عبور.
تنش درد میکرد و پای چشمش هنوز از مشتی که آن پسره ی سیاهسوخته ی ترکه ای به ش زده بود میسوخت.دلش بیشتر از چشمش میسوخت.زیر مشت و لگد که بود،یکهو نگاهش افتاد به دختر کولیه که داشت به کتک خوردنش قاه قاه میخندید.
تیپای آخر کار پسر سیاه سوخته،که دیگر حسابی سرافکندهاش کرد و همانجور که سرش پایین بود صدای خندهی دختر کولیه،تیزتر و بلند تر از خندهی بقیهی دستفروش ها توی گوشش میپیچید.
نرگسها روی دستش باد کردهبود و پیادهروی باریک کنار اتوبان را با غصهی نرگسها و خندهی دختر کولیه و درد تن و بدنش سلانه سلانه گز میکرد.از یک جایی وسط صدای ماشینهایی که مثل برق و باد از کنارش میگذشتند صدایی خورد به گوشش:«این گلاتو دسته ای چند میدی؟»دور تا دورش را نگاه کرد.کسی،آدمی یا ماشینی ایستاده نبود که بتواند صاحب صدا را از روی ردش پیدا کند.همه قیژ و قیژ از کنارش میگذشتند.
«اینجا.این بالا رو نیگا کن»
سرش رابرد بالا.عرض پیاده رو ختم میشد به یک دیوار بلند که بالایش را سیم خاردار پوشانده بودند.بالاتر از سیم خاردارها،توی یک برجک نگهبانی سربازی که تفنگش را به دریچهی برجک تکیه دادهبود،نگاهش میکرد و لبخند میزد.
«دسته ای چند میدی؟»
«سیصد»
«یه دستهشو میتونی بندازی این بالا؟»
یک دسته از گلهایش را جدا کرد.دسته را از انتهای ساقهشان گرفت.دستش را برد عقب.یکی دو دور چرخاند و دسته گل را پرت کرد بالا.دستهگل لای سیم خاردارها آمد پایین.
«ای بابا.نتونستی که.»
از نهالهای خشک همان دور و بر شاخهای جدا کرد و هرجور که بود دسته گلش را از لای سیم خاردارها کشید بیرون.
«این جوری نمیتونم.بیا پایین بگیر»
«اینجا نه بالا اومدنمون دست خودمونئه نه پایین اومدنمون.ولش کن.»
دستهگل را لای بقیهی دستهها دوباره جاداد و خواست راه بیفتد.
«ببین...»
سرش را برگرداند طرف برجک.
«اون دویست و شیشیئه رو میبینی؟...اون ور اتوبان...»
چشم هایش مثل موقعی که توی کلاس تخته را خوب نمیدید و خانم معلم شان آوردش ردیف اول،فاصلههای زیاد را تار و گنگ نشانش میدادند.
«دویست و شیش قرمز.یه دختره توش نشسته داره با موبایل حرف میزنه...»
تنها چیزی که میتوانست ببیند یک حجم قرمز بود.یک حجم بزرگ قرمز.
«برو سراغ اون.حتمن ازت میخره»
دوباره نگاهش را برگرداند طرف سرباز و لبخندی بهش زد.سرباز هم که مثل همیشه لبخند روی لبش بود.
«برو تا نرفته»
فرمان سرباز را گوش کرد و رفت طرف آن حجم قرمز.چند قدمی که برداشت صدای بلند بوقی چند متری برش گرداند عقب. رنگش صورتش سفید شده بود و چشمهایش سیاهی میرفت.
سرباز گفت«مگه جوب کوچهس که اینجوری میپری وسطش؟»
«نمیشه از این رد شد»
«نه.برو من هواتو دارم.اول طرف چپتو خوب نگاه کن اگه ماشین نیومد برو.»
طرف چپ خلوت نمیشد که نمیشد.
«دختره میره ها»
هنو حجم قرم را آن طرف میدید.
«الان داره میخنده»
.ماشینها تند و تند میآمدند و میرفتند
«الان یه سیگار میخواد روشن کنه.»
احساس کرد حجم قرمز دارد جا به جا میشود.
«اِ.داره میره»
یکی دو قدم تا وسط اتوبان رفت.چشمش به آن طرف بود.ماشینها اما چشم شان فقط به جلو بود.باز ترسید و برگشت.
«نه.باز واستاد.اگه خواست بره از همین جا یه گوله حرومش می کنم»
نگاهش به سرباز افتاد که تفنگ را نشانه گرفته و میگوید بنگ،باز لبهایش خندید.
رفت لب اتوبان.قرمزِ آن طرف هنوز سرجایش بود.سرباز از دریچهی آن طرف برجک پرید دم این دریچه و گفت:
«انگار اون جا ماشینا پیچیدهن به هم زود برو»
نگاه نکرد.سعی کرد لقیی کفشهایش سرعتش را نگیرند و بدو بدو عرض اتوبان را دوید.دستش را گذاشت روی گارد و پرید توی درختکاریی وسط اتوبان.سرش رابرگرداند.سرباز برایش کف میزد و مشتهایش را در هوا تکان میداد.
ماشین قرمز را حالا واضحتر میدید.از روی گارد رد شد.حالا باید به طرف راست نگاه میکرد.سرباز هم خودش را رسانده بود به دریچهای که مشرف به راست اتوبان بود و داشت با دقت اتوبان را برانداز میکرد.
ماشینهای این طرف هم مثل ماشینهای آن طرف بودند.تند تند و قیژ قیژو و ترسناک.اما حالا که ماشین قرمز را نزدیک میدید دل و جراتش بیشتر شدهبود. گردنش که از بس به چپ نگاه کردهبود درد میکرد،حالا که اینوری شده بود داشت استراحت میکرد.دختر بلند بلند به آن طرف موبایلش خندید.آنقدر بلند که صدایش را توانست بشنود.برجک را نگاه کرد.سرباز دست تکان داد که هنوز نه.دختر با آن دستش که آزاد بود با آینه بغل ماشین ور میرفت.به نظرش آمد ماشینها کمتر و امنتر شده اند.اشارهی دست سرباز هم بهش میگفت برو.
وسط لاین سوم که رسید یک ذویست و شش سیاه از پشت وانتی که توی لاین وسط آرام آرام می رفت لایی کشید و انداخت توی لاین سوم.قلبش ریخت پایین.میخواست برگردد و برجک را نگاه کند.اما دوید.باد دویست و شش سیاه که با سرعت از پشت سرش رد شد بهش خورد و هولش را بیشتر کرد.وانتی که حسابی بهش نزدیک شده بود خودش را به زور کشید به لاین اول و نگه داشت.از اتوبان رد شده بود.رانندهی وانتی از ماشین پرید بیرون«گوساله مگه تو شعور نداری عین گاو میپری وسط اتوبان»یقه اش را گرفته بود و بلندش کردهبود.صورت گچیاش را که دید ولش کرد روی زمین و رفت طرف ماشینش.«خارکسته ها یه خط به کونشون بیفته صدتا صاحاب پیدا میکنن»وانتی با سرعت برگشت به اتوبانش.از روی زمین بلند شد.دسته گلهایش را برداشت.یک قدم طرف دویست و شش قرمز رفت.دست دختر سیگار باریکی را از پنجره پرت کرد بیرون.لاستیکهای دویست و شش قرمز جیغی کشیدند و رفتند طرف اتوبان.همان جور که دور میشد تبدیل میشد به همان حجم قرمز گنگ.وگنگ تر.وگنگ تر.برجک را نگاه کرد.توی دریچهی برجک چیزی ندید.حتا یک حجم سبز شکل آدم.از دریچهی برجک فقط نور خاکستریی خورشید را میدید که لای ابرها قایم شده بود.