عدد بده.

پنی سیلین

(تنها موردی توی زندگی­م که با ارقام میلیونی سروکار دارم.)

می هفتیم.

 

 

SE7EN

ارزش افزوده.

«حاج‌آقا دیشب...به همین وقت عزیز...دیشب خواب دیدم یه خانوم سبزپوشی اومده بود جلوی دفتر. بهم گفت آقا غفور فردا یکی رو میارن این جا سر تدفینش مداحی کنی. ذکر علی‌اکبر یادت نره یه‌وقت. خدا شاهد ئه امروز که گفتن یه جوون بیست ساله پرپر شده با خودم گفتم یا بی‌بی زینب. این همون ئه. قدیما می‌گفتن جوونا بی‌گناهن. ولی تو این دوره‌زمونه که جوونا جز کثافت‌کاری و الواطی کار بلد نیستن یه جوونی که اولیامقربین به‌ش نظر دارن به خدا دور مزارشو باید ضریح بست. خدا با شهدای کربلا محشور کنه جوونتونو. این فاکتورو بدم خدمت خود شما؟ هرچی کرم‌تون ئه بذارین روش. الله‌وکیلی چهل درصدشو باید بدیم شهرداری مالیات و عوارض.»

الگوی خانم فرح‌بخش.

آقای رحمتی می گوید: «خانم فرح‌بخش، پرونده‌هایی رو که دیروز به‌ت گفتم گزارش کردی؟» آقای رحمتی می‌گوید: «خانم فرح‌بخش، نامه‌ی معاونت برنامه‌ریزی هنوز نیومده ها.» آقای رحمتی می‌گوید «خانم فرح‌بخش، زنگ بزنین دفتر مدیرکل ببینین وقت داره برای مذاکره؟» آقای رحمتی توی اتاق دارد ناهارش را می‌خورد. داخلی‌ام را می‌گیرد: «اون دوست‌تون ترجمه‌های محسن رو ای.میل نکرد؟». دارم اس.ام.اس می‌زنم که نمی‌توانم بیایم. باید این‌جا تا ساعت هشتِ شبِ لعنتی بمانم. «خانم فرح‌بخش، اس.ام.اس بازی می‌کنی؟ زنگ بزن معاونتا جلسه رو یادآوری کن.»

آقای رحمتی فردا توی سالن شهدا برای استان‌ها سخن‌رانی می‌کند. دلم می‌خواهد کفشم را پرت کنم توی صورتش. هردوتا کفشم را. شاید هم یک گونی پر از کفش با خودم ببرم.

قول و قرارها.

شب یلدا قرار است از این که به سر می‌رسد خوش حال‌مان کند شب یلدا قرار است صبح شود و آدم قرار است از این، پندِ پایان شب سیه بگیرد. شب یلدا قرار است کسی تنها نباشد و کز نکند یک گوشه‌ای. قراراست همه دور هم باشند و بگویند و بلمبانند و شعر بخوانند و بخندند. قرار است حال و اوضاع سال آینده‌شان را از حافظ استعلام بگیرند و حافظ هم قرار است خیال‌شان را تخت کند از ابهام پیش رو. قرار است عاشقان به وصال یار برسند، بی‌کاران به کار و بی‌خانه‌ها به سند منگوله‌دار. قرار است  بیماران شفا بگیرند و جیب بدهکاران چاق و چله شود. قرار است همه‌چیز همان جوری شود که  هامون می‌خواست. همه‌جا عشق و آشتی. همه‌جا صلح و صفا. روزهای پس از شب یلدا قرار نیست به این سیاهی باشند.

قرار است بگوید خوش باش. که از فردا، روزش از شب هی طولانی‌تر می‌شود. غصه‌ی ندیدنِ آفتاب را نخور که صبح‌ها، ندمیده می‌چپی توی اداره و عصرها، فقط سرخیِ داغ رفتن‌ش را می‌بینی توی آسمان.

***

دنیا یک وقت‌هایی به قرارهایی که شب یلدا یا پای سفره‌ی هفت‌سین با آدم می‌گذارد وفا نمی‌کند. شاید برای همین است که، نمی‌دانم. همیشه شب‌های یلدا غصه‌م است. همیشه یک جوری ام. همیشه آخرهاش یک گوشه نشسته‌ام برای خودم، و توی تنهایی دستی به دامان حافظ گیرانده‌ام. و همیشه با خودم فکر می‌کردم این فالی که توی تنهایی‌م می‌گیرم سوای آنی ست که پای سفره و کنار خانواده. هیچ‌وقت هم مثل فال‌های توی تلویزیون، یوسف گم گشته ام نامَد. ولی من یکی که هنوز پررو و امیدوارم.

عاشق، که شد که یار به حال‌ش نظر نکرد

ای خواجه، درد نیست وگرنه طبیب هست

***

اگر شد، شب یلدا را تنها سحر نکنید. یعنی اگر قرارتان به این است که چله بگیرید و اناری و هندوانه‌ای و حافظی، سعی کنید آدم زیاد دوروبرتان باشد. اگر هم که حساب‌تان را از این چیزها جدا کرده اید که چه بهتر. اتفاق های این جوریِ توی تقویم، آینه‌ی دق آدمند. که بگویندش ببین، یک سال دیگر هم گذشت.

منابع خدادای.

چرا هوا این قدر سرد ئه؟ ناسلامتی این مملکت رو نفت خوابیده­ها.

عموحسین.

«علی‌آقا تسلیت می‌گم. ولی خدابیامرزی نمی‌گم.خدابیامرزو واسه کسی می‌گن که از این دنیاش خیری ندیده، همه‌ش عذاب بوده...بدبختی کشیده. می‌گن حالا خدا کنه اون دنیا آمرزیده باشه.عموت که زندگی بهشت بود واسه‌ش. نه زنی نه بچه‌ای. هرچی درآورد خورد و گشت و...گفتن نداره خودت دیده‌بودی که. علی‌آقا زندگی رو از عموت باید یاد می‌گرفتی. بذار مردم هرچی می‌خوان پشت سرش بگن. از صب تا شب مث سگ داریم می‌دُییم به قرآن. چی دستمونو گرفته غیر از قسط و قسط و بدهی.»

ادای دین.

- کاظم، عمو.

- بله عموجون.

- پسر گلم پامی­شی بری از بابایی تشکر کنی از طرف من؟

- کارتونمو ببینم بعد برم؟

[عموجون زل زل توی چشم­های کاظم نگاه می­کند و دوتا پلک می­زند]

- باشه عمو الان می­رم.

***

پیوست: یک شب حال و اوضام نامیزون بود. توی ریدر این را خواندم. محول الحول والاحوال که می­گفتند، همین بود.

پیوست2: در جنگ همه­ی دنیا با بچه­ها، من طرف همه­ی دنیا نیستم.

اصل ناغافلیت.

نه...این‌جوری که نشسته‌ای دنیا را می‌پایی و منتظری هرآن یک‌چیزی شگفت‌زده‌ات کند...نمی‌شود. شگفت، وقتی می‌زندت که حواس‌ت نباشد. فضایی‌ها وقتی سرت بالاست و چشم‌ت رو به آسمان سراغت نمی‌آیند.

رفتنی ها.

مستی که همیشه نباید آبکی باشد.یک آخرشبِ خلوت باشد و یک پیاده روی خیابان نوفل لو شاتو، کنار دیوارِ سفارت فدراسیون روسیه. و یک مشت آهنگ تحت عنوان نیوفولدر 2.

مع الصابرین.

«بسم رب الشهدا والصدیقین. خانواده­ی محترم شهید ابوالفضل اسدی. سلام علیکم. ضمن عرض تبریک و تسلیت به مناسبت شهادت آن رادمرد جبهه‌های عشق، و آن رهرو راستین راه امام و اسلام، این‌جانب یکی از افراد محل و از دوستان مورد اعتماد آن شهید جاوید به اطلاع می‌رساند ایشان چندروز پیش از آخرین اعزام به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل که همانا عزیمت ایشان به جنت اعلا بود مبلغ بیست هزار ریال معادل دوهزار تومان وجه دستی از این‌جانب قرض گرفته و فرموده بودند پس از بازگشت آن را پس خواهند داد. غافل از این‌که چه سعادتی در انتظار ایشان بود و این سفر آسمانی را بازگشتی به دنیای دون نخواهد بود.  اینجانب نیز هیچ‌گونه رسیدی از ایشان مطالبه ننمودم. فلذا این بنده‌ی کم‌ترین اعلام می‌دارد  مبلغ فوق را در حق ایشان حلال نموده و هیچ طلبی از ایشان ندارم چه بسا که این شهدای ما هستند که دربرابر جانی که در راه خدا اهدا کرده‌اند از ما طلب‌کار می‌باشند.ان‌شاءالله که در روز جزا مورد شفاعت آن شهید بزرگوار و  پیر و مرادش آقا ابوالفضل العباس قرار گیرم. والسلام علیکم ورحمت‌الله و برکاته»

یک چشمه از هزاران.

زنگ را درست نمی­کنیم و روی در با ماژیک می نویسیم «زنگ خراب است در بزنید».

ای کاش...

وقتی دنیا به کام یکی نیست، وقتی روزگار آن روی بدِ کثافتِ گه‌اش را دارد به یکی نشان می‌دهد، چی دارم بگویم‌ش ازبرای دل‌داری؟ بگویم غصه نخور؟ روبه‌راه می‌شود؟ بهار می‌شود؟  به‌ش بگویم سیب دنیا هزار چرخ می‌خورد. خوب دارد، بد دارد، باز خوب دارد، بد دارد.

 نمی‌گویم و جلوی خودم را می‌گیرم. یادم می‌افتد راستی، چرا روی بدش این‌قدر بزرگ‌تر است و زیاد‌تر است؟ چرا خوشی کم است. چرا زخم‌ش این‌قدر درد دارد، این‌قدر عمیق است.جلوی خودم را می‌گیرم و چیزی نمی‌گویم از سیب و چرخ‌هایش. چرا بگویم؟ دارد یک «سه» می‌نشیند توی دهگان سال‌های عمرم و این سه، خوب یادم داده که حرف از فردای روشن زدن برای کسی که سرمای شبش است، فایده‌ای ندارد. برمی‌گردد و می‌گوید«نسیه‌ی فردا که می‌گویی خوب است، به چه دردم می خورد. درد این سیلیِ نقد را چه کنم؟ بگو امروزم را چه‌طور شب کنم؟» این‌ها زمانی مسکن بودند ولی حالا دیگر همان هم نیستند. حالا همه مصون شده‌اند جلوی امیدواری‌های این‌جوری. ساکت می‌شوم و نگاه می‌کنم درد کشیدن را. مثل همان وقت‌هایی که مال خودم را هم. چیزی نمی‌گویم و یک سیگار  دیگر روشن می‌کنم. آهم را با دودش می‌فرستم بیرون که کسی نبیند.

***

 دیشب، دوستی ناغافل «ای‌کاش» نام‌جو را یادم انداخت. بعضی از این آهنگ ها انگار عطسه است، روبوسی است. ویروس را بین همه‌ی کسانی که می‌شنوندش پخش می‌کند. خب آن‌ها هم جسم و جانی ندارند دیگر. ماده‌ی ویروس هست توی جان‌شان و آهنگه، تنها نری ست که بارورش می‌کند. زود سرما می‌خورند.

 ساز خودمان را می‌زنیم توی سروصدای دنیای تند و تیز. و دنبال کوک شدنیم. خدایا... همه‌ی مطربانی را که اگر سازشان کوک باشد، دستِ کوک کردنِ ساز دیگران را هم دارند، انگبین ده. که از قضا این ها کام‌شان تلخ‌تر است از مطربان تک‌نواز.

شیش تائیاش.

شیش

(به یاد شیش تای پنجاودو)

 

آقای علی پور.

«خدا رحمت­شون کنه. همیشه تمیز و مرتب بودن. کت و شلوار و کیف و کمربند و حتا بندساعت همیشه سِت. یا قهوه­ای یا طوسی. حالا شما تصورشو بکنین تو اون فضای خفقان و معلمای شپشو، یکی می­آد تو کلاس که قیافه­ش به آدم احترام می­ذاره. خب ما هم با ایشون صمیمی بودیم احساس راحتی می­کردیم باهاشون. یادم ئه تو درس تاریخ ادبیات از فروغ فرخ­زاد یه شعر خوندن، با همون لهجه­ی ترکیِ قشنگ.  ما جلسه­ی بعد رو تخته نوشتیم «عاشگتم فروگ». یه قلب تیر خورده هم کشیدیم. ایشون وقتی تخته رو دیدن یه نگاهی به ما انداختن که از صدتا فحشم بدتر بود.

 ما بعدها فهمیدیم ایشون چه جواهری بودن. سیستم آموزش پرورش ما واسه هم­چین افرادی خیلی کوچیک ئه»

مرخصی.

مادر گفت: «مگه نمی­بینی چه قدر خسته­س. صدا نکن بذار بخوابه.»

من رفتم از لای در اتاق نگاه کردم. دیدم که با همان لباس افتاده روی تخت و بوی جورابش تا دم در می‌آید. مادر پاورچین رفت پوتین‌هایش را که خسته بودند و ولو شده بودند کنار تخت برداشت، بغل کرد و آورد واستاند کنار جاکفشی. گفتم: « پوتیناشو در نیاورد؟»  کنار مادر روی کونه‌ی پا واستاده بودم و انگشت‌های پام را مچاله می‌کردم. مادر گفت: «بیا بریم پرتقال و ماکارونی بگیریم.» دو تا بستنی عروسکی هم گرفتیم و وقتی دیدم مادر، بستنیِ اون را گذاشت توی جایخی، دلم خواست آن قدر زود توی کوچه پوست بستنی را نکنده بودم و الان هم می‌گذاشتم توی جایخی که وقتی بیدار شد با هم بخوریم. دیر شده بود و داشتم تکه‌های آخر چسبیده به چوب بستنی را لیس می‌زدم.

مادر کوه لباس‌ها را از ساکش بیرون آورد و خالی کرد توی ماشین لباس‌شویی. توی جیب ساک، نقاشیِ یک ماشین سبز بود که جلوی قطاری از خانه‌های هم اندازه و رنگارنگ پارک کرده بود. ماشین خودمان بود. خودم را هم کشیده بودم که کنار ماشین لب خند می‌زدم و دست تکان می‌دادم. از وقتی رفته بود، دیگر فقط این نبود که  سطل پلاستیکی قرمزِ آب را براش نگه دارم ،ماشین را بشورد. ابر و کف و شلنگ، دست خودم بود. دوبار هم رفتم روی کشوی جاکفشی و سوییچ ماشین را از روی رفِ آویز لباس‌ها برداشتم. در ماشین را باز کردم و حتا سوییچ را توی جاش انداختم. اما فقط ادای روشن کردن ماشین را در آوردم  و فرمان را گرداندم. بعد از آن باری که سوییچ را جوری چرخانده بودم که باتری ماشین تمام شد و یک روز صبح همه را دست‌بست کرد، دیگر دلم نمی‌خواست روزگاری به آن سیاهی ببینم.

مادر صدا و  بوی پیازداغ بلند کرده بود. من توپ ابریِ قهوه‌ای ام را می‌کوبیدم به دیوار و وقتی برمی‌گشت، خیال می‌کردم فابیان بارتزم و شیرجه می‌زدم که بگیرمش. یک شیرجه زدم که خوردم زمین و صداش مادر را کشاند توی هال. چشم‌غره‌ی بدی به‌م رفت که اولش خیال کردم از آن چشم‌غره‌های نگران است که پسر این چه کاری ست می کنی یک بلایی سر خودت می‌آوری آخرش. اما از کنارم تند رفت طرف در اتاق و زیرلب گفت: «ببنیم تونستی بیدارش کنی یا نه؟» کَمکی لای در را باز کرد و نگاهی انداخت و در را بست و همان جور با چشم غره برگشت آشپزخانه. من هم رفتم دنبالش در یخچال را باز کردم و بطریِ خودم را گذاشتم سرلبم. مادر که از لای شیشه ی بطری رد می‌شد کج و کوله می‌شد و خنده دار. یک خورده آبِ الکی هم خوردم که بیش تر مادر را از پشت بطری ببینم. برگشت طرفم: «برو درجه‌ی آب‌گرم‌کنو زیاد کن.» صفحه‌ی گرد آب‌گرم‌کن را چرخاندم و صدای گرگر کوره‌اش که بلند شد گفتم: « هروقت رفت رو شصت بیدارش کنم بره حموم؟» « نه. من خودم به‌ت می گم کی بیدارش کن» وقتی از آشپزخانه رفتم بیرون تازه یادم افتاد باید به یاد مادر می‌آوردم که ماکارونی‌ها را خودم می‌شکنم. می‌ترسیدم این بار یادش برود و وقت شکستن ماکارونی‌ها صدام نکند. لحظه‌ای پیش از آن که این را داد بزنم حواسم آمد سرجاش و جلوی خودم را گرفتم. تلفن زنگ زد. پای راستم را محکم حائل کردم روی زمین و چپ را بلند کردم یک خیز بلند برداشتم طرف تلفن. زنگ دوم داشت می‌خورد که گوشی را برداشتم و گفتم: «الو».  بلند گفته بودم و یک بار دیگر آهسته همان را گفتم. آن طرف خط جواب نداد و فقط صدای نفسش می آمد. دوباره گفتم.

 «سلام...خوبی؟» گفتم: «سلام...بله» «ببین...علی رضا اومده؟»، «آره...خوابیده»، «خب ببین...وقتی بیدار شد می‌گی به من زنگ بزنه؟» «آره...ولی زیاد می‌خوابه.» «باشه...بگو بهم زنگ بزنه. مامانت هست؟» «آره. تو آشپزخونه س» «خیله خب خدافظ دیگه».

گوش مادر را صدای پیازداغ و آب‌گرم‌کن پر کرده بود و اصلن زنگ را نشنید. اگر هم شنیده بود، یادم می‌ماند بگویم مهدی است که تلفن کرده. نیشم باز بود. همیشه وقتی من تلفن را برمی داشتم و اون بود، و نقشم را خوب بازی می‌کردم خوشحال بودم. حتا یک بار  به من سپرده بود وقتی زنگ زد، به‌ش بگویم که راه افتاده و نیم ساعت دیگر جلوی بانکِ سرِ خیابان‌شان منتظرش باشد. به من اعتماد داشت.

ماکارونی‌ها را من شکسته بودم. حالا کمک می‌کردم  یک لایه گوشت و پیازداغ و یک لایه ماکارونی بریزد توی قابلمه. مادر قابلمه را گذاشت روی گاز و سرش را با دم‌کنی، پوشاند. «می‌خوام برم بیدارش کنم، می‌آی؟» و رفت. مثل همیشه یک قاشق گوشت و پیازداغ زیادی آمده‌بود که من داشتم خالی خالی می‌خوردم‌ش. تشنه‌م شد. رفتم آب هم خوردم. سر بطری‌م نارنجیِ روغن شد و با آستین پاک‌ش کردم. اول مادر و بعدش اون از اتاق آمدند بیرون.  رفت توی حمام و در را بست. مادر رفت توی اتاق و ملافه‌ی روی تخت را مرتب کرد. دست لخت‌ش از لای در حمام آمد بیرون، عینکش را گذاشت روی میز عسلیِ کنار در.

یک نقاشی دیگر هم کشیده بودم. چند روز پیش. مادر گفت همین روزهاست که بیاید. اگر الان پست کنی وقتی به‌ش می‌رسد که این‌جاست. بگذار وقتی دوباره رفت برایش بفرست. توی نقاشی کنار تلویزیون  که دوتا ماشینِ تصادف کرده را نشان می داد ایستاده بودم، لب‌خند می‌زدم و دست تکان می‌دادم. کنترل تلویزیون هم توی آن یکی دستم بود.  

اگه چخوف تورو می دید چی می گفت؟

توی مجلس عروسی، برادر عروس ورمی­دارد با ویولون «ای ایران» را می­زند و حضار هم بلند می­شوند با هم می­خوانند.

معتقدات.

من به خدا و این چیزا اعتقاد دارم. خدا و این چیزا به من اعتقاد ندارن.

بیوک.

«با آقات، خدا بیامرزدش، کارگاه که تعطیل می­شد پیاده را می­افتادیم  می­شِستیم تو همین کافه که الان لوستر فروشی شده. بطری پشت بطری خالی می­کرد، تو بگو خم بیاد به ابروش. من پاتیلِ پاتیل می­گفتم «اسمال آقا شمارو نگرفت؟» تو یادت هست آقاتو؟   عکساشو که دیدی چه قدر رشید بود ماشالا. از اون بالا جوری نیگام می­کرد که یعنی بتمرگ سرجات بابا...ای روزگار. اون هیکل الان باید زیر خاک باشه اون وخ...بی­خیال. مرد بود، مرد. تو هم سعی کن مث آقات شی. قدر مادرتم بدون. نذار زن و بچه غافلت کنه ازش. به پات سوخت تا رسوندت به این­جا.»

مشبهات.

چه شباهت غریبی ست میان صاحبان عزا دمِ در مسجد با کسانی که برابر یک ضربه­ی آزاد می­ایستند.

عجب صبری خدا دارد.

برای هم­کارمون تعریف می­کنم که اون روز که من سرماخورده بودم و تو خونه بودم این کردان ورداشته گفته واسه یه دسمال که قیطریه رو به آتیش نمی­کشن. بعد همین­جوری زل زل منو نگا می­کنه. براش توضیح می­دم که ضرب­المثله این جوری ئه، یه سکوت می­کنه و می­گه «آهاااااان...هه هه هه...عجب بی­سوادی ئه»

عمه ی رزمری.

تقریبن دیوانه شده بودم.سر از حرف این­ها درنمی­آوردم. تند تند حرف می زدند و چندتایی. و هرکی حتا یک جمله هم می گفت دیگران تاییدش می­کردند و می­گفتند این دقیقن همان چیزی بود که آن ها می خواستند بگویند.هرازچندی با هم می­خندیدند و یا با هم بغض می­کردند و یا یک هو با هم آوازی را می­خواندند.  من هم باهاشان می­خندیدم و گریه می­کردم و می­خواندم. اما همه­ش از این می­ترسیدم که ناگهان همه جا ساکت شود و یکی ازم بپرسد« خب...تو واسه چی داری می­خندی؟»

ای شیر سماور تو روح همه تون.

«یادش به خیر تو مدرسه به­مون تغذیه رایگان شیرپاکتی می­دادن با موز، مام موزا رو می­خوردیم شیرپاکتیا رو می­ذاشتیم زیرپامون می­ترکوندیم کیف می­کردیم»

خب کثافت همین کارارو کردین الان اوضامون این ئه. غلط می­کردی تو اصلن.

«جوونای خوب تو این مملکت زود پرپر می شن»

«من ایشونو درست نمی­شناختم. خدابیامرزدش. یه بار با مهدی بودیم که تو خیابون دیدیم­ش. تاکسی گیر نمی­اومد دیدم یه پراید هاچ­بک جلومون زد رو ترمز. چهارراه ولی­عصر بود. مهدی خندید گفت بابا این که رفیق خودمون ئه که. عجب بچه­ی خاکی و خوبی بود. یه چند دقیقه­ای نشسته بودم تو ماشین­ش اونو مهدی هی شوخی می­کردن چرت و پرت می­گفتن به هم...از تو آینه نگاهی انداخت به­م، گفت:«شما که مشخص ئه آدم حسابی هستی...با این مهدی واسه چی می­پری؟». خلاصه سرِ شوخی رو با منم باز کرد دیگه. آخر شب به هم فحش خوار مادر می­دادیم. البته به شوخیا. اون­روز که زنگ زدم به مهدی دیدم صداش گرفته گفتم مهدی چی شده؟ گفت« اون رِفیق­م بود... رضا»... گفتم خب؟ یهو مهدی زد زیر گریه. کم پیش می­آد آدم یکیو تو یه جلسه ببینه انگار که هزاربار دیدتش. باورت نمی­شه اصلن تمام سرم داشت گیج می­رفت.»

سنگ و لنگ.

همیشه یا یه کارگر ساختمانی دراثر سقوط از داربست جان خود را از دست می­ده یا تو پاک­دشت یه زمینی چیزی یهو می­شینه و خونه زندگیِ مردمو تخریب می­کنه. هیچ­وقت نمی­گن یکی به علت خوش­بختیِ مفرط دچار سانحه شد.

Free discussion

«خانوم­م خیلی خوب ئه ها. ولی کاش سید بود...یعنی سیده بود. من یه دوستی دارم واسه ازدواج­ش دوتا شرط داره. یکی این که خانوم­ش چادری باشه، سادات هم باشه. [کمی فکر کرد]...خب البته شرط دوم­ش یه خورده نامعقول ئه. ولی اگه زن آدم سیده باشه بهش هیچی نمی­شه گفتا...[خندید]»

پنجنامه.

پنج...و من در پنج

سیاوش.

                             

( + )

نام فیلم: روز دزدها.

طرح: روز مانور نیروی انتظامی که همه­ی ماشین­های پلیس توی اتوبان همت هستند، یک دسته­ای می­روند صرافی­های چهارراه استانبول را خالی می­کنند. یک جای فیلم باید سکانس­هایی موازی از لخت شدن صرافی­ها و قطار آژیرکشانِ ماشین­های پلیس باشد. دزدی که دارد تمام می­شود و دزدان کاسه کوزه­شان را جمع می­کنند، می­بینیم که قطار به هم می­ریزد و  ماشین­های پلیس به هم می­پیچند و می­خواهند دور بزنند  که نمیتوانند. مامورهای بی­سیم به دست لابه­لای ماشین­ها این­ور و آن­ور می­روند. مردمِ تماشاچی هم که خبر دار شده­اند داستان از چه قرار است، هرهر می­خندند و متفرق نمی­شوند.

آمریکا را در تابه انداخته، سرخ کنید.

« امروز جنابِ آقای میرکولتوف مقام محترم ریاست جومهوریِ کشورمان در پِیامی به باراک اوباما، رییس جومهور کشور اِمریکا به وی پیش­نهاد نمودند که پس از سی­صد سال دَس از اِمپِریالیزمِ خود ورداشته و نظام سوسیالیزتی را جای­گوزینِ رژیم مملکت خویش نمایند. آقای رِییس جومهور در آخِرِ نامه­ی خود اعلام کردند که حاضرند در این راه به مملکتِ اِمریکا و شخص آقای اوباما کمک­های شایان توجهی با عنایت به دست­آوُردها و تجرِبیات کشور عزیزمان بِنُمایند...صدا ما را از اخبار کلیِ رادیو ملی میهنیِ جومهوریِ خلق برای خلقِ قانقاریا می­شنُوید»