مرخصی.
مادر گفت: «مگه نمیبینی چه قدر خستهس. صدا نکن بذار بخوابه.»
من رفتم از لای در اتاق نگاه کردم. دیدم که با همان لباس افتاده روی تخت و بوی جورابش تا دم در میآید. مادر پاورچین رفت پوتینهایش را که خسته بودند و ولو شده بودند کنار تخت برداشت، بغل کرد و آورد واستاند کنار جاکفشی. گفتم: « پوتیناشو در نیاورد؟» کنار مادر روی کونهی پا واستاده بودم و انگشتهای پام را مچاله میکردم. مادر گفت: «بیا بریم پرتقال و ماکارونی بگیریم.» دو تا بستنی عروسکی هم گرفتیم و وقتی دیدم مادر، بستنیِ اون را گذاشت توی جایخی، دلم خواست آن قدر زود توی کوچه پوست بستنی را نکنده بودم و الان هم میگذاشتم توی جایخی که وقتی بیدار شد با هم بخوریم. دیر شده بود و داشتم تکههای آخر چسبیده به چوب بستنی را لیس میزدم.
مادر کوه لباسها را از ساکش بیرون آورد و خالی کرد توی ماشین لباسشویی. توی جیب ساک، نقاشیِ یک ماشین سبز بود که جلوی قطاری از خانههای هم اندازه و رنگارنگ پارک کرده بود. ماشین خودمان بود. خودم را هم کشیده بودم که کنار ماشین لب خند میزدم و دست تکان میدادم. از وقتی رفته بود، دیگر فقط این نبود که سطل پلاستیکی قرمزِ آب را براش نگه دارم ،ماشین را بشورد. ابر و کف و شلنگ، دست خودم بود. دوبار هم رفتم روی کشوی جاکفشی و سوییچ ماشین را از روی رفِ آویز لباسها برداشتم. در ماشین را باز کردم و حتا سوییچ را توی جاش انداختم. اما فقط ادای روشن کردن ماشین را در آوردم و فرمان را گرداندم. بعد از آن باری که سوییچ را جوری چرخانده بودم که باتری ماشین تمام شد و یک روز صبح همه را دستبست کرد، دیگر دلم نمیخواست روزگاری به آن سیاهی ببینم.
مادر صدا و بوی پیازداغ بلند کرده بود. من توپ ابریِ قهوهای ام را میکوبیدم به دیوار و وقتی برمیگشت، خیال میکردم فابیان بارتزم و شیرجه میزدم که بگیرمش. یک شیرجه زدم که خوردم زمین و صداش مادر را کشاند توی هال. چشمغرهی بدی بهم رفت که اولش خیال کردم از آن چشمغرههای نگران است که پسر این چه کاری ست می کنی یک بلایی سر خودت میآوری آخرش. اما از کنارم تند رفت طرف در اتاق و زیرلب گفت: «ببنیم تونستی بیدارش کنی یا نه؟» کَمکی لای در را باز کرد و نگاهی انداخت و در را بست و همان جور با چشم غره برگشت آشپزخانه. من هم رفتم دنبالش در یخچال را باز کردم و بطریِ خودم را گذاشتم سرلبم. مادر که از لای شیشه ی بطری رد میشد کج و کوله میشد و خنده دار. یک خورده آبِ الکی هم خوردم که بیش تر مادر را از پشت بطری ببینم. برگشت طرفم: «برو درجهی آبگرمکنو زیاد کن.» صفحهی گرد آبگرمکن را چرخاندم و صدای گرگر کورهاش که بلند شد گفتم: « هروقت رفت رو شصت بیدارش کنم بره حموم؟» « نه. من خودم بهت می گم کی بیدارش کن» وقتی از آشپزخانه رفتم بیرون تازه یادم افتاد باید به یاد مادر میآوردم که ماکارونیها را خودم میشکنم. میترسیدم این بار یادش برود و وقت شکستن ماکارونیها صدام نکند. لحظهای پیش از آن که این را داد بزنم حواسم آمد سرجاش و جلوی خودم را گرفتم. تلفن زنگ زد. پای راستم را محکم حائل کردم روی زمین و چپ را بلند کردم یک خیز بلند برداشتم طرف تلفن. زنگ دوم داشت میخورد که گوشی را برداشتم و گفتم: «الو». بلند گفته بودم و یک بار دیگر آهسته همان را گفتم. آن طرف خط جواب نداد و فقط صدای نفسش می آمد. دوباره گفتم.
«سلام...خوبی؟» گفتم: «سلام...بله» «ببین...علی رضا اومده؟»، «آره...خوابیده»، «خب ببین...وقتی بیدار شد میگی به من زنگ بزنه؟» «آره...ولی زیاد میخوابه.» «باشه...بگو بهم زنگ بزنه. مامانت هست؟» «آره. تو آشپزخونه س» «خیله خب خدافظ دیگه».
گوش مادر را صدای پیازداغ و آبگرمکن پر کرده بود و اصلن زنگ را نشنید. اگر هم شنیده بود، یادم میماند بگویم مهدی است که تلفن کرده. نیشم باز بود. همیشه وقتی من تلفن را برمی داشتم و اون بود، و نقشم را خوب بازی میکردم خوشحال بودم. حتا یک بار به من سپرده بود وقتی زنگ زد، بهش بگویم که راه افتاده و نیم ساعت دیگر جلوی بانکِ سرِ خیابانشان منتظرش باشد. به من اعتماد داشت.
ماکارونیها را من شکسته بودم. حالا کمک میکردم یک لایه گوشت و پیازداغ و یک لایه ماکارونی بریزد توی قابلمه. مادر قابلمه را گذاشت روی گاز و سرش را با دمکنی، پوشاند. «میخوام برم بیدارش کنم، میآی؟» و رفت. مثل همیشه یک قاشق گوشت و پیازداغ زیادی آمدهبود که من داشتم خالی خالی میخوردمش. تشنهم شد. رفتم آب هم خوردم. سر بطریم نارنجیِ روغن شد و با آستین پاکش کردم. اول مادر و بعدش اون از اتاق آمدند بیرون. رفت توی حمام و در را بست. مادر رفت توی اتاق و ملافهی روی تخت را مرتب کرد. دست لختش از لای در حمام آمد بیرون، عینکش را گذاشت روی میز عسلیِ کنار در.
یک نقاشی دیگر هم کشیده بودم. چند روز پیش. مادر گفت همین روزهاست که بیاید. اگر الان پست کنی وقتی بهش میرسد که اینجاست. بگذار وقتی دوباره رفت برایش بفرست. توی نقاشی کنار تلویزیون که دوتا ماشینِ تصادف کرده را نشان می داد ایستاده بودم، لبخند میزدم و دست تکان میدادم. کنترل تلویزیون هم توی آن یکی دستم بود.