1:یک لوکیشن واقعی پای به دنیای مجازی می گذارد.

کوچه ی ما دار و درخت درست و حسابی ندارد.چند تا چنار بی قواره و رفع تکلیفی دارد .بلند هم هستند .اما آن جور پهن وگسترده نیستند که سایه ی قابل توجهی روی کوچه بیندازند و به کوچه ی ما هم بشود گفت سرسبز.درست برعکس کوچه های دیگر خیابان مان که آدم حظ می کند توشان راه برود و زیر خنکی ی سایه درخت هایشان به به ،چه چه کند و به این فکر بیفتد که نه،اوضاع چندان هم بد نیست.کوچه مان یک جور لختی و بی حوصلگی ای دارد که آدم را از خودش بیزار می کند.

 2 :نوستالژی،مهم ترین وعده ی غذایی یِ روزانه.

با این وجود یک زمانی توی کوچه مان تک درختی بود که وجودش به همه ی سبزی ی کوچه های دیگر می ارزید.یک درخت تبریزی ی بلند.فکر کنم ده دوازده متری بلندی داشت.جریانش هم این بود که سر کوچه ی ما قبلن رودخانه ای رد می شده و بعدن(این بعدن یعنی چیزی حدود چهل پنجاه سال پیش) که گفته اند بیایید این رودخانه را پر کنیم بشود خیابان و خانه بسازیم دور و برش، تبریزی ی کنار رودخانه به ترفندی که حالا نمی دانم چی بوده از دست اره و تیشه فرار کرده و باقی مانده کنار رودخانه ی آسفالت.

صبح های دبیرستان که از خانه بیرون می زدم،اولین چیزی که توی کوچه نگاهم را می گرفت به خودش همان درخت تبریزی ی بود.در واقع نوکش. بالای بالاش.آن جا که نور آفتاب اول صبح می خورد به برگ های نوک درخت و طلایی شان می کرد.وباد تکان تکان شان می داد.بعد از چند باری که برق برگ های نوک درخت بی اختیار چشم ها یم را می کشید طرف خودش کم کم یک جور عادت لذت بخش شد برایم که هر روز صبح قبل از این که در خانه را باز کنم و بروم توی کوچه خودم را آماده کنم برای دیدن آن درخشش.هروقت می دیدمش لب خندی گل و گشاد خودش را می چسباند به لب هایم .و اصلا از کجا معلوم که بعضی صبح ها توی دلم سلامی هم نکرده باشم به درخشش بالای درخت؟من که درست یادم نمی آید.چون هم سال ها از دوران دبیرستانم گذشته هم این که وقتی داشتم سال سوم دبیرستان را تمام می کردم،یک روز که برمی گشتم خانه دیدم به جای درخت تبریزی یک کنده ی تبریزی نشسته سر کوچه و تنه ی تبریزی افتاده یک گوشه که بیایند ببرندش.تبریزی ی کوچه مان را از بیخ و بن بریده بودند.

3:رفیق بد،ذغال خوب.

توی این چند سالی که از وب گردی های من می گذرد،هم کلی دوست و رفیق بلاگر پیدا کرده ام،هم کلی ازدوستانم برای خودشان وبلاگ وتشکیلاتی راه انداخته اند و به قول معروف ((به نشر افکار و عقاید خویش می پردازند.))از شما چه پنهان نه فقط سیخونک های گاه و بی گاه رفقا در باب این که((بابا تو چرا یه وبلاگ نمی زنی؟)) ،بلکه یک جورهایی تحریک شدن حس حسادت من هم در راه افتادن اینجا موثر بود.یک چیزی تو مایه های همان دلائلی که برای گرایش نوجوانان به سیگار و بعدش هم خلاف های سنگین تر می گویند.این که در میان جماعتی رفیق وبلاگ نویس منِ بی وبلاگ احساس خود کم نشرعقاید بینی  می کردم.این شد که این وبلاگ اولش با یک پک کوچولو(پست قبلی)برای ریختن ترس و عادت به این فضای تازه شروع شد و حالا دومین کام که مقداری عمیق تر است.همین که مشغول مطالعه اش هستید.

4:آنونس.

قرار را بر این گذاشته ام که اینجا از هر چیزی که خواستم بنویسم.خب قبول کنید که همین اول اگر می خواستم دنبال یک محور اختصاصی برای اینجا می گشتم کلی از وقت تلف ِ همین می شد که توی هزاران موضوع قابل انتخاب یکی را بردارم.آن موقع هم لابد یا حال و حوصله ی نوشتن از دست می رفت یا یک بلایی چیزی نازل می شد و نمی گذاشت شروع کنم.آن وقت حسرت وبلاگ داشتن تا آخر عمر می ماند سر دلم.

از همین اول این را بگویم که خوب می دانم ممکن است بعضی ها از بعضی موضوع ها خوش شان نیاید و به شان نچسبد.اما اصلا تصمیم ندارم چیزی را که به ذهنم می رسد با هم چین بهانه ای خود سانسوری کنم و ننویسم اش.ولی چیزی که می توانم قول اش را از همین اول بدهم این است که تا آخرین قطره ی خون تلاش می کنم هر چیزی را که اینجا می گذارم خوب نوشته شده باشد.حتی اگر موضوع اش فقط خوش آیند خودم باشد.یا حتی اگر بخواهم به در بگویم که دیوار بشنود.

 

5:به سوی نوستالژی های تازه.

یکی دو ماه پیش کمی آن طرف تر از سر کوچه مان (صدمتری دور تر از کنده ی تبریزی)را چاله ای عمیق کندند و تویش یک دکل آنتن موبایل کاشتند. بلندی ی دکل، بیست متری می شود.بین یک چهاردیواری ی بدون سقف که از فنس ساخته شده محصورش کرده اند.از وقتی راه افتاده کوچه مان که تقریبن نقطه ی کور موبایل بود، شده سرچشمه ی زلال شبکه.اما این دکل یک خوبی ی دیگر هم دارد.نوکش،بالای بالاش یک چراغ قرمز هست.از این چراغ هایی که می گذارند تا هلی کوپتر ها ببینند و راه شان را کج کنند.چراغ، شب ها خودکار روشن می شود.و صبح های زود نور آفتاب اول صبح تویش می افتد و قرمز،می درخشد.

برای بچه دبیرستانی های کوچه مان خوشحال ام.حالا آن ها چیزی دارند که وقتی صبح ها از خانه بیرون می زنند نگاه شان به ش بیفتد.حالا گیریم آن چیز یک چیز مصنوعی باشد نه طبیعی.چه فرقی می کند.مهم این است که وقتی اول صبح از خانه بیرون می روی ،آن بالا یک چیزی برای نگاه کردن وجود داشته باشد.چیزی که لب خندی روی لب هایت بنشاند و توی دلت یا حتی بلند به ش سلام کنی.مهم این است که وقتی از خانه بیرون می روی سرت را بالا بگیری و سینه ات را سپر کنی.حتی اگر قرار باشد بعدش شیرجه بزنی توی روزمرگی.