((هوي ...  مرتيکه ي [. . . ].))لبخند زد.اگر چه  مخاطب فحش ناجوري كه شنيده بود خودش بود . اما هميشه بازنده است كه فحش مي دهد و او برنده شده بود .پيچيده بود جلوي ماشين  جلويي اش و با يك نيش ترمز 5 مسافر به سرعت درهاي ماشين را باز كرده بودند و خودشان را انداخته بودند توي ماشين .آنها هم از ديگر مسافرهايي كه رديف پرو پيمان شان تا وسط خيابان پيش آمده بود برده بودند.دليل نداشت به خاطر بد و بيراه راننده ي بازنده عصباني شود و دست ببرد به قفل فرمان .همان طور كه مسافران برنده هم توجهي به اخم و تخم و چشم غره ي همتايان بازنده شان نداشتند.

رسيدند به چهارراهي كه چراغش قرمز بود.

((آقا مي شه دستگيره ي اين پنجره رو بدين؟))

پسر هيجده نوزده ساله اي بود كه وسط رديف عقب نشسته بود و كنارش ، كنار پنجره ي پشت راننده ، دختري هم سن و سال خودش .از اين كه خيلي نزديك هم نشسته بودند فهميد با هم اند.

دستگيره را از زير داشبورد برداشت .دستش را دراز كرد عقب.دست پسر دستگيره را از او گرفت .در آينه ي پهن محدبش ديد پسر دستگيره را به دختر داد .دختر هر كار كرد دستگيره جا نيفتاد و شيشه پائين نيامد.پسر دست به كار شد .يك كمي هم او تلق تلوق دستگيره را در آورد .موفق شد .شيشه را تا آخر آورد پائين .دستگيره را درآورد و گرفت طرفش.

((ممنون.))

دستگيره را از پسر گرفت .ناخن بلند پسر كمي دستش را خراشيد.

دستگيره را گذاشت سر جايش .توي آينه موهاي پسر را ديد كه عين ناخن هايش تيز و براق بود.

((بابا اصل فنچِ اين پسره .چند سالشه؟))

عادت داشت پشت چراغ هاي قرمز مسافرهايش را وارسي كند .اگر چراغ خيلي طولاني مي شد مي رفت سراغ آدم هاي ماشين هاي دور و بر .و اگر آنها هم تمام مي شدند و چراغ باز قرمز بود يك نخ مگنا آتش مي زد.براي اين كه كمتر سيگار بكشد اين قاعده را براي خودش گذاشته بود كه وقتي مسافر توي ماشين هست دود و دم را نياندازد .ولي راننده ي كلافه ی پشت يك چراغ خيلي طولاني چندان قاعده بردار نيست.

(( دختره هم كه انگار از فضا اومده .مريخی ئه.))

چراغ سبز شد .راه افتاد . سر اتوبان كه رسيدند دو نفر جلو پياده شدند.ناراحت شد.خيال مي كرد همه ي مسافرهايي كه زده تا آخر خط خواهند ماند و بعد يادش افتاد تقصير خودش بوده كه همان اول حواسش پرتِ در رفتن از دست راننده ي عصباني شده و با مسافرها طي نكرده . دنده را با عصبانيت چاق كرد و در اتوبان به راه افتاد .

اتوبان ترافيك بدي نداشت .زود خودش را رساند به لاين سرعت .

((ببخشيد .مي شه باز دستگيره ي پنجره رو بدين؟))

توي آينه به چشم هاي پسر كه دست اش را دراز كرده بود  نگاه انداخت.

((تا ته كشيدي پائين كه .))

(( نه . حالا مي خوام شيشه رو بيارم بالا.))

دختر را توي آينه ديده بود كه باد روسري اش را عقب زده و موهايش را به هم ريخته .

(( مگه اسباب بازيهِ كه هي بكشي بالا بكشي پائين.))

اين را موقعي گفت كه دستگيره را دوباره برداشته بود و گرفته بود طرف پسر.

پسر دستگيره را گرفت ،شيشه را بالا برد و دستگيره را به او برگرداند:

((ممنون.))

دستگيره را گرفت.دختر گفت : «ببخشيد.»از زير ابروهاي گره خورده اش نگاهي به دختر انداخت:

((روزي صدتا مسافر مي شينه پاي اين شيشه .هي هر كي بخواد تو خيابون پائين تو اتوبان بالا كنه هفته اي بايد ده تومن خرج شيشه كنم .بعد مي گن چرا اين مسافر كشا دستگيره رو در مي آرن .))   

جوابي نشنيد .نگاهشان كرد .انگار اصلاً حرفهايش را نشنيده بودند.سرشان را آورده بودند نزديك هم و خندان پچ پچ مي كردن .پوزخندي زدو بعد بي اختيار چشم اش افتاد روي عكس مهدي پسر 4 ساله اش كه روي در زير سيگاري چسبانده بود. مهدي طرف  ديگري را نگاه مي كرد و مي خنديد .رفت توي فكر:

((اين همه واسه اين بچه ها جون مي كني .پشت اين لگن عمرتو تلف مي كني .آخرش مي شه يكي مثلِ اينا .پس فردا كه بزرگ شد انگشت كوچيكشم حسابت نمي كنه .راه مي افته با زيدش تو خيابون و هي خرج مي كنه.))

ماكسيمايي از عقب چراغ زد.گذاشت يكي دو بوق و چند چراغ ديگر بزند .بعد كشيد كنار و راهش داد .ماكسيما كه رد شد دوباره برگشت به لاين سرعت.

(( نه.... همه ي اينا از تربيت بدهِ .من بچه مو اين جور بار نمي آرم .اينا خوردن و خوابيدن و با پول باباههِ گشتن.عين خيالشونم نيست زندگي چند منهِ.من يه جوري بچه رو تربيت مي كنم كه بفهمه آقاجون زندگي تو بايد خودت بچرخوني .حالا يا از اول مي ري دنبال كار كه فوقش مي شي عين من، يا درس مي خوني دكتر مهندسي چيزي مي شي بعد ميري واسه خودت يه مطبي، شركتي مي زني خرجتو در مي آري .تازه اون موقع فقط خودت نيستي .من و مامانت و زن و بچت رو هم بايد نون بدي......اه...لامصب... ))بايد از خروجي اي كه رد كرده بود به اتوبان ديگري مي رفت .يك لاين را به راست كشيده بود كه تازه يادش آمد راهنما بزند .

خودش را رساند به لاين اول.دنده عقب را جا زد برگشت و دست اش را گذاشت روي پشتی یِ صندليِ كناري و ماشين را به سوي خروجي راند.به سر خروجي که رسید چشم اش افتاد  به رد رژ لبي كه روي گونه پسر افتاده بود .پيچيد توي خروجي و بالاخره انداخت توي اتوباني كه از اول بايد مي رفت. .

ادامه اش را همین روزها پست خواهم کرد.

پ.ن: این داستان در شماره ی مرداد  ماه نامه ی ((خودروی من))هم چاپ شده است.