خواب آخر.
یه شب خواب دیدم یه مرده که یه عالمه ماژیک با رنگای مختلف با طناب ازش آویزون بود تو ایستگاه متروی ملت از تونل اومد بیرون بهم گفت «دیگه نباید خواباتو توی وبلاگت بنویسی» بهش گفتم «تو کی هستی که به من زور میگی؟ به چه حقی تو به من حرفای ناجور میگی؟» جلوتر اومد و یه چیز در گوشم گفت.
از اون شب به بعد دیگه خوابامو اینجا ننوشتم. اینی هم که نوشتم دروغ بود.
+ نوشته شده در جمعه ۲۶ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۵:۸ ب.ظ توسط الف.میم
|