کلیدها.

«ابو» این قدر فکر کرد تا بالاخره توی مغزش جرقه ای خورد.موقعی که بلیط را از جیب شلوارش بیرون کشیده بود و می خواست دست به دست برساند به راننده،یک چیزی خورد کف اتوبوس و جرینگی صدا کرد.به پایین نگاه انداخت ولی لا به لای کفش های جورواجور مسافرها نتوانست چیزی پیدا کند.

دستش را گذاشت روی دکمه ی زنگ و دیگر برنداشت.

-«هوووووی.سوزوندیش.دیگه چی می خوای؟»

-«ببین من یادم اومد. . . الو. . . ببین الو . . .»

-«ها. . . بنال»

-«کلیدامو تو اتوبوس انداختم یادم اومد.»

-«چه غلطی می کردی تو اتوبوس با کلیدات؟»

-«از جیبم افتاد.»

-«خبر مرگت ورشون می داشتی خب.»

-«اون موقع نفهمیدم کلیدامه که.الان فهمیدم.»

-«برو سر خط،پرس و جو کن از راننده ها،لابد یکی پیداش کرده دیگه.»

-«الان دیگه اتوبوسی نیست.تعطیل کرده ن.»

-«من دیگه نمی دونم.»

گوشی ی آیفون را گذاشت.ابو باز دستش را گذاشت روی زنگ و آن قدر نگه داشت که زنش دوباره مجبور شد گوشی را بردارد.

-«تا صبح هم واستی رات نمی دم.باید کلید بندازی بیای بالا.»

-«به خدا همین یه دفعه فقط.قول می دم.»

-«قول اول دومت نیست که ...بدون کلید پاتو تو خونه نمی ذاری.»

-«این قدر زنگ می زنم تا صبح که خوابت نبره...وا کن درو.»

-«گم شو هر گهی که می خوای بخور.پدرسگ بی شرف.»

ابو شصتش را چند دقیقه روی زگ نگه داشت و تا زنش پنجره ی آشپزخانه را باز کرد و بنا کرد به فحش دادن گذاشت و رفت.

                                                         *  *  *

سر خیابان از بلیط فروشی که به در باجه اش قفل بزرگ و زرد رنگی می زد پرسید:«این چیزایی رو که تو اتوبوس گم می کنن و یکی پیدا می کنه کجا باید بگیرن؟»

بلیط فروش جمله ی طولانی اش را نفهمید.ابو دوباره تکرارش کرد.بلیط فروش گفت:«اگه پول مول و طلا بوده قیدشو باید بزنی.شناس نامه و پاسپورت و پایان خدمت و اینارم می برن می دن ساختمون مرکزی.»

-«دسته کلیدم می برن همون جا؟»

-«دسته کلید بوده؟»

-«آره.»

-«اونم می برن همون ساختمون مرکزی.»

ابو آدرس جایی را که بلیط فروش می گفت پشت چند تا بلیط نوشت.

                                                              *  *  *

-«کی ئه؟»

-«منم.ببین کلیدامو پیدا کردم.»

-«خب بنداز بیا بالا دیگه.واسه چی زنگ می زنی باز.»

-«نه. . . ببین. . . یعنی فهمید ه م الان کجاست.توی. . .واستا. . آهان،اداره ی مرکزی ی شرکت واحد،واحد اشیای مفقوده.»

-«خب.»

-«اون جا الان بسته س.درووا کن امشب زود بخوابم فردا اول وقت می رم می گیرمش.»

-«خیال کردی من خرم؟بی دسته کلید نمی تونی بیای.فهمیدی؟. . . فهمیدی یا نه. . . فهمیدی؟»

                                                             *  *  *

ابو،ساعت هشت و پنج دقیقه ی صبح فرمی را که  به ش داده بودند پر کرد و تحویل داد.نه و نیم صدایش زدند.متصدی ی باجه ی اشیای مفقوده موقع حرف زدن یک لیوان بزرگ چای هم می خورد.

-«خب...یه عدد دسته کلید سه تایی،جا کلیدی ی عکس دار،خط ولی عصر ایستگاه مترو.. . .عکس یه دختره س رو جاکلیدیش نه؟»

-«آره.همون ئه همون ئه.»

-«بیا بگیر این جارم امضا کن.»

                                                          *  *  *

ابو در خانه را باز کرد.رفت روی پشتی ی توی هال دراز کشید.زنش از میان صدای سرخ شدن بادمجان ها فریاد می زد«ها؟چی شد؟خوش گذشت به ت دیشب؟تو سرما؟تو خیابون؟حالت جا اومد؟حالا بازم کلیداتو گم کن. . . باز گم کن. . آدم نمی شی که.خبر مرگت سر کار چرا نرفتی؟همه ش دنبال بهونه باش.خوب ئه اخراجت کنن بندازنت بیرون؟ . . . اومدی به گه خوری مثلن؟به من هیچ ربطی نداره.از این به بعد هر بار کلیداتو گم کنی همین برنامه س.»

ابو حرف های زنش را نمی شنید.تمام حواسش مشغول کندن برچسب واحد اشیای گم شده از روی عکس جاکلیدی اش بود.

شب یلدای امسال حوصله نداشتم اینو نوشتم.گمونم لوس باشه.ولی فعلن که کرم آپ دیت کردن گرفته م .

با تب زندگی می کنی.با گرما.داغی.

می خندی که مگر کمی خنک شوی.دود دارد ازت بلند می شود.هی نگاه کن.دود دارد ازت بلند می شود.بدو مثل باد که یاد قطارهای قدیمی بیفتی.دود دود. چی؟چی؟

ای الهه ی بی بخار شب.ای الهه ی خفته.چرتو.خمار.بی حال.با آن سیگار مزخرف بدبو گوشه ی لب ترک خورده ات.ای الهه ی بازنشسته ی شب.ای پدر در بستر آسمان ها.رو به مرگ می روی. کمی احتیاط کن.بگذار این آخرین کار را درست انجام دهی.از کنار برو.با نور پایین . و چشم های مستت را خوب باز کن.

به یاد روزهای خوشی که با او داشتیم.

 

                                خداحافظی ی احمدرضا عابدزاده از تماشاگران بازی ی بایرن پرسپولیس.

                                           خداحافظ قهرمان روزهای کودکی

مکس.

 

                         

 

 اگر می خواهید دو ساعت بی خیال همه ی غم و غصه ها شوید و حسابی خوش باشید و بخندید،حتمن توی برنامه های تان جایی را برای تماشای مکس خالی کنید.توقع یک فیلم سنگین نداشته باشید.مکس فیلم سبکی است.سبک ازاین نظرکه پر است از آهنگ های شاد و شیش و هشت و کلیپ هایی که فیلم را تبدیل به یکی از معدود آثار موزیکال بعد از انقلاب کرده است(البته اگر از موزیکال های دوران کودکی مان و گلنار و شهر موش ها بگذریم).اما در همین حین که می گویم مکس فیلم سبک و راحتی ست این را هم می گویم که سطحی نیست.اتفاقن اگر درست به فیلم دقت کنید و یک چیزهایی هم درباره ی شرایط کشور در اوائل دوران خاتمی یادتان مانده باشد،مفاهیم اساسی ای را در فیلم کشف خواهید کرد.این که چه طور رانت خورهای دوران اصلاحات از فضای ایجاد شده استفاده کردند و خودشان را با آن تطبیق دادند.و این که از نظر شیوه های مدیریتی اصلاح طلب ها و محافظه کارهای عزیز ایرانی چندان فرقی با هم ندارند.حالا بگذارید کمی تخصصی تر صحبت کنم و  درباره ی هنرمندی ی پیمان قاسم خانی بگویم.

الگوی فیلم نامه ی مکس یک الگوی کاملن کلاسیک است که به ش می گویند((جا به جایی)).لپ کلام این الگوی جا به جایی این است که داستان درباره ی یک آدمی ست که به جای یک آدم معروف اشتباه گرفته می شود.حتمن همین الان که این را خواندید کلی فیلم توی ذهن تان آمده ک داستانش همین بوده.دم دست ترین نمونه اش همین مارمولک خودمان است(که فیلم نامه ی آن را هم قاسم خانی نوشته)رضا مارمولک دزد،در اثر یک سری اتفاقات کاملن تصادفی تبدیل می شود به حاج آقایی که قرار است امام جماعت یک شهر کوچک باشد.مارمولک برداشتی بوده از فیلم ((ما فرشته نیستیم)) که اگر فیلم را دیده باشید یا بعدن ببینید تازه می فهمید که این برداشت چه قدر به کپی کاری نزدیک بوده.

خلاصه این که در تاریخ سینما تا دل تان بخواهد از این الگوی جا به جایی استفاده شده و فیلم های ریز و درشتی ساخته شده.اما فیلم نامه نویس ها و سینمایی ها یک ضرب المثلی دارند که می گوید((الگوهایی که به نظر کلاسیک و دست مالی شده می آیند،اگر با خلاقیت و به روز شدن مخلوط شوند،هنوز هم بهترین جواب ها را خواهند داد.)).و این،اتفاقی بوده که درباره ی مکس افتاده.پیمان قاسم خانی الگوی کلاسیک و تکراری ی جا به جایی را چنان با شرایط  ایران دوران اصلاحات مخلوط کرده که هیچ اثری از کهنگی و زوار دررفتگی ی داستان درش به چشم نمی خورد.حتا با این وجود که ویژگی ها و اوج و فرودهای داستانی ی الگوی جا به جایی هم نعل به نعل اجرا شده.یک آدم درپیت در اثر اشتباهات اتفاقی به جای یک آدم درست و حسابی گرفته می شود.آنهایی که خیال می کنند طرف همان آدم درست حسابیه است از سوتی های او به وجد می آیند و خیال می کنند این سوتی ها به خاطر نبوغش است.این وسط یک عشق و یک حسادت هم شکل می گیرد و یک نفر دنبال این می فاتد که زیرآب طرف را بزند.و بعد که همه چیز آشکار می شود و شخصیت واقعی ی قهرمان داستان رو می شود،او با وجود این که خودش است کارهایی می کند که برای بقیه جذاب است.

و هنر قاسم خانی همین بوده که با وجود این اصول پیش فرض الگوی جا به جایی،ذهنش را به کار انداخته و از خلاقیتش استفاده کرده و چیزهایی را که با نگاه به شدت تیزبینش از جامعه ی ایران دیده  نشان داده و فیلم نامه ای امروزی و جذاب تحویل سامان مقدم داده .و او هم با تجربه هایی که از این همه سال فعالیت در سینما داشته با بهترین مهره چینی(Casting) و اجرایی خوب و دقیق،دو ساعت خوب و خوش برای تماشاگرش می سازد.

این را هم بگویم که اگرچه خودم به شدت عاشق مکس شده ام  و تا به حال سه بار آن را دیده ام،اما خیلی از دوستانم را می شناسم که از مکس چندان راضی بیرون نیامده اند و به نظرشان فیلم مزخرف و بی خودی آمده.پس اگر به خاطر این همه تعریفی که من از مکس کردم رفتید فیلم را دیدید و خوش تان نیامد،نیایید به من فحش بدهید ها.

پ.ن:متاسفم اگر در شهری که شما هستید و این نوشته را می خوانید،هنوز مکس اکران نشده و شما منتظرش هستید.قبلن هم درباره ی وضعیت افتضاح سینمای ایران و سالن هایش گفته بودم و امیدوارم روزی این اوضاع درست شود.

جیغ.

توی همین دنیا اتفاق افتاد.توی همین کشور.توی همین شهر.توی همین شهر که من و بعضی از شماها داریم درش زندگی می کنیم.

همین دیشب اتفاق افتاد.همان موقعی که من پشت کامپیوتر نشسته بودم و امیدوارانه یکی از طرح هایم را تایپ می کردم و خوش حال و سر حال بودم.همان موقعی که هرکدام تان سرتان به کاری گرم بود.یا مشغول تماشای شب های برره بودید یا درس های امتحان اخر ترم تان را حاضر می کردید،یا با دوست تان گپ می زدید.

پدر، پسر دوازده سیزده ساله اش را می فرستد تا برایش تریاک بخرد.پدر خمار است.پسر می ترسد اگر از دستورش سرپیچی کند دوباره کتک بخورد.تریاک را می خرد و به خانه می آورد.پدر و یکی از دوستانش منقل را چاق کرده اند.دوست پدر  جلوی پسر دوازده سیزده ساله ی قصه ی ما یک لیوان چایی می گذارد.پسر چایی را می نوشد.همان جور که پدر و دوستش کم کم نشئه می شوند پسر هم احساس می کند حالش خراب است.سرش گیج می رود.تنش شل شده.دوست پدر در حال نشئگی  صحت ضرب المثل مستی و راستی را ثابت می کند و به پسر می گوید که توی چایی که به ش داده بود تریاک حل کرده تا او هم نشئه شود و بیگانه ای در جمع نباشد.پدر قاه قاه می خندد.دوستش به پسر نگاهی می اندازد.انگار زمان انجام نقشه اش رسیده.او می خواهد از فرصت مناسب نشئگی ی پسر استفاده کند و ...

نه اصلن چرا سه نقطه بگذاریم؟چرا با خودمان تعارف کنیم؟تا کی باید این چیزها رابا رودروواسی و خجالت قایم کرد.آن مرد می خواهد به پسر تجاوز کند.یا به قول خودمان ترتیبش را بدهد.بگذار اگر هنوز شوکه ای و نفهمیدی که چی شده یک بار دیگر بگویم.آن مرد به پسر دوازده ساله ی دوستش تریاک خورانده تا ترتیبش را بدهد.

پسر هنوز کمی هشیار است.مقاومت می کند.پدر از این که پسرش دربرابر خواسته ی هم منقلی اش مقاومت می کند نا راضی ست.پدر و دوستش پسر را به باد کتک می گیرند.آن قدر می زنندش که تمام صورتش کبود و خون آلود می شود.پسر از خانه می گریزد.پدر و دوستش حوصله ی رفتن پی اش را ندارند.

پسر از شدت کتک هایی که خورده بالا می آورد.می بینی؟بزرگ ترین شانس یک پسر دوازده ساله این است که آن قدر کتک بخورد تا همه ی تریاک هایی را که به ش خورانده شده بیرون بریزد و از شوک مصرف بیش از حد تریاک نمیرد.خودش را به زحمت به دوستی می رساند.دوست با آب لیمو و کره حالش را جا می اورد و پسر تمام ماجرا را برای دوستش می گوید.از دوستش خواهش می کند جریان تجاوز را به مادرش نگوید.مادری که چند سالی ست از پدر معتاد پسر جدا شده و هیچ وقت فکر نمی کرده همسر سابقش چنین باشد.دوست پسر او را به مادرش می رساند.مادر می گوید که بابت این کتک ها از پدر شکایت خواهند کرد.شکایت؟زخم های روی تن پسر روزی بالاخره خوب می شوند.اما روحش؟...

باور نمی کنی نه؟با خودت می گویی مگر ممکن است پدری با فرزندش هم چین کاری بکند.تازه اگر این را هم بگویم که این اتفاق در شمال شهر تهران افتاده نه در شوش و فلاح و مولوی که دیگر حتمن من را به دروغ گویی متهم می کنی.باشد.باور نکن.اصلن بهتر است که باور نکنی.این جوری برای روحیه ات خیلی بهتر است.بهتر از منی است که حالا و بعد از شنیدن ماجرا از همان دوست پسر، از این که عرضه ی انتقام گرفتن از چنین موجودات پلیدی را ندارم،حرص می خورم.از این که قدرت ندارم آن پدر را و دوستش را جلوی چشم همه آتش بزنم دارم از درد به خودم می پیچم.نه باور نکن.ولی چه باور کنی چه نه،اتفاق می افتد.خیلی نزدیک تر از آن چیزی که بتوانی فکرش را بکنی.هوای شهر آلوده است و یک نفس راحت،رویای یک خواب شیرین.واقعیت اما،کابوس است.کابوس ممتد این روزها و این دنیا.هروقت تابلوی جیغ مونش را می بینیم ،لب خند می زنیم و می گوییم:"این فقط یک نقاشی ست."

                                                       *  *  *

                           به این نوشته سربزنید.بی ربط با موضوع نیست.

همین جوری از روی بی حوصلگی.

                                         

این روسای کشور عربستان هم انگار یک کمی مغزشان کار می کند.تا چهل سال پیش فرق دیپلم خیاطی و دیپلماسی را نمی دانستند حالا به احمدی نژاد اعتراض کرده اند که چرا در دیدارش از عربستان قواعد دیپلماسی را رعایت نکرده است.این که می گویم مغزشان یک کمی کار می کند هم مربوط به این می شود که حواس شان بوده که به هر حال دارند از رییس جمهور کشور ایران انتقاد می کنند و بهتر است این سوءتفاهم را ایجاد نکنند که منظورشان این بوده که توی ایران هیچ کس قواعد دیپلماسی را بلد نیست.به همین خاطر یک تبصره هم به اعتراض نامه شان اضافه کرده اند که بهتر است رییس جمهور ایران با آقای هاشمی درباره ی رفتارهای دیپلماتیک مشورت کند.

                                                     *  *  *

                                   

توی اون فیلمه آنجلینا جولی به اون پسره می گفت از دوست پسر قبلیش جدا شده چون اون آدم مزخرف و نفرت انگیزی بوده.بعد به ش گفت: ((می دونی وقتی فهمیدم اون نشسته می شاشه دیگه نتونستم تحملش کنم.))وقتی که این دیالوگو شنیدم یه احساس خوبی به م دست داد.از این به بعد اگه یکی ازم پرسید آخه تو چه جذابیتی واسه آنجلینا جولی می تونی داشته باشی یه جوابی دارم که به ش بدم.

                                                 *  *  *

                                  

یکی که تو بازار تهران مغازه ی شلوار فروشی داره یه جریان جالبی تعریف می کرد.می گفت یه روز خردادماه تو مغازه نشسته بودم و بیرونو نیگا می کردم و مگس می پروندم.بعد یهو دیدم شان پن از جلوی مغازه م رد شد.همین جوری مات و مبهوت مونده بودم.خیال می کردم چشمام اشتباه دیده.ولی وقتی دیدم پشت سرش یه لشکر خبرنگار هم مشغول دوندگین فهمیدم که باید خبرایی باشه.رفتم بیرون از یکی از خبرنگارا پرسیدم این یارو شان پن بود؟گفت آره....

ظاهرن ماجرا مربوط به روزای اول سفر پن به تهران بوده که هنوز هیچ کس خبر نداشته.من به کسی که این جریانو تعریف می کرد گفتم :"این که آدم شان پن رو تو بازار تهران ببینه عین این می مونه که نیکول کیدمنو تو ختم انعام مشاهده کنه."