اگر می خواهید دو ساعت بی خیال همه ی غم و غصه ها شوید و حسابی خوش باشید و بخندید،حتمن توی برنامه های تان جایی را برای تماشای مکس خالی کنید.توقع یک فیلم سنگین نداشته باشید.مکس فیلم سبکی است.سبک ازاین نظرکه پر است از آهنگ های شاد و شیش و هشت و کلیپ هایی که فیلم را تبدیل به یکی از معدود آثار موزیکال بعد از انقلاب کرده است(البته اگر از موزیکال های دوران کودکی مان و گلنار و شهر موش ها بگذریم).اما در همین حین که می گویم مکس فیلم سبک و راحتی ست این را هم می گویم که سطحی نیست.اتفاقن اگر درست به فیلم دقت کنید و یک چیزهایی هم درباره ی شرایط کشور در اوائل دوران خاتمی یادتان مانده باشد،مفاهیم اساسی ای را در فیلم کشف خواهید کرد.این که چه طور رانت خورهای دوران اصلاحات از فضای ایجاد شده استفاده کردند و خودشان را با آن تطبیق دادند.و این که از نظر شیوه های مدیریتی اصلاح طلب ها و محافظه کارهای عزیز ایرانی چندان فرقی با هم ندارند.حالا بگذارید کمی تخصصی تر صحبت کنم و  درباره ی هنرمندی ی پیمان قاسم خانی بگویم.

الگوی فیلم نامه ی مکس یک الگوی کاملن کلاسیک است که به ش می گویند((جا به جایی)).لپ کلام این الگوی جا به جایی این است که داستان درباره ی یک آدمی ست که به جای یک آدم معروف اشتباه گرفته می شود.حتمن همین الان که این را خواندید کلی فیلم توی ذهن تان آمده ک داستانش همین بوده.دم دست ترین نمونه اش همین مارمولک خودمان است(که فیلم نامه ی آن را هم قاسم خانی نوشته)رضا مارمولک دزد،در اثر یک سری اتفاقات کاملن تصادفی تبدیل می شود به حاج آقایی که قرار است امام جماعت یک شهر کوچک باشد.مارمولک برداشتی بوده از فیلم ((ما فرشته نیستیم)) که اگر فیلم را دیده باشید یا بعدن ببینید تازه می فهمید که این برداشت چه قدر به کپی کاری نزدیک بوده.

خلاصه این که در تاریخ سینما تا دل تان بخواهد از این الگوی جا به جایی استفاده شده و فیلم های ریز و درشتی ساخته شده.اما فیلم نامه نویس ها و سینمایی ها یک ضرب المثلی دارند که می گوید((الگوهایی که به نظر کلاسیک و دست مالی شده می آیند،اگر با خلاقیت و به روز شدن مخلوط شوند،هنوز هم بهترین جواب ها را خواهند داد.)).و این،اتفاقی بوده که درباره ی مکس افتاده.پیمان قاسم خانی الگوی کلاسیک و تکراری ی جا به جایی را چنان با شرایط  ایران دوران اصلاحات مخلوط کرده که هیچ اثری از کهنگی و زوار دررفتگی ی داستان درش به چشم نمی خورد.حتا با این وجود که ویژگی ها و اوج و فرودهای داستانی ی الگوی جا به جایی هم نعل به نعل اجرا شده.یک آدم درپیت در اثر اشتباهات اتفاقی به جای یک آدم درست و حسابی گرفته می شود.آنهایی که خیال می کنند طرف همان آدم درست حسابیه است از سوتی های او به وجد می آیند و خیال می کنند این سوتی ها به خاطر نبوغش است.این وسط یک عشق و یک حسادت هم شکل می گیرد و یک نفر دنبال این می فاتد که زیرآب طرف را بزند.و بعد که همه چیز آشکار می شود و شخصیت واقعی ی قهرمان داستان رو می شود،او با وجود این که خودش است کارهایی می کند که برای بقیه جذاب است.

و هنر قاسم خانی همین بوده که با وجود این اصول پیش فرض الگوی جا به جایی،ذهنش را به کار انداخته و از خلاقیتش استفاده کرده و چیزهایی را که با نگاه به شدت تیزبینش از جامعه ی ایران دیده  نشان داده و فیلم نامه ای امروزی و جذاب تحویل سامان مقدم داده .و او هم با تجربه هایی که از این همه سال فعالیت در سینما داشته با بهترین مهره چینی(Casting) و اجرایی خوب و دقیق،دو ساعت خوب و خوش برای تماشاگرش می سازد.

این را هم بگویم که اگرچه خودم به شدت عاشق مکس شده ام  و تا به حال سه بار آن را دیده ام،اما خیلی از دوستانم را می شناسم که از مکس چندان راضی بیرون نیامده اند و به نظرشان فیلم مزخرف و بی خودی آمده.پس اگر به خاطر این همه تعریفی که من از مکس کردم رفتید فیلم را دیدید و خوش تان نیامد،نیایید به من فحش بدهید ها.

پ.ن:متاسفم اگر در شهری که شما هستید و این نوشته را می خوانید،هنوز مکس اکران نشده و شما منتظرش هستید.قبلن هم درباره ی وضعیت افتضاح سینمای ایران و سالن هایش گفته بودم و امیدوارم روزی این اوضاع درست شود.