فردا چهلم است.فردا یک عالمه آدم می­آیند سر مزار.یک عالمه گریه می­کنند و بعد، ظهر که نشده راه­شان را می­کشند و می­روند سر خانه زندگیشان.هی دیگران را می­گویم.خودم هم همین­کارها را می­کنم.

 یک جوری می­ترسم از فردا.یک جوری دلم از فردا گرفته.انگاری روز آخر جشن­واره باشد

یا شب اختتامیه­ی جام جهانی.دیدی آدم این جور موقع­ها دلش می­گیرد؟دیدی آدم هی می­ترسد که خب...از پس­فردا چی؟از پس­فردا که دیگر نه فوتبالی هست که توی این یک ماه به دیدن هر شبش عادت کرده­بودیم...دیگر جشن­واره­ای نیست که هرروز بیاییم توی صف­هایش بایستیم....

اگر یک روز به خودم بیایم و ببینم ای دا بی داد...پاک یادم رفته چی؟

می­گویید این اتفاق نمی­افتد...خب من مرده شما زنده...

                                             ***

بی­چاره، ما...