منو بزن که خسته ام از زنده بودن تو قفس.

لاله­زارِ رضا یزدانی دوتا ورژن دارد. یکی که توی کاست پرنده بی پرنده هست و یکی دیگر که تیتراژ آخر حکم. و من عاشق این دومی ام

( + )

گندزنی.

یه وقتایی آدم این­قدر صبر می­کنه می­ذاره گندِ کار، خودش دربیاد.

انگار بازی­گر یه فیلم پُرنور سر سکانس اصلی ورداره بگه: « ببخشید ببخشید...من الان متوجه شدم چیز ندارم»

در راستای خودمونی سازی.

گزارش­گر ویژه­برنامه تولد امام رضا: «تا حالا حاجت تلفنی هم از امام رضا گرفتین؟»

پیرزنه: «بله...بله...خیلی شده»

***

مداح، از امام رضا می­خواهد وی را در درگاه­ش بپذیرد: «مگه غلام سیا نداری؟»

در بحر نمی گنجد به ژانر در می آید.

ژانر جدید ترانه: خلیج فارس

(تعریف ژانر: فعالیتی که سگ و گربه هم انجام می­دهند. حتا رضا یزدانیِ عزیزِ ما)

TOUT VA BIEN

بله. بالاخره یه روز می­رسه که من با میلیاردها تو حساب بانکی­م، تو سواحل هاوایی لم داده­م و یهو به خودم می­گم:«نیگا کنا...الان تو ایران عصر جمعه­س...چه قدر اون موقعا عصرای جمعه داغون بودم...هی...» لب­خند می­زنم و زیر آفتاب خودمو قشنگ پهن می­کنم. هیچ نگرانی­ای وجود نداره و از این هم نمی­ترسی که همه­چی خواب باشه یا یه خوشی­یِ موقت.یا این که فردا باید برگردی اداره. بله عزیزمن. بالاخره اون روز می­رسه.

آن گاه که ناسزا گفتن دشوار می نماید.

انسان در بسیاری اوقات ناکامی­ها و نامرادی­های خویش را بر گردن دیگران می­نهد. خانه­اش، شهرش، پدر و مادرش، مدرسه­اش، آن معلم کلاس چهارم که توی ذوف­ش زده بود، یا پدرش که در چهارده سالگی برایش گیتار نخریده بود یا فرهنگ حاکم بر جامعه که اجازه­ی بلندپروازی به او نمی­داد.

اما دردناک­ترین لحظات برای یک بشر شکست­خورده، باری آن هنگام است که در می­یابد همه­ی همه­ی تلخ­کامی­ها، ناشی از خودش بوده و نیروی کمی که برای خواستن­های­ش به مصرف رسانده. در این هنگام وی نمی­داند به چه کسی باید ناسزا بگوید و لعنت بفرستد. و همین موضوع که باعث جلوگیری از تخلیه ی احساسی اش می شود، بار اندوه و شوریدگی را افزون می­سازد. افسوس و حسرت. آدم یزید هم که باشد باز یک جاهایی واقعیت این­قدر پررنگ است که نمی­شود ندیدش.

من به حال دل گریه می کنم...دل به حال من خنده می کند.

وقتی می­دانی بغض اگر کنی نمی­ترکد، اصلن بی­خیال­ش شو. یا باید هار هار گریه کنی یا این بغض می­ماسد توی گلوی­ت تا سال­ها.  پس بی­خیال شو برو یک جایی برای خودت گم شو.

گربه خواران.

گفته می­شود، گربه­های ما را می­خواهند بدهند چینی­ها بخورند.

 

بارون بارون ئه....

باران خوب است، توی ترافیک دو ساعت گیر کردن و توی صف اتوبوس و تاکسی خمیر شدن بد است.

برف خوب است، گرفتن گلوی کوچه­ها بد است.

آفتاب ظهر تابستان خوب است، زیر آفتاب دنبال بدبختی­ها دویدن بد است...[ویژه­ی خواهران]:خیس شدنِ تن و بدنِ آدم زیر مانتو مقنعه بد است.

همیشه کلن باید زندگی بلنگد. و اگر خوش شانس باشیم یک جای کار می­لنگد.

انتخابات در اداره.

- اوباما سیاه پوست ئه واسه همین نمی­ذارن رییس جمهور بشه

- نه بابا اینا همه ش فیلم­شون ئه.

روز انتقام.

امروز شنبه بود. روز بعد از بازی­های هفته­ای که توش پرسپولیس باخت و استقلال برد. استقلالی­ها امروز خودشان را خفه کردند. از راننده­های تاکسیِ سرخط بگیر تا دانش­جوها و مدرسه­ای­ها و البته کارمندها طبعن.

استقلالی­ها همیشه تحقیر می­شوند، همیشه توی سرشان می­خورد. همیشه شیش تای پنجاه و دو و دوران دسته سوم را چماق می­کنند و می­کوبند بر ملاج­شان. هواداران پرسپولیس در اکثریت هستند و این بار نمی­شود هواداریِ استقلال را با عنوان خاص بودنِ اقلیت ارزش گذاشت. همه­ی این­ها باعث می­شود پرسپولیسی­ها همیشه استقلالی­ها را از بالا نگاه ­کنند. تا حالا بارها شنیده­ایم که خطاب به استقلالی­ها می­گویند: « تو خجالت نمی­کشی استقلالی هستی؟» اما هم­چین چیزی را هرگز به پرسپولیسی­ها نمی­گویند.

حالا استقلال برده و پرسپولیس باخته. استقلالی­ها شادمانند، شیرینی می­دهند و به تلافیِ یک عمر تحقیر، کُری می­خوانند.  این­روزها روزهای انتقام است. روزهایی که هواداران استقلال امیدوارند آغازگر دوران سلطه­شان باشد. دوران تحقیر پرسپولیسی­ها.

 یونان چند ماه بعد از آن قهرمانی در یورو2004، در مقدماتی جام جهانی به مالت هم می­باخت.

مردها و نامردها.

مادری هست که پسرش تو جنگ گم شده. بنیاد شهید، اعلام کرده شهید است و هرماه یک  پولی به­ش می­دهد. ولی او از همان اول تا همین الان پو­ل­ها را گذاشته توی بانک که یک روز پسرش بیاید و بردارد. مادر مریض و رو به مرگ است و پسرهای دیگرش دعوا دارند که پول را که بعد از این همه سال حسابی قلمبه شده، کی بردارد. خواهرشان می­گوید بعد از مادر با پول­ها مدرسه بسازیم. ولی برادرها قبول نمی­کنند.

                                                         ***

فیلمفارسی­ها را از روی  زندگی نمی­سازند. ما داریم از روی فیلمفارسی­ها زندگی می­کنیم.

 

 

درکنارهم.

تو دبستان به­مون می­گفتن لیوان و دسمال بیارین.هرروز سر صف می­گفتن نماز بخونین و به پدر و مادرتون نیکی کنین و لیوان و دسمال بیارین.اون موقعا فکر می­کردم لیوانودسمال یه ماهیت جدایی­ناپذیرن و یکی بدون اون یکی معنایی نداره. مث پلوخورشت.

مرگ ارزش ها.

- اگه اینایی که می­گی تو خیابون به­ت گیر می­دن نرفته بودن جنگ، الان اسم شوهرخواهرت جاسم بود.

- چه فرقی می­کنه...الانم قاسم ئه.

این ها برای من.

همیشه یک غصه­هایی را، و یک شادی­هایی را برای خودت نگه دار. به کسی نگو هرچیزی را که برای­ش می­خندی یا گریه می­کنی. یک چیزهایی را نباید به کسی بگویی. یک چیزهایی نباید از درون­ت بریزند بیرون. باید همان­جا بمانند و یک وقت­هایی یادت بیاورند که تو هم کسی هستی برای خودت. یکی که اسم­ش من است. یک لب­خندی یا قهقه­ای که کسی نفهمد برای چی ست...یا یک بغضی...

استفاده از قوالب نمایشی تاثیر آگهی را دوصدچندان می کند.

[جک]: هی جو.

[جو]: چی ئه جک؟

[جک]: حدس بزن چی شده.

[جو]: ببینم نکنه بیلی دِکید رو گرفتن؟

[جک]: نه بی­چاره...شماره­ی چارُمِ پرونده در اومده

[جو]: چیییییییییییییییی؟ ببینم می­دونی کجا می­شه پیداش کرد؟

[جک]: آره...راستِ شیکمتو بگیر برو این جا :wwww.parvande.net

 [جو]: حالا که همه­ چیو مُغُر اومدی می­خواستم اینو بگم که...[هفت تیرش را بیرون می­کشد و روی جک خالی می­کند]...این پرونده واسه هردوتامون جا نداره. [سوار بر اسب به سوی انتهای افقِ بیابان می­تازد...در افق، لوگوی پرونده می­درخشد]

چی بخورم؟ (مشکل همیشگی من)

نه نقاشی نه فیلم ساختن نه نوشتن... هیچ چیزی توی دنیا به اندازه­ی این که یه سازی بلد باشی بزنی و احیانن آهنگی بسازی نمی­تونه آدمو خالی کنه. آخ آدم یه وقتایی دل­ش می­خواست می­نشست پشت پیانو یا یه تار می­گرفت دست­ش یه  آهنگ غم­انگیز یا عاشقونه ای می­زد. آخ آدم یه وقتایی دل­ش می­خواد یه گیتار الکتریک لید برداره ناله­ی خودشو از لای سیمای گیتار جار بزنه. خدایا صدای خوبی هم نداریم. پس چه دستشویی ای بخوریم؟

مراودات درباری.

- بیایید با هم مراوده­ای داشته باشیم.

- الان نمی­شود سرور من...وضعیت قرمز است.

- ای بابا...خب پس من می­روم به سایر امور بپردازم.

- باشد[چند لحظه بعد]...یوزارسیف، رفت. از کمد بیایید بیرون.

سین...

سیب بخور. سام می­گفت تو که این قدر سیگار می­کشی سیب زیاد بخور. منم هی سیب می خورم مزه ی دهنم شیرین می شه روش سیگار می­کشم. باز دل­م سیگار می­خواد  اما مزه­ی دهنم تلخ ئه واسه این­که شیرین شه سیب می­خورم سیگار می­کشم.

جامعه ی بدون طبقه.

اداره­ی ما سه تا پارکینگ دارد. یکی برای روسای کل و مدیران، یکی دیگر برای مدیران جزء و مسوولان واحدها، یکی دیگر هم برای بقیه­ی کارمندها.

سکوت.

هرگز نفهمیدم چرا چرا موقعی که اذان و فوتبال هم­زمان می­شه گزارش­گر بعد از اعلامِ این که به لحظات ملکوتی­یِ اذان نزدیک می­شیم، چند ثانیه سکوت می­کنه.مگه کسی مرده؟ بعدشم می­گه ضمن قبولی­­یِ طاعات و عبادات برمی­گردیم به بازی. قشنگ یادم ئه اون موقعا که هنوز فوتبال­ها رو سر اذان قطع می کردن، سر بازی ایران و ژاپن تو مقدماتی جام جهانی نود و هشت، تو لحظات ملکوتی خداداد عزیزی گل دوم ایران به ژاپن رو زد و ایران دو یک جلو افتاد. (البته اون بازی رو سه دو باختیم در کل)

با بخت و اقبال.

یه وقتایی دل­م گرفته. نه از اون گرفتگی های خفن. از این معمولیاش. مثلن حوصله م سررفته. یهو صدای اس.ام.اس می آد. منم می­پرم می­گم آخ­جون یکی یادِ ما کرده. الان یه نیم ساعتی ور می­زنیم دل­مون وا می­شه. دقیقن همین موقعاست که یا رستوران بین­المللیِ ناروِن ئه یا قلم­چی ئه که می­گه با برنامه درس بخونین تا رستگار شوید. یا جوایز اینترنت دوازده رقمی.

قدغن.

کسی امروز عصر Wall-E رو از شبکه دو دید؟ امیدوارم کسی ندیده باشه. Eva تبدیل شده بود به Evan و جاش یه مرد حرف می­زد. جای اون رقص روی نوار ویدئویی هم یه فیلم از دوتا دختربچه گذاشته بودن که از سروکول هم بالا می­رفتن. و در نهایت فاجعگی، به جای آوازهای اصلیِ فیلم، یه آهنگ سنتی گذاشته بودن.نه... الان برخلاف اون که گفتم امیدوارم کسی ندیده باشه دل­م می­خواد دست کم یه نفر دیده باشه که مردم خیال نکنن من دیوونه شده­م یا دروغ می­گم.

خواب آخر.

یه شب خواب دیدم یه مرده که یه عالمه ماژیک با رنگای مختلف با طناب ازش آویزون بود تو ایستگاه متروی ملت از تونل اومد بیرون به­م گفت «دیگه نباید خواباتو توی وبلاگت بنویسی» به­ش گفتم «تو کی هستی که به من زور می­گی؟ به چه حقی تو به من حرفای ناجور می­گی؟» جلوتر اومد و یه چیز در گوشم گفت.

از اون شب به بعد دیگه خوابامو این­جا ننوشتم. اینی هم که نوشتم دروغ بود.

لاس اونی ئه که بابات با ننه ت می زنه مرتیکه.

من عضو فرقه­ی لاست اللهی نیستم و حتا هنوز لاست رو ندیده­م...شاید هم اصلن نبینم. اما خیلی برام دردناک بود که اون روز یه بابایی بود می­گفت: « آقا این سریال لاسو دیدین؟»

هم از لحاظ عقل و شعور و هم از لحاظ توهینی که به مریدان شده.

هویتتو بخورم.

«سینه­ی اسپارت را تا قلب یونان چاک کرد

پشت بخت­النصر را ساییده و بر خاک کرد»

چند بیت بعد می­فرماید:

«چیزی که در صلح است از جنگ می­خواهد

قدرت اصالت نیست، فرهنگ می­خواهد»

...

 شاه­کار می­باشد.

( + ) و ( + )

ای مرز پر گهـ............ر

خب این هم از عجایب ایران ئه که بخاری از دانش­جوهای محافظه­کار و تحصیل­کرده­های عافیت­اندیش­مون بلند نمی­شه در عوض بازاریامون اعتصاب و تظاهرات می­کنن.

خلاصه داستان.

«جیمز هدفیلد می­فهمه پدربزرگ­ش بچه­ی خیابون مولوی بوده، پا می­شه می­آد ایران. با  ستاره ایرانی،نوه­ی برادر پدربزرگ­ش که یه دختر نقاش ئه،  آشنا می­شه و در خیابون لاله­زار به مفهوم جدیدی از زندگی می­رسه و اسم­ خودش رو به علی مشرقی تغییر می­ده. آخر فیلم هم روی ترانه­ای با صدای رضا یزدانی لب می­زنه.»

(کارگردان فیلم را نام ببرید و شکل آن را بکشید)

تو روحیان.

کاش احضار روح بلد بودم. عصرا حوصله­م سر نمی­رفت.

جون مادرتون.

هرکس Snapshot  وبلاگ خود را خاموش کند، مرا بنده­ی خود کرده است.