عمه ی رزمری.
تقریبن دیوانه شده بودم.سر از حرف اینها درنمیآوردم. تند تند حرف می زدند و چندتایی. و هرکی حتا یک جمله هم می گفت دیگران تاییدش میکردند و میگفتند این دقیقن همان چیزی بود که آن ها می خواستند بگویند.هرازچندی با هم میخندیدند و یا با هم بغض میکردند و یا یک هو با هم آوازی را میخواندند. من هم باهاشان میخندیدم و گریه میکردم و میخواندم. اما همهش از این میترسیدم که ناگهان همه جا ساکت شود و یکی ازم بپرسد« خب...تو واسه چی داری میخندی؟»
+ نوشته شده در شنبه ۲ آذر ۱۳۸۷ ساعت ۵:۳۰ ب.ظ توسط الف.میم
|