یه شب خواب دیدم یه مرده که یه عالمه ماژیک با رنگای مختلف با طناب ازش آویزون بود تو ایستگاه متروی ملت از تونل اومد بیرون به­م گفت «دیگه نباید خواباتو توی وبلاگت بنویسی» به­ش گفتم «تو کی هستی که به من زور می­گی؟ به چه حقی تو به من حرفای ناجور می­گی؟» جلوتر اومد و یه چیز در گوشم گفت.

از اون شب به بعد دیگه خوابامو این­جا ننوشتم. اینی هم که نوشتم دروغ بود.