یک خاطره ی دیگر.
«یه پسره رو سر شهرک سوار کردم، از این بچه مایهدارا بود. میگفت حاجیمون، به باباش میگفت حاجی، دستمو گرفته برده پیش یه هروئینی، گفته آقا تورو خدا به این هروئین بده کراک نکشه»
+ نوشته شده در جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۶ ساعت ۱:۵۳ ق.ظ توسط الف.میم
|