یک نوشته ی قدیمی.(فقط برای خالی نبودن عریضه در این روزهای گرفتاری)
در زدند.یک هو از روی مبل پرید.:((کی ئه فکر می کنین؟ها؟)) .خواستیم برویم طرف در ،که خودش رفت.یک چشم اش را بست و با آن یکی فرو رفت توی چشمی:((اه.باز چراغ این صاب مرده سوخته که.))
برگشت.آرام حرف می زد:((شما. . . شما می دونین کی ئه نه؟)).
ماندیم و فقط نگاه اش کردیم.:((می دونین. . . شما می دونین اون پشت کی ئه.شما می دونین)).من گفتم:نمی دونیم باور کن نمی دونیم.
داغ کرد.جیغ کشید:((می دونین.می دونین.همه تون می دونین.همه ی شما کثافتا می دونین)).زنگ دوباره زده شد.یکی رفت طرف در .:((نه. . . خودم می خوام باز کنم. . . حالا که نمی خواین راستشو بگین))نگاه عصبانی اش را روی ما گرداند.در را باز کرد .خودش پشت در بود.نفسی مثل آه بیرون فرستاد.تکیه داد به لنگه ی باز نشده ی در:((امان از این بی حواسی .یادم نبود فقط من می دونستم کی پشت در ئه .نه شما)).لب خند زد.
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۴ ساعت ۷:۳۰ ق.ظ توسط الف.میم
|