لاکردار اگه می دونستی هنوز چه قدر دوستت دارم.

پوریا می­گوید از مرگ شکیبایی بکشیم بیرون و این­قدر مرده پرستانه ادای هنردوستان را در نیاوریم. ول­ش کن پوریا. بگذار حال ملت را به هم بزنیم. برای خیلی از ما، خسرو تکه­ای از وجودمان بود. برای برخی­ها تکه­ی خیلی خیلی بزرگی. این تکه حالا مرده و آرام آرام دارد سیاه می­شود. یک روز اگر بیفتد هم جای­ش باقی می­ماند.

***

این بخش از گفت و گوی نیما حسنی نسب با هامون  را چند سال پیش در مجله­ی فیلم که خواندم، بغض­م ترکید. نشئگی­یِ یک دیوانگی­یِ دل­پسند، در آدم­هایی که شکیبایی داستان­شان را تعریف می­کند، آدم را وامی­دارد که همین یک ذره عقل را هم بریزد دور و...

آزمودم عقل دوراندیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را...آقای دکتر.

- شمردن پله‌ها موقع بالا آمدن ايده خودتان بود يا فيلمنامه؟ چون بعد در صحنه اقدام به قتل مهشيد از آن استفاده مناسبي شده است.
+ آها، اين يكي داستان خيلي زيبايي دارد. براي اين صحنه به سختي توانستيم ساختمان نيمه كاره اي مشرف به آپارتمان مهشيد پيدا كنيم تا صحنه تيراندازي را از آن‌جا بگيريم. وسايل صحنه را با زحمت زياد از پله‌هاي نيمه كاره ساختمان بالا بردند و آماده فيلمبرداري شديم. شرايط ساختمان جوري بود كه امكان تكرار برداشت را نداشتيم. كل صحنه هم يك ديالوگ بيش‌تر نداشت...

- لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.
+ آره ديگه، همين يك جمله بود. در مرحله تمرين روي اين جمله متمركز شدم و داريوش هم خيلي مراقب بود كه كسي تمركزم را به هم نريزد. داشتم يك گوشه براي خودم چيزهايي تمرين مي كردم كه آمد جلو و گفت چي داري با خودت مي‌گي خسرو؛ دوباره اجراش كن ببينم. در اين سكانس يك نما داريم كه از صورت من شروع مي كردند و دوربين مي رفت روي مهشيد كه وارد حياط مي شد ، از جلوي ورودي راه‌پله مي گذشت و هامون موفق نمي شد او را با تير بزند. اين جاي تمرين بودم و داشتم با خودم مي شمردم...

- يك دو سه چهار، دوربزن...هفت هشت نه دور بزن. حالا در رو واز كن، چراغ رو روشن كن. حالا بيا دم پنجره، بيا بيا ، دم پنجره.
+ داشتم اين حس را با خودم تمرين مي كردم كه انگار مي خواهم احضارش كنم. اين ذهنيت را از اين‌جا گرفته بودم كه يك نما از مهشيد در فيلمنامه بود كه پاي پنجره آهسته مي گفت: ا، حميد؟ اون‌جا چه كار مي‌كني، و من با لحن خاصي مي‌گفتم جانم. اين صحنه برايم احساس احضار كردن را زنده مي كرد. داريوش از اين ايده شمردن پله‌ها خيلي خوشش آمد و گفت همين را مي گيريم.

- پس يعني صحنه اول روي پله‌هاي اپارتمان را بعد از اين صحنه گرفتيد.
+ حالا گوش كن؛ هنوز قصه دارد. اين صحنه را گرفتيم و آمديم پايين. سپيده زده بود و همه وسايل را جمع كرده بودند كه يك دفعه گفتم واي آقاي مهرجويي، جمله اصلي را يادم رفت بگويم... لاكردار اگه بدوني هنوز چه‌قدر دوستت دارم...مهرجويي با تعجب گفت آن قدر اسير ايده پله شمردن شديم كه ديالوگ اصلي يادمان رفت. همه گروه، حتي منشي صحنه تيزهوش و حواس‌جمع فيلم، به طرزي عجيب و غير عادي پاك يادشان رفته بود جمله اصلي را نگفته‌ام. بعد از كلي فكركردن يادمان آمد كه در اين صحنه يك نما از تفنگ داريم كه لب من در كادر نيست و قرار شد سر يكي از صحنه‌هاي فضاي آزاد اين جمله را بگويم و بعدا ميكس‌اش كنند. گذشت تا چند وقت بعد كه درست قبل از شروع فيلمبرداري صحنه پرت كردن اسلحه در تپه داشتيم با مهرجويي در بيابان قدم مي زديم و من گفتم آقا الان موقعش رسيده كه آن جمله را ظبط كنيم. مهرجويي انگار يادش رفته بود و پرسيد كدام جمله؟ جواب دادم لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. گفت آره آره انگار وقتشه. بعد رو كرد به دستيارش و گفت: امير سيدي، اون جمله را الان مي گيريم. سيدي پرسيد كدام؟ مهرجويي بلند گفت لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.(بغض مي كند) الان هم كه يادم مي افتد نمي توانم تعريفش كنم... سيدي برگشت طرف صدابردار كه مي پرسيد چي رو بايد بگيريم. امير داد مي‌زد لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. حالا من و مهرجويي زل زده ايم به اين ميزانسن و ردوبدل شدن اين جمله. صدابردار هم به آسيستانش همين را گفت: لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. هر دفعه كه اين تكرار مي شد، مهرجويي رو مي كرد به من مي گفت شنيدي، اون هم جمله رو كامل گفت. مهرجويي وسط بيابان نشسته بود مي كوبيد روي پايش و مي‌گفت ببين چه قدر دنيا قشنگ مي‌شد اگر همه آدم‌ها فرصت مي‌كردند همين يك جمله را به هم بگويند... لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.

***

همه­ی گفت و گو

بوی تو.

سبد سبد ستاره

از آسمون می­باره

تو قلب پاک گلدون

بهار خونه داره

بیا بیا دوباره

چشام به انتظار ئه

بارون داره می­باره

بوی تو رو می­آره

بوی تو رو می­آره...

ما آویخته ها به کجای این شب تیره بیاویزیم، قبای ژنده و کپک زده ی خود را؟

کجا می­روی...رویاهایم را کجا می­بری. بچگی ام را...نوجوانی ام را...جوانی ام را...آرزوهایم را نبر...قرار بود توی فیلمی که با تو می ساختم بازی کنی...سال هاست این قرار را بی آن که به تو بگویم گذاشته بودم...این ها را نبر...رویاهایم را نبر...

آه...عبدالله.

هوا گرم است و من تنها می­توانم بگویم...

زندگی سخت است و من تنها می­توانم بگویم...

ناامیدی چاق است و من تنها می­توانم بگویم...

تنها می­توانم بگویم...آه...عبدالله.

گسترش خنده.

صبح یکی از هم­کارا یه اس.ام.اس خوند: «با نزدیک شدن به روز پدر، موج سردرگمی شهر رشت را فراگرفته است.»

یکی دیگه از هم­کارا از این قضیه چنان شاد شده بود که تلفن داخلی رو برداشت، به یکی یکی­یِ اتاقا زنگ زد این رو تعریف کرد.

پیام.

از نکات زیبایی که فقط توی این­جا می­شه دید، این ئه که بالا سرِ حاج­آقای صاحاب چلوکبابی این جمله از زرتشت نوشته شده باشه: «راه در جهان یکی­ست و آن راه، راستی­ست»

(محل چلوکبابی: بالاتر از چهارراه ولی­عصر. اون چلوکبابی بزرگه)

اگر زنده بودی...

می­خوام یه چیزی درباره­ی 23تیر بنویسم ولی به خودم می­گم واسه چی می­خوای هم­چین کاری بکنی؟ می­خوای بگی که هنوز یادت ئه و فراموش­ش نکردی؟ می­خوای بگی آدم با حالی هستی و اون رفاقتا هنوز یادت ئه؟ دنبال چی هستی؟

***

فقط دو سال گذشته ها. اما انگار یه عمر بوده. چه قدر تو این دو سال پیر شده م. چه قدر تو این دو سال از هم دور شدیم. دو سال دیگه معلوم نی چه جوری ئه. ده سال دیگه. بیست سال دیگه.

***

من رفیق خوبی نبودم برات. برای رفیقای الانم هم آش دهن­سوزی نیستم. برای خودم هم.

***

علی­رضا می­گه نباید واسه این که خیال می­کنی سرد شدن اون داغ گناه ئه، مسابقه­ی عجز و لابه بذاری با خودت و با دوستای دیگه­ای که می­شناختین. راست می­گه نه؟ داغ­ت سرد شده. اما ترس از یه داغ دیگه...این شمشیر دموکلس.

***

23تیر فراموش نمی­شه. 23 تیر مث یه روز عاشق شدن ئه. یا یه روز انقلاب بزرگ. یا یه روز خورشیدگرفتگی­ی ابدی.

***

فقط دل­م خیلی برات تنگ شده. حتا اگه این گریه کردن روز 23تیر، این اشک­هایی که الان که دارم اینا رو می­نویسم جلوی چشمام ئه، تبدیل به یه آیین مزخرف زرد شده باشه. آه بیایید هر سال در روز 23تیر گریه کنیم. ببین دل­م خیلی برات تنگ شده. دل­م خیلی برات تنگ شده. دل­م برای وقتی که می­خندیدی و بالاتنه­ت می­رفت عقب تنگ شده. دل­م برای روزهای دفتر باور تنگ شده. برای کافه ارمنیا تنگ شده. برای روزای خونه­ی سهیل تنگ شده. یادت ئه تو دبیرستان با هم چه بازی ای می­کردیم؟ دل­م برای اون شب برفی­ی مجتمع طاق کسری تنگ شده. برای خونه­ی حسین تنگ شده. برای سی.دی­های سونی­ای که آهنگای متال رو برام روشون رایت می­کردی تنگ شده. دل­م برای اون شبایی که تو اتاق­ت فیلم­نامه­ هه رو می­نوشتیم تنگ شده. خدایا چی شد که آدمای فیلم­نامه رو آخرش کشتیم؟ پرستو رو، حسام رو، خسرو رو چرا کشتیم؟ چرا جای هیچ امیدواری­ای باقی نذاشتیم؟ چرا اون اسمو واسه فیلم­نامه هه گذاشتیم «اگر زنده باشیم»

***

شرافت­مندانه­ش این بود که این نوشته رو تو وبلاگم نذارم. اما دل­م خواست بی­شرفی کنم و داد بزنم که هنوز دوست­ت دارم. هنوز اشک می­ریزم. هنوز دل­م برات تنگ می­شه.

***

23تیر...هیچ­وقت تموم نمی­شه.

***

اشک­ت را بریز و آن­گاه کشک­ت را بساب

Kind بودم چون Rewind می کردم.

از این که یه وقتایی می­بینم آدم خوبای فیلما یه کارایی می­کنن که من هم تو زندگی­­م انجام می­دم خوش­م می­آد. مثلن اسم فیلم Be Kind ,Rewind که اسم ویدئو کلوپ آدم خوبای فیلم هم هست. معنی­ش این می­شه که از مشتریا می­خواد وقتی کاست وی.اچ.اس فیلم رو دیدن قبل از این که برش گردونن بزنن­ش از عقب که مشتری­یِ بعدی یا صاحب مغازه مجبور نشه این­ کار رو بکنه (لطف کن، برگردون عقب). خب اون موقعایی هم که ویدئو کلوپ­های وی.اچ.اس توی ایران زیاد بود، من هر وقت فیلمی رو می­دیدم برش می­گردوندم عقب. یکی دو بار مادرم بدجوری دعوام کرد که ویدئو رو داغون می­کنی. یکی از دوستام هم یه بار به­م گفت عجب احمقی هستم که هم­چین کاری رو می­کنم. تا وقتی که فیلم Be Kind, Rewind رو ندیده بودم واقعن احساس می­کردم این کارم حماقت بوده. ولی حالا خوش­حالم که این کارو می­کردم.

شب آرزوها.

این مناسبت­های مذهبی­یِ تازه تاسیس دیگه از اون شاه­کاران. مث شب آرزوها، جشن ازدواج دختر پیام­بر و امام اول، تاج­گذاری­یِ امام آخر...

آدم یاد اون جوکه می­افته که به یارو می­گن شما تو شهرتون آثار باستانی ندارین؟ یارو می­گه نه ولی ایشالا تو برنامه­ی پنج­ساله­ی بعدی قراره برامون بسازن.

* * *                                                           

آقای مهدی گفته: دوست عزیز بهتره اطلاعاتت را افزایش بدی و بعدش در مورد موضوعها قضاوت کنی.
خیلی از این مناسبتهایی که می گی تازه تاسیس نیستند.میتونی به کتب تاریخی مذهبی مراجعه کنید.
عدم اطلاع شما دلیل بر وجود خارجی نداشتن یک مناسبت نمی تواند باشد.
موفق باشید

بیسو هم گفته: آقا ولی جدی این شب آرزوها از قبل بوده. یعنی همیشه بوده.

                                                      ***

نکته این ئه که مذهبی که هزار و خورده ­ای سال ریشه داره، براش افت داره بعد از این همه مدت یهو مناسبت کشف شه از دل­ش. اون هم مذهبی که مدعی ئه کاملِ کامل ئه و به همین بهانه جلوی پویایی­یِ فقه ش رو می­گیره. مخالفت با پویایی­یِ فقه با کشف این مناسبت­ها از دل مذهب بدجوری تناقض دارن. بحث یه بوم و دو هواس.

عبور جاده از تالاب بین المللی انزلی.

عبور جاده از تالاب بین المللی انزلی.

عبور سلطان شیشه از تالاب بین المللی انزلی.

عبور پالیزدار از تالاب بین المللی انزلی.

عبور تلویزیون الجزیره از تالاب بین المللی انزلی.

عبور آفتاب زال عصر تابستان از تالاب بین المللی انزلی.

عبور استاد مددی از تالاب بین المللی انزلی.

عبور احمد باطبی از تالاب بین المللی انزلی.

عبور طرح تحول اقتصادی از تالاب بین المللی انزلی.

عبور گرانی از تالاب بین المللی انزلی.

عبور قسط از تالاب بین المللی انزلی.

عبور برق از تالاب بین المللی انزلی.

عبور میدان آزادی از تالاب بین المللی انزلی.

عبور رییس اداره­ی ما از تالاب بین المللی انزلی.

عبور رویاهایت از تالاب بین المللی انزلی.

عبور زندگی از تالاب بین المللی انزلی. از وسط تالاب بین المللی انزلی. در دل تالاب بین المللی انزلی. از روی جسد قورباغه­ها در تالاب بین المللی انزلی.

شما هم با این موج جدید هم­راه شوید. شما هم با این موج جدید هم­راه شوید.

مرتبط: هفته­ی حمایت از تالاب­ها در وبلاگستان پارسی.

مرگ تدریجی ی یک فریدون.

جیرانی می­آم خفه­ت می­کنما. اسم آدم بده­ی سریال­تو گذاشتی داریوش آریان بعد ادعای متفاوتی می­کنی؟ می­آم می­زنم­ت شبیه جنازه­ی بیتا فرهی بشی تو پارک­وی. مرتیکه این چه فیلم مزخرفی ئه؟

مناجات.

خدایا. من توی این ان­دونی­ای که دارم زندگی می­کنم چیزی دارم که تو با اون دم و دستگاه کت و کلفت­ت عمرن نداری... البته دقیقن نمی­دونم چی ئه. اما به هر حال آره داداشِ من.

حال کنید بچه ها.

نمی­خوام بگم دارم حسرت بچه­های الانو می­خورم و وای اینا اگه جای ما بودن می­فمیدن زندگی ینی چی. ولی خیلی جالب ئه که زمان ما مجریای برنامه­های کودک تلویزیونی در مهربانانه­ترین حالت ما رو دعوت به فاصله گرفتن از تلویزیون و رعایت سکوت و حال بزرگ­ترا می­کردن، اما الان مجریای برنامه­های کودک چپ می­رن راست می­آن هی می­گن «یه جیغ و هوارای بلند...یه دست و هورا» بروبچ هم حال می­کنن و اسب عربده رو در صحرای استودیو می­تازونن.

(تشبیهو داشتی؟)

قطبی نیا این جا...قطبی نیا این جا.

عالم و آدم دارن می­گن  برنگرد. حتمن قطبی با خودش فکر می­کنه این هوادارای من چه قدر بدبینن قلب شیر ندارنا انگار. نمی­دونه که ماها بدبین نیستیم. یه عمری رو تو ایران گذروندیم و بگن ف تا ته فرح­زاد رفتیم و برگشتیم. گوش نکن آقاجون...گوش نکن برگرد بیا ببین یه سال دیگه نظرت درباره­ی ایران چی ئه.

کابوس.

چندسال پیش خواب دیدم کنار جنازه­ی دکتر مصدق نشسته­م. از وضع و حال جناز و این که هنوز سفید و گچی بود و کبود نشده بود و پوست چروک خورده بود معلوم می­می­شه تازه مرده بود. یه خورده وراندازش کردم و بعد رفتم شصت پاشو گاز گرفتم. جنازه هم ناله­ای کرد و با خشم چشم انداخت تو چشم­م. از ترس از خواب پریدم.

این ترس­ناک ترین خوابی بود که توی همه­­­ی عمرم دیده­م.

کثافت لیاقت ت همون کشک بادمجون ئه.

چل پنجا سال پیش از یکی از فامیلای ما می­پرسن فلونی، تو که زن­ت این­قدر خوش­گل ئه، خوب ئه، دیگه واسه چی با این دوزاریا می­پری؟

یارو می­گه: «آدم که همیشه نمی­تونه چلوکباب بخوره، یه وقتایی هم دل­ش کشک بادمجون می­خواد.»

الان یکی دو سالی می­شه که عمرشو داده به شما.

تحت تاثیر می باشم.

توی چت برای دوستم آدرس گوگل ریدر رو تایپ می کنم و زیرش می­نویسم: «این آدرس به تو امکان دنبال کردن محتوای سایت­ها با استفاده از فید رو می­ده»

دکمه­ی SEND رو می­زنم. یه خورده­ به جمله­ای که نوشتم نیگا می­کنم و پشت­ش این جمله رو می­نویسم:

«دیدی چی گفتم؟ تازگیا وقتی می­خوام حرف بزنم شبیه اخبار می­شه»

رویای اسپانیایی.

                                    لوییز آراگونز.

اگه آدم سیریشی باشی، اگه نذاری شکستا ناامیدت کنن، اگه لوس نکنی خودتو و کم نیاری...تو هفتاد سالگی هم می­تونی به یه رویای بزرگ برسی.

پیوست: یکی اینا رو به خودم بگه.

خواهش مندیم.

بعضی صبح­ها حاضرم تبدیل به یه خوک کثیف که داره تو کثافت خودش جون می­ده بشم اما ده دقیقه، فقط ده دقیقه بیش­تر بخوابم.

از من تعریف کن جو.

- «وای الف.میم تو چه آدم فوق­العاده­ای هستی»

تولد امسالم که بشه بیست و هشت سال ئه کسی این جمله رو به م نگفته. از این موضوع تنها می­شه یه نتیجه گرفت. من آدم فوق­العاده­ای نیستم. البته حتمن باید یه اشتباهی شده باشه.

جایزه.

یک فروند هواپیمای تفریحی اف.18 با موشک و مجوز شلیک.

گوگل ریدی.

آقا نمی­دونم، احتمالن از سرعت اینترنت مائه. ولی در هرحال این گوگل ریدر ما تبدیل شده به گوگل ریده. بالا نمی­آد بی­پدر، چند روزئه هی گچ می­کشه به تخته­ی اعصاب ما.

خیال پردازی های شیرین.

امروز: دولت آمریکا اعلام کرد تا زمانی که ایران برنامه­های هسته­ای خود را متوقف نکند، احمدی­نژاد را بازنخواهدگرداند.

فردا:هفتاد میلیون ایرانی در راه­پیمایی سراسری یک­صدا بانگ برآورند: «انرژی هسته­ای حق مسلم ماست»

سرطان زا.

- آنتن پارازیت برج میلاد که راه بیفته دیگه هات بِرد رو نمی­شه گرفت.

- آره می­گن سرطان­زا هم هست.

- این پارازیتی که الان هم می­فرستن سرطان­زاست.

***

از این پس شاهد یک موضوع جدید درمیان موضوعات کوچه­ی بی دار و درخت خواهید بود: در اداره

 

روزگار ما.

اگه دوران بچگی­یِ ما بود، آخرای دهه­ی شصت و دو سه سال اول دهه­ی هفتاد، الان کارت­های جام ملت­های اروپا رو روی هوا می­زدن. کارتایی که توی هرکدوم­ش اسم و اطلاعات آماری­یِ یکی از تیما نوشته شده بود. اطلاعاتی مث سال عضویت توی فیفا، تعداد حضور تو جام جهانی و جام ملت­ها، مجموع تعداد گل­های زده و خورده و از این جور چیزا. اون موقعا یکی از تفریحات ماها یه جور قمار کردن با این کارتا و کارتای دیگه مث کارتای ماشین، موتور و بازیکنای فوتبال بود. کم­کم و به دلیل لو رفتن اطلاعات توی این کارتا برای رقیبان، محتواشون بی­ارزش شد و یه جور بازی­یِ دیگه باهاشون راه افتاد. این که کارتا رو می­ذاشتیم روی پله­ی دم خونه­ای، زمینی، چیزی و با کف دست می­کوبیدیم روشون تا برگردن. بعد از اون هم آتاری و میکرو و کمودور64 اومد و این کارتا توی سالای بعد فقط به درد پز دادن خورد، تا وقتی که توی اثاث کشیای خونواده­ها پاک گم و گور شد.

بروبچه­های الان بازیای خودشونو دارن. پلی استیشن و این PSP  که الانا تو دست خیلیاس. بازی­یِ ما با کارتای مقوایی و عکس بازیکنای پشت مو دار کجا و بازی­های استراتژیک این بچه­ها با تکنولوژی­های دیجیتال کجا. یه شعرخونی از محسن نام جو هست که درباره ی اون دوران گفته. خیلی خوب هم گفته.  من فقط شنیده م ش. نه الان فایل شو دارم که بذارم نه متن شو. خب نمی تونی چیزی رو مستند بگی نگو خب.

داون لود می کنم، پس هستم.

نه که اصولن موجودیت و انسانیت ما ایرانیا همه جای جهان  زیر سوال رفته و نفی شده، از هر فرصتی استفاده می­کنیم که اونو اثبات کنیم. قضیه­ی اتحاد ملی در جنبش جهانی برای داون لود فایرفاکس در روز سه­شنبه هم یکی از اون فرصت هاست. لوگوی گوگل و داون لود فایرفاکس و این­جور دل­خوش کنکا. در هر حال لابد از هیچ چی بهتر ئه دیگه.

مزه ی له شدن.

سال­هاست هوادار ایتالیام، و دیگه عادت کرده­م به این که در هر شرایطی تیم محبوب­م  گند بزنه. مهم نی. این که امسال به احتمال خیلی خیلی زیاد قهرمان نمی­شیم یا حتا از گروه­مون هم صعود نمی­کنیم مهم نی. مهم این ئه که وقتی تلویزیون داشت شروع نیمه­ی اول رو نشون می­داد، بازیکنای ایتالیا پرکنده و پراکنده از رخت­کن اومدن بیرون و دوربین در نماهایی مدیوم، نشون­شون می­داد که دارن سر هم­دیگه غر می­زنن و به عادت معروف مردم ایتالیا، دستا­شونو موقع حرف زدن تکون تکون می­دن. درست عین فیلمای آمریکایی. هرچند رویای آمریکایی­یِ پیروزی­یِ ایتالیا تعبیر نشد، اما مهم این ئه که فوتبال ایتالیا، خودِ خودِ سینماست.

پیوست: این­قدر تیکه نندازین. آره آقاجون ما باختیم. بدفرم هم باختیم. ریدیم رفت. وای وای ما باختیم وای وای برم خودمو بدبخت کنم. چه قدر شما باحالین که ما باختیم.

بیشین بینیم بابا. اول ستاره های روی پیرهن تیم رو نگاه کن. می­تونی بشمری­شون اصلن؟ تا چند بلدی بشمری؟ هروقت تونستی بشمری چندتان بیا تیکه بنداز.

افتخار هم می کنی؟

آقا من نمی­دونم چرا از هر چیزی باید یه سوژه­ای واسه مزخرف گفتن درست کنیم. این یکی دو روز بعد از تعطیلات هرکی به هرکی می­رسه می­گه «آره من شصت و پنج ساعت تو ترافیک جاده شمال بودم» اون یکی هم می­گه:« با جناق ما سه روز توی یک کیلومتر راه بود» بس ئه بابا خفه کار کنین دیگه.

فدایی.

من در حق فدایی بد کردم. سالای راهنمایی، بچه­ی آروم و بی­سر و صدایی بودم. یه گروه آروم هم داشتیم. با بردیا و حسن آقایی برادران. از بقیه­ی بروبچه­های مدرسه که شر و شور بودن و اهل بازی و سروصدا و دعوا این صحبتا، دور بودیم یه کم. مدرسه­مون توی هر پایه سه تا کلاس داشت. فدایی توی یه کلاس دیگه بود. آدمی بود که به طور اساسی با بچه­های هم­سن خودش فرق داشت. پیانو می­زد و پی­گیرِ موسیقی بود.  کتابای گنده گنده می­خوند. توی کلاس­ش همه مسخره­ش می­کردن، دست­ش می­نداختن. یه بار با ریتم آواز «نوایی نوایی»یِ بیژنی، براش دم گرفته بودن: «فدایــــی فدایــــــی...» یه روز توی حیاط اومد کنار ما سه تا و سر صحبتو باز کرد. بردیا و حسن تحویل­ش نگرفتن. ولی من به حرفاش گوش دادم. اون موقع از کارایی که می­کرد گفت و از این کتابایی که می­خونه. کتابارو فقط روخونی نمی­کرد مث بعضی بچه­هایی که تحت تاثیر پدر و مادر روشن­فکرشون مجبور بودن بزرگ­تر از سن­شون باشن. فدایی خودش دنبال کتابا رفته بود و اونا رو می­فهمید. فدایی می­خواست باهام دوست شه. من نشدم. ترسیدم. از این که از همین گروه سه نفره­ی خودمون هم جدا شم و با فدایی دوست شم. از این که یه روز بقیه من رو هم مث فدایی دست بندازن. توی یه زنگ تفریح اومد برام یه شعر از شاملو خوند. اصلن یادم نمی­آد چه شعری بود. تنها یادم ئه که اومد جلو و گفت:« می­خوای یه شعر تازه از شاملو برات بخونم؟» من فقط گوش دادم. و از این که شعره رو نفهمیدم ترسیدم. بعد که شعره رو خوند گفت فلان روز تولدش ئه و منو دعوت کرد خونه­شون. اون روز من نرفتم. بعدها هم هروقت خواست باهام حرف بزنه یه جوی پیچوندم­ش. و دیگه کم کم طرف من نمی­اومد. تنها سنگینی­یِ نگاه­شو وقتایی که تو زنگ تفریح از دور هم­دیگه رو می­دیدیم حس می­کردم.

                                                              ***

نمی­دونم چی ئه که امروز از ظهر همه­ش دارم به فدایی فکر می­کنم. آقای فدایی. دانش­آموز مدرسه­ی راه­نمایی­یِ مفید تو سالای 71 تا 74. ما رو ببخش. ببخش که خیال کردی می­تونم دوست­ت باشم و نشدم. ببخش که ترسو بودم. نوکرتم فدایی.

                                                              ***

دبیرستان که رفتم، ترسو بودنم­ هم خوب شد. پررو شدم.هیچ­چیزی نمی­تونست ذهنم رو محدود کنه. همه­جا می­رفتم، واسه همه شاخ و شونه می­کشیدم و مدعی­ای بودم واسه خودم. الانا دوباره انگار...

                                                              ***

کاش مربی­یِ تربیتی­یِ مدرسه­مون به جای این که مدام از فضیلت نماز و خطر تماس بدنی­یِ غیرمتعارف با هم­شاگردیا بگه، کاش به جای این که از موضع خودش با بچه­ها حرف بزنه، کاش یه کم می­اومد پایین­تر بچه­ها رو می­شناخت. احتمالن وظیفه­ی مربی­ و مشاور تو مدرسه­ها همین ئه دیگه.

...

لوله­کشی زار می­گریست

به آچار شلاقی­یِ نه چندان کوچکی دل بسته بود.