاید برای همین است که، نمیدانم. همیشه شبهای یلدا غصهم است. همیشه یک جوری ام. همیشه آخرهاش یک گوشه نشستهام برای خودم، و توی تنهایی دستی به دامان حافظ گیراندهام. و همیشه با خودم فکر میکردم این فالی که توی تنهاییم میگیرم سوای آنی ست که پای سفره و کنار خانواده. هیچوقت هم مثل فالهای توی تلویزیون، یوسف گم گشته ام نامَد. ولی من یکی که هنوز پررو و امیدوارم.
عاشق، که شد که یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه، درد نیست وگرنه طبیب هست
***
اگر شد، شب یلدا را تنها سحر نکنید. یعنی اگر قرارتان به این است که چله بگیرید و اناری و هندوانهای و حافظی، سعی کنید آدم زیاد دوروبرتان باشد. اگر هم که حسابتان را از این چیزها جدا کرده اید که چه بهتر. اتفاق های این جوریِ توی تقویم، آینهی دق آدمند. که بگویندش ببین، یک سال دیگر هم گذشت.
چرا هوا این قدر سرد ئه؟ ناسلامتی این مملکت رو نفت خوابیدهها.
«علیآقا تسلیت میگم. ولی خدابیامرزی نمیگم.خدابیامرزو واسه کسی میگن که از این دنیاش خیری ندیده، همهش عذاب بوده...بدبختی کشیده. میگن حالا خدا کنه اون دنیا آمرزیده باشه.عموت که زندگی بهشت بود واسهش. نه زنی نه بچهای. هرچی درآورد خورد و گشت و...گفتن نداره خودت دیدهبودی که. علیآقا زندگی رو از عموت باید یاد میگرفتی. بذار مردم هرچی میخوان پشت سرش بگن. از صب تا شب مث سگ داریم میدُییم به قرآن. چی دستمونو گرفته غیر از قسط و قسط و بدهی.»
- کاظم، عمو.
- بله عموجون.
- پسر گلم پامیشی بری از بابایی تشکر کنی از طرف من؟
- کارتونمو ببینم بعد برم؟
[عموجون زل زل توی چشمهای کاظم نگاه میکند و دوتا پلک میزند]
- باشه عمو الان میرم.
***
پیوست: یک شب حال و اوضام نامیزون بود. توی ریدر این را خواندم. محول الحول والاحوال که میگفتند، همین بود.
پیوست2: در جنگ همهی دنیا با بچهها، من طرف همهی دنیا نیستم.
نه...اینجوری که نشستهای دنیا را میپایی و منتظری هرآن یکچیزی شگفتزدهات کند...نمیشود. شگفت، وقتی میزندت که حواست نباشد. فضاییها وقتی سرت بالاست و چشمت رو به آسمان سراغت نمیآیند.
مستی که همیشه نباید آبکی باشد.یک آخرشبِ خلوت باشد و یک پیاده روی خیابان نوفل لو شاتو، کنار دیوارِ سفارت فدراسیون روسیه. و یک مشت آهنگ تحت عنوان نیوفولدر 2.
«بسم رب الشهدا والصدیقین. خانوادهی محترم شهید ابوالفضل اسدی. سلام علیکم. ضمن عرض تبریک و تسلیت به مناسبت شهادت آن رادمرد جبهههای عشق، و آن رهرو راستین راه امام و اسلام، اینجانب یکی از افراد محل و از دوستان مورد اعتماد آن شهید جاوید به اطلاع میرساند ایشان چندروز پیش از آخرین اعزام به جبهههای نبرد حق علیه باطل که همانا عزیمت ایشان به جنت اعلا بود مبلغ بیست هزار ریال معادل دوهزار تومان وجه دستی از اینجانب قرض گرفته و فرموده بودند پس از بازگشت آن را پس خواهند داد. غافل از اینکه چه سعادتی در انتظار ایشان بود و این سفر آسمانی را بازگشتی به دنیای دون نخواهد بود. اینجانب نیز هیچگونه رسیدی از ایشان مطالبه ننمودم. فلذا این بندهی کمترین اعلام میدارد مبلغ فوق را در حق ایشان حلال نموده و هیچ طلبی از ایشان ندارم چه بسا که این شهدای ما هستند که دربرابر جانی که در راه خدا اهدا کردهاند از ما طلبکار میباشند.انشاءالله که در روز جزا مورد شفاعت آن شهید بزرگوار و پیر و مرادش آقا ابوالفضل العباس قرار گیرم. والسلام علیکم ورحمتالله و برکاته»
زنگ را درست نمیکنیم و روی در با ماژیک می نویسیم «زنگ خراب است در بزنید».
وقتی دنیا به کام یکی نیست، وقتی روزگار آن روی بدِ کثافتِ گهاش را دارد به یکی نشان میدهد، چی دارم بگویمش ازبرای دلداری؟ بگویم غصه نخور؟ روبهراه میشود؟ بهار میشود؟ بهش بگویم سیب دنیا هزار چرخ میخورد. خوب دارد، بد دارد، باز خوب دارد، بد دارد.
نمیگویم و جلوی خودم را میگیرم. یادم میافتد راستی، چرا روی بدش اینقدر بزرگتر است و زیادتر است؟ چرا خوشی کم است. چرا زخمش اینقدر درد دارد، اینقدر عمیق است.جلوی خودم را میگیرم و چیزی نمیگویم از سیب و چرخهایش. چرا بگویم؟ دارد یک «سه» مینشیند توی دهگان سالهای عمرم و این سه، خوب یادم داده که حرف از فردای روشن زدن برای کسی که سرمای شبش است، فایدهای ندارد. برمیگردد و میگوید«نسیهی فردا که میگویی خوب است، به چه دردم می خورد. درد این سیلیِ نقد را چه کنم؟ بگو امروزم را چهطور شب کنم؟» اینها زمانی مسکن بودند ولی حالا دیگر همان هم نیستند. حالا همه مصون شدهاند جلوی امیدواریهای اینجوری. ساکت میشوم و نگاه میکنم درد کشیدن را. مثل همان وقتهایی که مال خودم را هم. چیزی نمیگویم و یک سیگار دیگر روشن میکنم. آهم را با دودش میفرستم بیرون که کسی نبیند.
***
دیشب، دوستی ناغافل «ایکاش» نامجو را یادم انداخت. بعضی از این آهنگ ها انگار عطسه است، روبوسی است. ویروس را بین همهی کسانی که میشنوندش پخش میکند. خب آنها هم جسم و جانی ندارند دیگر. مادهی ویروس هست توی جانشان و آهنگه، تنها نری ست که بارورش میکند. زود سرما میخورند.
ساز خودمان را میزنیم توی سروصدای دنیای تند و تیز. و دنبال کوک شدنیم. خدایا... همهی مطربانی را که اگر سازشان کوک باشد، دستِ کوک کردنِ ساز دیگران را هم دارند، انگبین ده. که از قضا این ها کامشان تلختر است از مطربان تکنواز.
«خدا رحمتشون کنه. همیشه تمیز و مرتب بودن. کت و شلوار و کیف و کمربند و حتا بندساعت همیشه سِت. یا قهوهای یا طوسی. حالا شما تصورشو بکنین تو اون فضای خفقان و معلمای شپشو، یکی میآد تو کلاس که قیافهش به آدم احترام میذاره. خب ما هم با ایشون صمیمی بودیم احساس راحتی میکردیم باهاشون. یادم ئه تو درس تاریخ ادبیات از فروغ فرخزاد یه شعر خوندن، با همون لهجهی ترکیِ قشنگ. ما جلسهی بعد رو تخته نوشتیم «عاشگتم فروگ». یه قلب تیر خورده هم کشیدیم. ایشون وقتی تخته رو دیدن یه نگاهی به ما انداختن که از صدتا فحشم بدتر بود.
ما بعدها فهمیدیم ایشون چه جواهری بودن. سیستم آموزش پرورش ما واسه همچین افرادی خیلی کوچیک ئه»
مادر گفت: «مگه نمیبینی چه قدر خستهس. صدا نکن بذار بخوابه.»
من رفتم از لای در اتاق نگاه کردم. دیدم که با همان لباس افتاده روی تخت و بوی جورابش تا دم در میآید. مادر پاورچین رفت پوتینهایش را که خسته بودند و ولو شده بودند کنار تخت برداشت، بغل کرد و آورد واستاند کنار جاکفشی. گفتم: « پوتیناشو در نیاورد؟» کنار مادر روی کونهی پا واستاده بودم و انگشتهای پام را مچاله میکردم. مادر گفت: «بیا بریم پرتقال و ماکارونی بگیریم.» دو تا بستنی عروسکی هم گرفتیم و وقتی دیدم مادر، بستنیِ اون را گذاشت توی جایخی، دلم خواست آن قدر زود توی کوچه پوست بستنی را نکنده بودم و الان هم میگذاشتم توی جایخی که وقتی بیدار شد با هم بخوریم. دیر شده بود و داشتم تکههای آخر چسبیده به چوب بستنی را لیس میزدم.
مادر کوه لباسها را از ساکش بیرون آورد و خالی کرد توی ماشین لباسشویی. توی جیب ساک، نقاشیِ یک ماشین سبز بود که جلوی قطاری از خانههای هم اندازه و رنگارنگ پارک کرده بود. ماشین خودمان بود. خودم را هم کشیده بودم که کنار ماشین لب خند میزدم و دست تکان میدادم. از وقتی رفته بود، دیگر فقط این نبود که سطل پلاستیکی قرمزِ آب را براش نگه دارم ،ماشین را بشورد. ابر و کف و شلنگ، دست خودم بود. دوبار هم رفتم روی کشوی جاکفشی و سوییچ ماشین را از روی رفِ آویز لباسها برداشتم. در ماشین را باز کردم و حتا سوییچ را توی جاش انداختم. اما فقط ادای روشن کردن ماشین را در آوردم و فرمان را گرداندم. بعد از آن باری که سوییچ را جوری چرخانده بودم که باتری ماشین تمام شد و یک روز صبح همه را دستبست کرد، دیگر دلم نمیخواست روزگاری به آن سیاهی ببینم.
مادر صدا و بوی پیازداغ بلند کرده بود. من توپ ابریِ قهوهای ام را میکوبیدم به دیوار و وقتی برمیگشت، خیال میکردم فابیان بارتزم و شیرجه میزدم که بگیرمش. یک شیرجه زدم که خوردم زمین و صداش مادر را کشاند توی هال. چشمغرهی بدی بهم رفت که اولش خیال کردم از آن چشمغرههای نگران است که پسر این چه کاری ست می کنی یک بلایی سر خودت میآوری آخرش. اما از کنارم تند رفت طرف در اتاق و زیرلب گفت: «ببنیم تونستی بیدارش کنی یا نه؟» کَمکی لای در را باز کرد و نگاهی انداخت و در را بست و همان جور با چشم غره برگشت آشپزخانه. من هم رفتم دنبالش در یخچال را باز کردم و بطریِ خودم را گذاشتم سرلبم. مادر که از لای شیشه ی بطری رد میشد کج و کوله میشد و خنده دار. یک خورده آبِ الکی هم خوردم که بیش تر مادر را از پشت بطری ببینم. برگشت طرفم: «برو درجهی آبگرمکنو زیاد کن.» صفحهی گرد آبگرمکن را چرخاندم و صدای گرگر کورهاش که بلند شد گفتم: « هروقت رفت رو شصت بیدارش کنم بره حموم؟» « نه. من خودم بهت می گم کی بیدارش کن» وقتی از آشپزخانه رفتم بیرون تازه یادم افتاد باید به یاد مادر میآوردم که ماکارونیها را خودم میشکنم. میترسیدم این بار یادش برود و وقت شکستن ماکارونیها صدام نکند. لحظهای پیش از آن که این را داد بزنم حواسم آمد سرجاش و جلوی خودم را گرفتم. تلفن زنگ زد. پای راستم را محکم حائل کردم روی زمین و چپ را بلند کردم یک خیز بلند برداشتم طرف تلفن. زنگ دوم داشت میخورد که گوشی را برداشتم و گفتم: «الو». بلند گفته بودم و یک بار دیگر آهسته همان را گفتم. آن طرف خط جواب نداد و فقط صدای نفسش می آمد. دوباره گفتم.
«سلام...خوبی؟» گفتم: «سلام...بله» «ببین...علی رضا اومده؟»، «آره...خوابیده»، «خب ببین...وقتی بیدار شد میگی به من زنگ بزنه؟» «آره...ولی زیاد میخوابه.» «باشه...بگو بهم زنگ بزنه. مامانت هست؟» «آره. تو آشپزخونه س» «خیله خب خدافظ دیگه».
گوش مادر را صدای پیازداغ و آبگرمکن پر کرده بود و اصلن زنگ را نشنید. اگر هم شنیده بود، یادم میماند بگویم مهدی است که تلفن کرده. نیشم باز بود. همیشه وقتی من تلفن را برمی داشتم و اون بود، و نقشم را خوب بازی میکردم خوشحال بودم. حتا یک بار به من سپرده بود وقتی زنگ زد، بهش بگویم که راه افتاده و نیم ساعت دیگر جلوی بانکِ سرِ خیابانشان منتظرش باشد. به من اعتماد داشت.
ماکارونیها را من شکسته بودم. حالا کمک میکردم یک لایه گوشت و پیازداغ و یک لایه ماکارونی بریزد توی قابلمه. مادر قابلمه را گذاشت روی گاز و سرش را با دمکنی، پوشاند. «میخوام برم بیدارش کنم، میآی؟» و رفت. مثل همیشه یک قاشق گوشت و پیازداغ زیادی آمدهبود که من داشتم خالی خالی میخوردمش. تشنهم شد. رفتم آب هم خوردم. سر بطریم نارنجیِ روغن شد و با آستین پاکش کردم. اول مادر و بعدش اون از اتاق آمدند بیرون. رفت توی حمام و در را بست. مادر رفت توی اتاق و ملافهی روی تخت را مرتب کرد. دست لختش از لای در حمام آمد بیرون، عینکش را گذاشت روی میز عسلیِ کنار در.
یک نقاشی دیگر هم کشیده بودم. چند روز پیش. مادر گفت همین روزهاست که بیاید. اگر الان پست کنی وقتی بهش میرسد که اینجاست. بگذار وقتی دوباره رفت برایش بفرست. توی نقاشی کنار تلویزیون که دوتا ماشینِ تصادف کرده را نشان می داد ایستاده بودم، لبخند میزدم و دست تکان میدادم. کنترل تلویزیون هم توی آن یکی دستم بود.
توی مجلس عروسی، برادر عروس ورمیدارد با ویولون «ای ایران» را میزند و حضار هم بلند میشوند با هم میخوانند.
من به خدا و این چیزا اعتقاد دارم. خدا و این چیزا به من اعتقاد ندارن.
«با آقات، خدا بیامرزدش، کارگاه که تعطیل میشد پیاده را میافتادیم میشِستیم تو همین کافه که الان لوستر فروشی شده. بطری پشت بطری خالی میکرد، تو بگو خم بیاد به ابروش. من پاتیلِ پاتیل میگفتم «اسمال آقا شمارو نگرفت؟» تو یادت هست آقاتو؟ عکساشو که دیدی چه قدر رشید بود ماشالا. از اون بالا جوری نیگام میکرد که یعنی بتمرگ سرجات بابا...ای روزگار. اون هیکل الان باید زیر خاک باشه اون وخ...بیخیال. مرد بود، مرد. تو هم سعی کن مث آقات شی. قدر مادرتم بدون. نذار زن و بچه غافلت کنه ازش. به پات سوخت تا رسوندت به اینجا.»
چه شباهت غریبی ست میان صاحبان عزا دمِ در مسجد با کسانی که برابر یک ضربهی آزاد میایستند.
برای همکارمون تعریف میکنم که اون روز که من سرماخورده بودم و تو خونه بودم این کردان ورداشته گفته واسه یه دسمال که قیطریه رو به آتیش نمیکشن. بعد همینجوری زل زل منو نگا میکنه. براش توضیح میدم که ضربالمثله این جوری ئه، یه سکوت میکنه و میگه «آهاااااان...هه هه هه...عجب بیسوادی ئه»
تقریبن دیوانه شده بودم.سر از حرف اینها درنمیآوردم. تند تند حرف می زدند و چندتایی. و هرکی حتا یک جمله هم می گفت دیگران تاییدش میکردند و میگفتند این دقیقن همان چیزی بود که آن ها می خواستند بگویند.هرازچندی با هم میخندیدند و یا با هم بغض میکردند و یا یک هو با هم آوازی را میخواندند. من هم باهاشان میخندیدم و گریه میکردم و میخواندم. اما همهش از این میترسیدم که ناگهان همه جا ساکت شود و یکی ازم بپرسد« خب...تو واسه چی داری میخندی؟»
«یادش به خیر تو مدرسه بهمون تغذیه رایگان شیرپاکتی میدادن با موز، مام موزا رو میخوردیم شیرپاکتیا رو میذاشتیم زیرپامون میترکوندیم کیف میکردیم»
خب کثافت همین کارارو کردین الان اوضامون این ئه. غلط میکردی تو اصلن.
«من ایشونو درست نمیشناختم. خدابیامرزدش. یه بار با مهدی بودیم که تو خیابون دیدیمش. تاکسی گیر نمیاومد دیدم یه پراید هاچبک جلومون زد رو ترمز. چهارراه ولیعصر بود. مهدی خندید گفت بابا این که رفیق خودمون ئه که. عجب بچهی خاکی و خوبی بود. یه چند دقیقهای نشسته بودم تو ماشینش اونو مهدی هی شوخی میکردن چرت و پرت میگفتن به هم...از تو آینه نگاهی انداخت بهم، گفت:«شما که مشخص ئه آدم حسابی هستی...با این مهدی واسه چی میپری؟». خلاصه سرِ شوخی رو با منم باز کرد دیگه. آخر شب به هم فحش خوار مادر میدادیم. البته به شوخیا. اونروز که زنگ زدم به مهدی دیدم صداش گرفته گفتم مهدی چی شده؟ گفت« اون رِفیقم بود... رضا»... گفتم خب؟ یهو مهدی زد زیر گریه. کم پیش میآد آدم یکیو تو یه جلسه ببینه انگار که هزاربار دیدتش. باورت نمیشه اصلن تمام سرم داشت گیج میرفت.»
همیشه یا یه کارگر ساختمانی دراثر سقوط از داربست جان خود را از دست میده یا تو پاکدشت یه زمینی چیزی یهو میشینه و خونه زندگیِ مردمو تخریب میکنه. هیچوقت نمیگن یکی به علت خوشبختیِ مفرط دچار سانحه شد.
«خانومم خیلی خوب ئه ها. ولی کاش سید بود...یعنی سیده بود. من یه دوستی دارم واسه ازدواجش دوتا شرط داره. یکی این که خانومش چادری باشه، سادات هم باشه. [کمی فکر کرد]...خب البته شرط دومش یه خورده نامعقول ئه. ولی اگه زن آدم سیده باشه بهش هیچی نمیشه گفتا...[خندید]»
طرح: روز مانور نیروی انتظامی که همهی ماشینهای پلیس توی اتوبان همت هستند، یک دستهای میروند صرافیهای چهارراه استانبول را خالی میکنند. یک جای فیلم باید سکانسهایی موازی از لخت شدن صرافیها و قطار آژیرکشانِ ماشینهای پلیس باشد. دزدی که دارد تمام میشود و دزدان کاسه کوزهشان را جمع میکنند، میبینیم که قطار به هم میریزد و ماشینهای پلیس به هم میپیچند و میخواهند دور بزنند که نمیتوانند. مامورهای بیسیم به دست لابهلای ماشینها اینور و آنور میروند. مردمِ تماشاچی هم که خبر دار شدهاند داستان از چه قرار است، هرهر میخندند و متفرق نمیشوند.
« امروز جنابِ آقای میرکولتوف مقام محترم ریاست جومهوریِ کشورمان در پِیامی به باراک اوباما، رییس جومهور کشور اِمریکا به وی پیشنهاد نمودند که پس از سیصد سال دَس از اِمپِریالیزمِ خود ورداشته و نظام سوسیالیزتی را جایگوزینِ رژیم مملکت خویش نمایند. آقای رِییس جومهور در آخِرِ نامهی خود اعلام کردند که حاضرند در این راه به مملکتِ اِمریکا و شخص آقای اوباما کمکهای شایان توجهی با عنایت به دستآوُردها و تجرِبیات کشور عزیزمان بِنُمایند...صدا ما را از اخبار کلیِ رادیو ملی میهنیِ جومهوریِ خلق برای خلقِ قانقاریا میشنُوید»