آقای رحمتی می گوید: «خانم فرح‌بخش، پرونده‌هایی رو که دیروز به‌ت گفتم گزارش کردی؟» آقای رحمتی می‌گوید: «خانم فرح‌بخش، نامه‌ی معاونت برنامه‌ریزی هنوز نیومده ها.» آقای رحمتی می‌گوید «خانم فرح‌بخش، زنگ بزنین دفتر مدیرکل ببینین وقت داره برای مذاکره؟» آقای رحمتی توی اتاق دارد ناهارش را می‌خورد. داخلی‌ام را می‌گیرد: «اون دوست‌تون ترجمه‌های محسن رو ای.میل نکرد؟». دارم اس.ام.اس می‌زنم که نمی‌توانم بیایم. باید این‌جا تا ساعت هشتِ شبِ لعنتی بمانم. «خانم فرح‌بخش، اس.ام.اس بازی می‌کنی؟ زنگ بزن معاونتا جلسه رو یادآوری کن.»

آقای رحمتی فردا توی سالن شهدا برای استان‌ها سخن‌رانی می‌کند. دلم می‌خواهد کفشم را پرت کنم توی صورتش. هردوتا کفشم را. شاید هم یک گونی پر از کفش با خودم ببرم.