تقریبن دیوانه شده بودم.سر از حرف این­ها درنمی­آوردم. تند تند حرف می زدند و چندتایی. و هرکی حتا یک جمله هم می گفت دیگران تاییدش می­کردند و می­گفتند این دقیقن همان چیزی بود که آن ها می خواستند بگویند.هرازچندی با هم می­خندیدند و یا با هم بغض می­کردند و یا یک هو با هم آوازی را می­خواندند.  من هم باهاشان می­خندیدم و گریه می­کردم و می­خواندم. اما همه­ش از این می­ترسیدم که ناگهان همه جا ساکت شود و یکی ازم بپرسد« خب...تو واسه چی داری می­خندی؟»