الف.میم که بود و چه کرد؟
بگذار به نُه ده سال پیش برگردم. به 76 و 77. به هفتاد و ششی که سال امید بود. سال کیارستمی. سال خاتمی. سال ایران و استرالیا...آینهی آینده میانگاشتیم رخدادهای خوب آن سال را...
تابستان 76 یک دورهی آموزش روزنامهنگاری برای نوجوانان را گذراندم. مهر که آمد و رفتم سال سوم دبیرستان، پیِ این را گرفتم که در روزنامهای مشغول شوم. گشتم و گشتم تا از بد یا خوبِ روزگار، یکی دو کوچه پایینتر از دبیرستانمان یک روزنامه پیدا کردم. یکی از همان بیشمار روزنامههایی که آنروزها چراغ روشنشان، آینده را نور میداد. یک دو ماه مثل سریش چسبیدم به دفتر سردبیرش تا بالاخره قبول کرد برای یکماه آزمایشی، توی سرویس سینما و تلویزیون مشغول شوم. زمستان 76 بود و من هفده هجده سالم بود.
***
توی اتاق تحریریه سه تا میز برای سرویس سینما و تلویزیون بود و یکی از این سه میز مال من که عصرها بعد از مدرسه میرفتم و پشتش مینشستم و خبر تهیه میکردم. اولش از پیادهکردن و تنظیم خبری کردن فکسهایی که میآمد شروع شد، برای ستون اخبار کوتاه هنری. بعد کمکم که دیدند چیزکی در چنته دارم، گوشییِ تلفن و دفتر تلفن را دادند دستم و مصاحبههای خبرییِ کوتاه با هنرمندان درجه دو تلویزیون افتاد دست من. پشت میز مینشستم و با شور روزهای نوجوانی، سعی میکردم مصاحبهی خوبی از آب دربیاورم. آدم است دیگر. گاف میدهد خب. من هم میدادم. آن اوایل صدایم پشت تلفن میلرزید. این را هم کمکم راه افتادم.
***
روبهروی میز من، میز دختری بود که معمولن مصاحبههای اساسییِ سینما را انجام میداد. عصرها که من میآمدم، یکی دو ساعتی میماند و بعد چون ساعت کاریاش تمام میشد میرفت سراغ خانه زندگیاش که انگار یک جایی توی خیابان شریعتی بود. پوستش سفید و قدش متوسط بود .اندام باریکی داشت. نخودی میخندید و وقتی میخندید دستش را میگرفت جلوی دهانش. با نمک بود. دورییِ ناشی از تعطیلات نوروز 77 بود که بهم فهماند عاشقش شدهام. عاشق کسی که شش سال بزرگتر از منِ ریقو بود و تازه لیسانسش را گرفته بود.
***
یکبار پسر جوانی از یک مجلهی سینمایی آمد و حسابی با عشق من گرم گرفت. چیک تو چیک حرف میزدند و وقتی میدیدم به او هم نخودی میخندد حرص میخوردم. انگار همچین چیزی را از نگاهم خواند که وقتی پسرک رفت، مجلهای را که پسرک آورده بود برایم آورد و گفت :« اومدهبود مجلهشونو نشون بده» و من از نگاهش، از اینکه آمده سرمیز من، از لبخندش کیف کردم. آنقدر که داستان پسر رقیب پاک یادم رفت.
***
سه ماه اول سال هفتاد و هفت را چشم توی چشم خبرنگار میزِ روبهرویی نگاه میکردم و هیچ نمیگفتم. چی باید میگفتم؟ پسربچهای که تازه پشت لبش سبز شده و تازه افتاده توی جریان اجتماع، به دختری که شش سال از خودش بزرگتر بود چی باید میگفت. آخرش هم کنکور پیشدانشگاهی دانشگاه آزاد و امتحان نهاییهای سال آخر دبیرستان را بهانه کردم و از روزنامه زدم بیرون. کارم شد گوش دادن به آلبوم «باران عشق» چشمآذر که آن سالها تازه بیرون آمده بود. و رویابافیهای شبانه وقتی که خوابم نمیبرد. رویابافییِ اینکه یک روزی...یک جایی، من و او به هم میرسیم و با هم زندگی میکنیم. با همهی دیالوگها و نمابندیهای اتفاقاتی که توی این روند میافتد.
***
آنهایی که من را میشناسند میدانند که اسمم امید است. و فامیلم با «صاد» شروع میشود. «الف» و «میم»، سرواژهی اسم و فامیل او هستند. اسم مستعاری که از همان موقع روی خودم گذاشتم و هنوز هم با من هست. و گمان هم نکنم روزی با من نباشد.
***
یکی دو سال پیش آنیکی همکارمان در سرویس سینما و تلویزیون را جایی دیدم و به بهانههای حرف تو حرف، سراغ ا«لف.میم» را گرفتم. ازدواج کرده بود و انگار بچه هم داشت. سام هم با من بود. وقتی بهش گفتم که اینی که الان سراغش را گرفتم، همان «الف.میم» بود، حالم را فهمید... یک جوری شده بودم. غصهام شده بود. و سام توی تاکسیای که داشت ما را به خانه میرساند آرامم کرد.
***
این نوشته را به یاد «الف.میم» نوشتم. اسم کاملش را نمیآورم چون هنوز توی مطبوعات هست و شاید خوشش نیاید. به یاد سام نوشتم که داستان الف.میم را اولین بار برای او تعریف کردم. و به مناسبت 23 اَمرداد، روزی که نخستین پست کوچهی بی دار و درخت را اینجا گذاشتم.