MTVبا بوی قلیون. . .

                                 نوشته ی جالبی که واقعن به خواندن اش می ارزد.

یک نوشته ی قدیمی.(فقط برای خالی نبودن عریضه در این روزهای گرفتاری)

در زدند.یک هو از روی مبل پرید.:((کی ئه فکر می کنین؟ها؟)) .خواستیم برویم طرف در ،که خودش رفت.یک چشم اش را بست و با آن یکی فرو رفت توی چشمی:((اه.باز چراغ این صاب مرده سوخته که.))

برگشت.آرام حرف می زد:((شما. . . شما می دونین کی ئه نه؟)).

ماندیم و فقط نگاه اش کردیم.:((می دونین. . . شما می دونین اون پشت کی ئه.شما می دونین)).من گفتم:نمی دونیم باور کن نمی دونیم.

داغ کرد.جیغ کشید:((می دونین.می دونین.همه تون می دونین.همه ی شما کثافتا می دونین)).زنگ دوباره زده شد.یکی رفت طرف در .:((نه. . . خودم می خوام باز کنم. . . حالا که نمی خواین راستشو بگین))نگاه عصبانی اش را روی ما گرداند.در را باز کرد .خودش پشت در بود.نفسی مثل آه بیرون فرستاد.تکیه داد به لنگه ی باز نشده ی در:((امان از این بی حواسی .یادم نبود فقط من می دونستم کی پشت در ئه .نه شما)).لب خند زد.

 

 

پارادیزو.

                                    به یاد کشته شدگان سینمارکس.(عکس از سایت طلیعه ی سپیده دمان) 

کلی کار می برد.یک عالمه سرمایه می خواهد. به قول قدیمی ها ((خم رنگ رزی که نیست)).این قدر تن اش درب و داغان و هیکل اش نحیف و لاغر شده که رو به راه شدن اش به همین راحتی ها امکان پذیر نیست.بدبختی، مشکل یکی دو تا نیست.هزار تا سوراخ سنبه توی این سینما هست که اگر از هرکدام اش یک قطره اب بچکد، کل سینمای ما را آب بر می دارد.

اوضاع سالن های سینما افتضاح است.سالن های جنوب شهر تهران و شهرستان ها(آن هایی که هنوز سینماهایشان را خراب نکرده اند و سینما دارها از ورشکستگی به گل ننشسته اند)پرده ها چرک و وصله پینه خورده است.گوشت که هیچ چی،پوست صندلی ها هم از بین رفته و فقط استخوانی چوبی یا فلزی باقی مانده.دستگاه های آپارات، دوران هیتلر و استالین را به یاد دارند و وقتی نوار فیلم در تن شان می گردد به جای فیلم ،مخلوطی از توهمات و خاطرات قدیمی را نشان می دهند.

سالن های وسط شهر تهران و بالا شهر هم دست کمی از آنها ندارند.جز یکی دو تا سالن مثل سپیده1،عصرجدید1،ایران،استقلال و فرهنگ، که با بدبختی توانسته اند خودشان را به حداقلی  از استاندارد برسانند بقیه به شدت ریب می زنند.آن قدر گرم و دم کرده اند که آدم می تواند به عنوان یک سونای ارزان ازش استفاده کند(به خصوص عصرجدید2 با آن کاشی های طرح حمام اش).صدای فیلم اگر آن قدر بلند و بم نباشد که تماشاچی را فراری دهد،مجبورت می کند گوش را حسابی تیز کنی تا بفهمی بازیگر فیلم در این لحظه ی حساس چه رازی را برای دوست پسرش افشا می کند.معمولن هم عقل و گوش خود آدم قد نمی دهد و مجبور می شود از بغل دستی اش بپرسد: ((این چی گفت؟))و بغل دستی هم که تا حالا مشغول دوست دخترش بوده یکی از دیالوگ های تایتانیک را به عنوان جواب توی دامن تماشاچی ی بی چاره می گذارد.پرده ی سالن هم که اندازه ی یک کف دست است و چیز خاصی از جزئیات نشان نمی دهد که مثلن بتوان با لب خوانی فهمید جریان چی بوده.(چند هفته پیش که برای تماشای  سالادفصل به سینمابولوار رفتم،دیدم یک سری داربست روی سن علم کرده اند که سقف سالن را درست کنند.داربست تقریبن یک سوم پرده را گرفته بو د آپارات چی هم برای این که مشکل را حل کند و داربست روی پرده سایه نیندازد لنز را کمی گردانده بود این طرف و عوض اش بخشی از سمت راست کادر فیلم روی دیوار تابیده می شد.)نمی شود تقصیر را گردن سینمادارها هم انداخت.آن ها ،با قیمت های دولا پهنای جنس های بوفه هاشان با بلیط هایی که هرسال گران تر می شود،با ماهی یکی دو بار اجاره دادن سالن برای برگزاری ی مراسمی  و این جور چیز ها ،خیلی هنر کنند می توانند دخل سینما را کمی به خرج اش نزدیک تر کنند و جلوی ورشکستگی و تعطیلی ی سینما را بگیرند.تعمیرات و به روز کردن سالن پیش کش.

 

اما مرثیه ی خود سینمای ایران از وضع سالن هایش هم گریه دار تر است.سرمایه ای توی سینمای ایران نمی آید که باهاش بشود کارهای تازه و بدیع کرد تماشاچی ی ایرانی را که عاشق چیزهای نو است به سالن های سینما کشاند.سرمایه گذارهای سینما هم ترجیح می دهند پول شان را خرج الگوهای امتحان پس داده کنند تا برگشت سرمایه شان تضمین باشد.آن ها هم تا حدی حق دارند.از این می ترسند که نکند فیلمی که حرف تازه ای یا قالب تازه ای دارد گرفتار سانسور شود و پول شان بر باد برود.این جوری می شود که توی سینمای ما نه تنها خبری از جلوه های ویژه نیست بلکه دوربین و تجهیزات همین فیلم های معمولی هم ،هم دوره ی همان اپارات هاست.مگر این که یک دست گاه دولتی خودش را بتکاند و برای ساخت فیلمی درباره ی ارزش های جنگ یا مسائل مذهبی سرمایه ای بگذارد و به قول معروف بیگ پروداکشنی به راه بیندازد.تازه اول اش باید کلی با آن دست گاه چانه زد که به خدا سینما چیز حرام و بدی نیست و به یک دردهایی هم می خورد.

دیدگاه های حذفی هنوز هم دور و بر سینما حسابی می پلکند و دنبال آتو گیری هایی هستند تا سینما را هرچه بیش تر محدودو منحصر به تولیدات و دیدگاه های رسمی کنند.نمونه ی این آتوگیری ها هم جشن پارسال خانه ی سینما.این همه مصداق فساد و فحشا توی جامعه هست و آن وقت گیر روی روسری و آرایش فلان تماشاگر غیر سینمای ی مراسم افتاد.یا خندیدن خانم و آقای نامحرم سر پذیرایی.و به این بهانه ها نزدیک بود در خانه ی سینما تعطیل شود و برود پی کارش.مسوولان خانه ی سینما هم امسال برای رفع گیر از جشن سنگ تمام گذاشتند.نه تنها جلوی ورود تماشاجی به مراسم را گرفتند بلکه اجرای مراسم را هم دادند به یکی از بی مزه ترین مجریان تلویزیون((فرزاد حسنی)).

همه ی این چیزها ریسک سرمایه گذاری روی سینما را بالا می برد ونمی گذارد خونی توی رگ های سینمای ایران بیاید و برود.خیلی ها هنوز می گویند بالاخره یک روز در این سینما تخته خواهد شد.اما فکر نمی کنم این اتفاق بیفتد.سینماگرهای ایران زیر بمب و موشک هم فیلم ساخته اند.توی شرایط وحشت ناک دهه ی شصت.آن موقعی که حکم مرگ برای سینمای ایران صادر شده بود وخیلی ها می خواستند که چیزی به اسم سینما دیگر در ایران نباشد.آن موقع هم سینمای ایران ایستاد.اگرچه تولیداتش اکثرن جنگی و حاجی سیدی یا عرفانی و نارونی ای بود،اما ایستاد .خودش را با شرایط تطبیق داد و ایستاد.کیارستمی که دید نمی تواند توی فیلم هایش روسری سر زن های توی خانه بکند ومثل اولین فیلم اش (گزارش)جامعه ی شهری را نشان دهد سراغ بچه ها، روستا ها و لوکیشن های بیرونی رفت و هم خودش تجربه های زیادی به دست آورد و هم این تجربه ها را به بقیه یاد داد.مهرجویی که دیگر اجازه نداشت مثل دایره ی مینا یا آقای هالو زندگی را نقد کند قالب را عوض کرد و در اجاره نشین ها تند و تیز تر نقد کرد.سینمای ایران در برابر نابودی مقاومت کرد و پیروز شد.آخر سینمای ایران سرمایه ی عظیمی دارد که هیچ وقت ورشکست نخواهد شد: ((عاشقان سینما)).سینماگرها.کسانی که در تلاش برای ورود به سینما به هر دری می زنند.تماشاچی ها(حتا آن هایی که سر فیلم خرش خرش چیپس می خورند).منتقدها(حتا منتقد های بداخلاق مخالف تارانتینو).سینمادارها(حتا آن هایی که برای این که سینماشان تبدیل به پاساژنشود جنس های بوفه را گران تر بفروشند). . . ایران پر از عاشقان سینماست.عاشقانی که نمی گذارند سینما نابود شود

بیست و یک شهریور،روز ملی ی سینما،مبارک  ِ همه ی عاشقان سینما.

لینک های مرتبط:

فانوس خیال

گزارش پرستو دوکوهکی به مناسبت روز ملی ی سینما

فنچ ها.(بخش اول داستان را در پست قبلی بخوانید)

خودش را رساند به لاين اول.دنده عقب را جا زد برگشت و دست اش را گذاشت روي پشتی یِ صندليِ كناري و ماشين را به سوي خروجي راند.به سر خروجي که رسید چشم اش افتاد  به رد رژ لبي كه روي گونه پسر افتاده بود .پيچيد توي خروجي و بالاخره انداخت توي اتوباني كه از اول بايد مي رفت.

))اِ اِ اِ . نگاه كن توروخدا . تو روز روشن وسط خيابون . خوبهِ آينه  به اين گندگي رو مي بينن .بابا شرم و حيا ديگه ندارن بچه هاي اين دوره زمونه.((گره ابروهايش باز شده بود و چشم هاي گرد شده اش هر چند ثانيه يك بار ناخودآگاه مي پريد روي آينه و برشان مي گرداند به اتوبان .در يك از اين پريدن هاي چشم ، پسر را ديد سرش را برده دمِ گوش دختر و از اين فاصله به نظر مي آمد دارد چيزي در گوشش مي گويد.

(( از بزرگترت خجالت بكش جوجه .دهنت بوي شير مي ده هنوز .اي بابا((اينها را مي خواست بلند بگويد اما جلوي خودش را گرفت و فقط توي دلش گفت .چشمش افتاد به راديو .از فكري كه به ذهنش رسيد خوشش آمد.راديو را روشن كرد و صدايش را كمي بالاتر از حد معمول برد .صدايي از راديو نيامد. ولوم را تا سي بالا برد .يك دفعه آهنگ شروع اخبار راديو پيام  ماشين را لرزاند .در آينه مسافر ديگر رديف عقب را ديد كه از جا پريده بود و گيج و ويج از صدايي كه بيدارش كرده ، دور و بر را نگاه مي كرد.ولوم را آورد پائين:((خوابيده بودي داداش ؟ شرمنده .حواسم نبود ديدم اين جا هر كي سرش به كار خودش گرمهِ .گفتم راديو رو روشن كنم يه وز وزي دم گوشم باشه.))

موقعي كه اين ها را مي گفت دختر و پسر را هم مي ديد كه به از خواب پريدن مرد ميان سالِ عينكي ، ريز ريز مي خنديدند و صورت شان سرخ شده بود.

((نه خواهش مي كنم .من يه خورده خسته بودم خوابم برد.))

((آره ديگه .معلومهِ كه ماها خسته ايم .از بچگي تا الان كاركرديم ، جون كنديم زحمت كشيديم .... بچه كه بوديم كمك خرج بابا ننه بوديم حالام كه خرج زن و بچه گردن مونه .عوضش بچه هاي الان .راست راست مي گردن و مفت مي خورن .... پول باباهه رو خرج مي كنن.))

((بله ... ))

از دور ماشين پليس  را ديد كه گوشه ي اتوبان پارك كرده و كنارش افسري دفترچه به دست ايستاده .نوار برزنتي اي را كه به ستون كنارش گره زده بود انداخت روي تنه اش و جوري تكيه داد كه نوار شل و ول نايستد و نيفتد .گفت:((حالا كاش اقلاً قدر مي دونستن. حرمت بزرگتري كوچكتري حالي شون بود.))

((البته من خوشبختانه يه دختر و پسر دارم كه بهشون افتخار مي كنم .مشغول به تحصيل هستن و ...))

خدا نيگرشون داره واسه ت .خب اين از تربيت صحيح شماست . از اول با بچه جوري تا كردي كه الان سر به راه و اهل بار اومده .آقا ما كارمون جوريه كه هرروز با هزار تيپ آدم سروكار داريم .ولي يه وقتايي خود من يه تيپ و قيافه هايي مي بينم كه اين جوونا واسه خودشون رديف كردن،كه آدم مي مونه خدايا اين آدمهِ ؟از مريخ اومده؟ به قول گفتني رنگ ظاهر گواهي دهد از باطن فرد.خب معلومهِ كه اين بچه با اين وضع قيافه ش نه اهلِ كاره نه اهل ِ درسِ نه اهل...))

((ببخشيد من قبل از پل پياده مي شم. ))

لب ولوچه اش رفت توي هم . تازه مي خواست متلك هاي اساسي تري بار دختر و پسر كنه.چندباري كه ضمن حرف هاش به اشاره و كنايه نگاهي بهشان انداخته بود ،ديده بود كه مشغول خودشان اند و هنوز هم انگار حرف هايش را نمي شنوند. گوشه اي نگه داشت .مرد ميان سالِ عينكي اسكناسي به او داد،پياده شد و رفت پاي پنجره ی جلو تا بقيه ی پولش را بگيرد .صد تومان بقيه ي پول را كه به مسافرش مي داد مرد ميانسالِ عينكي با خنده گفت:((البته اين جوونا هم بايد جووني بكننا ))

((بله خب))

مرد ميان سال خداحافظي كرد و رفت.زد توي دنده و راه افتاد . پكرتر شده بود.

((جووني شونو بكنن.چرا زمان ما كسي از اين حرفها نمي زد؟مگه ما جووني كرديم؟همه ش سگ دو.همه ش گرفتاري و بدبختي.))

ولوم راديو را باز بالا برد.توي آينه نگاه كرد.هنوز دست از پچ پچ و خنده برنداشته بودند.ولوم را بالاتر برد.صداي گوينده  تبليغات كه جوايز استثنائي ی  بانك را جار مي زد اعصابش را به هم مي ريخت.راديو را خاموش كرد.چيزي به ته خط نمانده بود .دلش مي خواست زودتر برسد و پياده شان كند .از جيبش يك نخ سيگار  در آورد و گرفت دستش كه وقتي ماشين خالي شد روشن كند.

((كرايه ت اگه پول خورد نيست ازالان بده خوردش كنم.معطلمون نكني يه ساعت.))

اين دفعه  حرفش را شنيدند و از پچ پچ آمدند بيرون.

- مسير بعدي تون كجاست ؟

دور مي زنم.

- دربست مي رين؟

كجا؟

- شهرك.

با خودش گفت رقمي را بگويد كه نه بياورند و بروند پي كارشان.

هشت تومن.

- باشه

اتوبان تمام شده  بود.پيچيد توي خيابان .زياد نرفته بود كه خورد به چراغ قرمز .نود ثانيه تا سبز شدنش مانده بود .درِ جعبه داشبورد را باز كرد تا كبريت بيرون بياورد.چشمش افتاد به نوار «آرش » .نوار مال خواهرزاده اش بود.از جمعه ی هفته ي قبل كه خانوادگي رفته بودند چيتگر توي ماشين دايي جا مانده بود.نوار و كبريت را از جعبه داشبورد برداشت.«هايده » ي خودش را از ضبط صوت كشيد بيرون .آرش را گذاشت و ضبط را روشن كرد.سيگارش را هم.

دختر را توي آينه ديد كه پيشاني ی خيس از عرقش را با دست پاك مي كند.دستگيره را برداشت .تنه اش را برگرداند عقب .دستگيره را جا انداخت و شيشه را تا نيمه پايين آورد .دستگيره را دوباره برداشت.پسر گفت ((ممنون))

خواست جواب بدهد اما چراغي كه زمان قرمزي اش هنوز تمام نشده بود يهو سبز شد.راه افتاد .ولوم آرش را تا 25 بالا برد.

((خب جووني شونو بكنن ... اصلاً به من چه؟))

                                                                                        تمام شد.

فنچ ها.

                         

((هوي ...  مرتيکه ي [. . . ].))لبخند زد.اگر چه  مخاطب فحش ناجوري كه شنيده بود خودش بود . اما هميشه بازنده است كه فحش مي دهد و او برنده شده بود .پيچيده بود جلوي ماشين  جلويي اش و با يك نيش ترمز 5 مسافر به سرعت درهاي ماشين را باز كرده بودند و خودشان را انداخته بودند توي ماشين .آنها هم از ديگر مسافرهايي كه رديف پرو پيمان شان تا وسط خيابان پيش آمده بود برده بودند.دليل نداشت به خاطر بد و بيراه راننده ي بازنده عصباني شود و دست ببرد به قفل فرمان .همان طور كه مسافران برنده هم توجهي به اخم و تخم و چشم غره ي همتايان بازنده شان نداشتند.

رسيدند به چهارراهي كه چراغش قرمز بود.

((آقا مي شه دستگيره ي اين پنجره رو بدين؟))

پسر هيجده نوزده ساله اي بود كه وسط رديف عقب نشسته بود و كنارش ، كنار پنجره ي پشت راننده ، دختري هم سن و سال خودش .از اين كه خيلي نزديك هم نشسته بودند فهميد با هم اند.

دستگيره را از زير داشبورد برداشت .دستش را دراز كرد عقب.دست پسر دستگيره را از او گرفت .در آينه ي پهن محدبش ديد پسر دستگيره را به دختر داد .دختر هر كار كرد دستگيره جا نيفتاد و شيشه پائين نيامد.پسر دست به كار شد .يك كمي هم او تلق تلوق دستگيره را در آورد .موفق شد .شيشه را تا آخر آورد پائين .دستگيره را درآورد و گرفت طرفش.

((ممنون.))

دستگيره را از پسر گرفت .ناخن بلند پسر كمي دستش را خراشيد.

دستگيره را گذاشت سر جايش .توي آينه موهاي پسر را ديد كه عين ناخن هايش تيز و براق بود.

((بابا اصل فنچِ اين پسره .چند سالشه؟))

عادت داشت پشت چراغ هاي قرمز مسافرهايش را وارسي كند .اگر چراغ خيلي طولاني مي شد مي رفت سراغ آدم هاي ماشين هاي دور و بر .و اگر آنها هم تمام مي شدند و چراغ باز قرمز بود يك نخ مگنا آتش مي زد.براي اين كه كمتر سيگار بكشد اين قاعده را براي خودش گذاشته بود كه وقتي مسافر توي ماشين هست دود و دم را نياندازد .ولي راننده ي كلافه ی پشت يك چراغ خيلي طولاني چندان قاعده بردار نيست.

(( دختره هم كه انگار از فضا اومده .مريخی ئه.))

چراغ سبز شد .راه افتاد . سر اتوبان كه رسيدند دو نفر جلو پياده شدند.ناراحت شد.خيال مي كرد همه ي مسافرهايي كه زده تا آخر خط خواهند ماند و بعد يادش افتاد تقصير خودش بوده كه همان اول حواسش پرتِ در رفتن از دست راننده ي عصباني شده و با مسافرها طي نكرده . دنده را با عصبانيت چاق كرد و در اتوبان به راه افتاد .

اتوبان ترافيك بدي نداشت .زود خودش را رساند به لاين سرعت .

((ببخشيد .مي شه باز دستگيره ي پنجره رو بدين؟))

توي آينه به چشم هاي پسر كه دست اش را دراز كرده بود  نگاه انداخت.

((تا ته كشيدي پائين كه .))

(( نه . حالا مي خوام شيشه رو بيارم بالا.))

دختر را توي آينه ديده بود كه باد روسري اش را عقب زده و موهايش را به هم ريخته .

(( مگه اسباب بازيهِ كه هي بكشي بالا بكشي پائين.))

اين را موقعي گفت كه دستگيره را دوباره برداشته بود و گرفته بود طرف پسر.

پسر دستگيره را گرفت ،شيشه را بالا برد و دستگيره را به او برگرداند:

((ممنون.))

دستگيره را گرفت.دختر گفت : «ببخشيد.»از زير ابروهاي گره خورده اش نگاهي به دختر انداخت:

((روزي صدتا مسافر مي شينه پاي اين شيشه .هي هر كي بخواد تو خيابون پائين تو اتوبان بالا كنه هفته اي بايد ده تومن خرج شيشه كنم .بعد مي گن چرا اين مسافر كشا دستگيره رو در مي آرن .))   

جوابي نشنيد .نگاهشان كرد .انگار اصلاً حرفهايش را نشنيده بودند.سرشان را آورده بودند نزديك هم و خندان پچ پچ مي كردن .پوزخندي زدو بعد بي اختيار چشم اش افتاد روي عكس مهدي پسر 4 ساله اش كه روي در زير سيگاري چسبانده بود. مهدي طرف  ديگري را نگاه مي كرد و مي خنديد .رفت توي فكر:

((اين همه واسه اين بچه ها جون مي كني .پشت اين لگن عمرتو تلف مي كني .آخرش مي شه يكي مثلِ اينا .پس فردا كه بزرگ شد انگشت كوچيكشم حسابت نمي كنه .راه مي افته با زيدش تو خيابون و هي خرج مي كنه.))

ماكسيمايي از عقب چراغ زد.گذاشت يكي دو بوق و چند چراغ ديگر بزند .بعد كشيد كنار و راهش داد .ماكسيما كه رد شد دوباره برگشت به لاين سرعت.

(( نه.... همه ي اينا از تربيت بدهِ .من بچه مو اين جور بار نمي آرم .اينا خوردن و خوابيدن و با پول باباههِ گشتن.عين خيالشونم نيست زندگي چند منهِ.من يه جوري بچه رو تربيت مي كنم كه بفهمه آقاجون زندگي تو بايد خودت بچرخوني .حالا يا از اول مي ري دنبال كار كه فوقش مي شي عين من، يا درس مي خوني دكتر مهندسي چيزي مي شي بعد ميري واسه خودت يه مطبي، شركتي مي زني خرجتو در مي آري .تازه اون موقع فقط خودت نيستي .من و مامانت و زن و بچت رو هم بايد نون بدي......اه...لامصب... ))بايد از خروجي اي كه رد كرده بود به اتوبان ديگري مي رفت .يك لاين را به راست كشيده بود كه تازه يادش آمد راهنما بزند .

خودش را رساند به لاين اول.دنده عقب را جا زد برگشت و دست اش را گذاشت روي پشتی یِ صندليِ كناري و ماشين را به سوي خروجي راند.به سر خروجي که رسید چشم اش افتاد  به رد رژ لبي كه روي گونه پسر افتاده بود .پيچيد توي خروجي و بالاخره انداخت توي اتوباني كه از اول بايد مي رفت. .

ادامه اش را همین روزها پست خواهم کرد.

پ.ن: این داستان در شماره ی مرداد  ماه نامه ی ((خودروی من))هم چاپ شده است.

سکه ی گنجی.

 

شیر:

گنجی برون در بود و مفتون صد فریب.آویخته به خرقه ای که پاک می نمود و مطهر.خرقه ای که نقش های ناخوانا و گنگ رویش به خیال گنجی ورد آزادی و برابری بود.مریدی بود مطیع امر عالمانه ی مراد.و مراد در این خیال، خوش که شاگردی چنین رام هیچ گاه چشم حقیقت بر اسرار درون پرده نخواهد گشود.

درهای راز گشوده شد به روی گنجی.مراد ،گنجی را درون پرده ی ریا راه داد.اما مرید تنها یک مراد نداشت.شاگرد چشم و گوش بسته، مرادی بزرگ تر داشت از هرزاهد نیک سیمای بد سرشت .وجدانش، آن مرشد بزرگ.چشم گنجی به پلشتی ی اسرار تاریک خانه گشوده شد.به آن چه پیش چشمان مشتاق و دل های ساده ی مردم می گفتند و در تاریکی ی آن خانه برخلافش چرخ تدبیرمی گرداندند.توفانی شد در دل شاگرد جوان .برنتابید آن چه را می دید.مرد پیروز میدان جنگ ،قامتش داشت خم می شد از بار ریایی که خود نیز شریک تکثیرش بود.مردمانی را می دید که بی خبر از آن چه خیمه شب بازان در سر دارند برای نمایش کف می زنند.و دل اش به درد می آمد.راز تاریکی اگر می ماند در دلش آن جا را هم تاریک می کرد.

روزی کسی آمد.کسی که قرار بود نسیمی باشد و بروبد غبار دروغ را از چهره ی حقیقت.گنجی امیدوار شد. قلم برداشت.و نوشت .از اسرار تاریک خانه نوشت.از عالی جنابان هزار رنگ.از چهره های پشت نقاب زهد.از جفا نوشت که نام عدالت را برش نهاده اند.و از آزادی خواهی نوشت. آن چه آرمانش بود از همان روز اول.

مراد را زهره  بریده بود از میدان گرفتن های هر روز مرید.از نگاه هایی که کم کم به سوی آوای تازه ای که از دست نوشته های گنجی می آمد جلب می شد.همه چیز داشتند و گنجی تنها یک قلم داشت.چون بوزینگان به ولوله افتادند آنان که خود را بر لبه ی پرت گاه می دیدند.به زنجیرش کشیدند و در محبس اش انداختند.نفسی از روی راحتی کشیدند و با خود گفتندنفس شاگرد شورشی را بریده اند.غافل از این که گنجی حتی اگر بمیرد هم نفس می کشد.در وجدان بیدارشده ی مردمان این روزگار.مردمانی که روزی کسی فریادی در سکوت برآورده بود.فریادی نه برای این که خودش را بنمایاند.فریادی برای بیدارکردن خفتگان. گنجی شیفته ی خدمت است نه تشنه ی قدرت.کدام تشنه ی قدرتی از جانش برای رسیدن به آن هزینه می کند؟

                                                         *  *  *

خط:

قضیه خیلی ساده تر از این حرف هاس.یک روز کسی تو قدرت بوده و روز بعد یکی دیگه.امااون اولی این جابه جایی رو تحمل نکرده و خواسته دوباره به قدرت برگرده.قدرتی که چون از اول مشروع نبوده قواعد معمول بازی های سیاسی در قدرت های مشروع رو نداشته و با قواعد خاص خودش جلو می رفته.

مگه گنجی یه زمان جزئی از این نظام نبود؟پس چرا اون موقع حرف ازجمهوری خواهی نمی زد و مطیع و مدافع رژیم بود؟چرا بعد از این که از سیستم پرتش کردن بیرون یادش افتاد مردمی که یک زمان خودش دشمن شون بود خواسته هایی هم دارن؟مثل منتظری،کروبی،هاشمی و خیلی های دیگه که یکی یکی انداختنشون بیرون.و حالا تازه یاد مردم افتادن.تمام این بازی هایی که گنجی و امثال گنجی در می آرن فقط واسه ی این ئه که یه جوری بالاخره برگردن سر قدرت.خودشونو به در و دیوار می کوبن و شعار آزادی و دموکراسی می دن تا شاید بتونن با حمایت و فشار مردمی که عاشق یه ذزه آزادین دوباره برن جلو و قدرتی به دست بیارن.مردم هم خوش خیالن اگه فکر می کنن اینا که بیان سر کار همه چی درست می شه.خود همینا بودن که اول انقلاب آزادی ی ما رو گرفتن.حالا ادعای تحول می کنن؟ همه ی اینا سر و ته یه کرباسن.به فرض که رفتیم در حمایت از گنجی تظاهرات هم کردیم اگه اومدن گرفتن مون بردن اطلاعات سپاه و موازی و هزار جور کوفت و زهر مار دیگه ،کسی میاد بپرسه خرت به چند؟مگه واسه این همه آدم که تو تظاهرات های قبلی دستگیر شدن کسی کاری کرد؟اصلا واسه چی باید خودمونو سپر بلای کسی کنیم که هرچی بلا سرمون اومه به خاطر کارای اول انقلاب اون و هم فکراش ئه؟برای این که دوباره برگرده به قدرت و از اول بشینه سر میز معامله با رژیم؟این دار و دسته تشنه ی قدرت ان. نه شیفته ی خدمت.یه کسی هم که تشنه ی قدرت ئه عین حیوونی می مونه که هیچ چی حالیش نیست.حتی این وسط ممکن ئه جون خودشم  به باد بده.

                                                       *  *  *

توی تاکسی از روی یکی از پل هایی که مشرف به بیمارستان میلاد است رد می شدیم.نگاه ام نا خود آگاه افتاد به طبقه های بالایی اش و سعی کردم در آن سرعتی که ماشین داشت بشمرم شان تا طبقه ی دوازده را پیدا کنم.نشد.نگاهم را برگرداندم توی تاکسی و دیدم چهار مسافر دیگر تاکسی هم دارند بیمارستان میلاد را برانداز می کنند.حتما توی کله شان کلی فکر مشغول رفت وآمد بوده در باره ی این بیمارستان و طبقه ی دوازدهم اش.دل ام می خواست یکی ز این دست گاه هایی که ماهایا پطروسیان توی فیلم دیگه چه خبر داشت،دم دست ام بود و باهاش می فهمیدم برای هر کدام از این مسافر ها روی شیر سکه ی گنجی افتاده یا روی خط اش.

برای خودم که. . .

راست اش نمی دانم.گیج ام.آخرش هم سر از بازی های این سیاست در نیاوردم که نیاوردم.

                                                     *  *  *

پ .ن:دراین نوشته آب باریکه در باره ی حرف های معصومه شفیعی بعد از ملاقات با گنجی و پایان اعتصاب غذای او سوال های بدی مطرح نکرده ولی مرجع آن ها را اشتباه گرفته.توی کامنت هایش توضیح داده ام.