حکایت من و نظر دوستان درباره­ی نوشته­هایی که تو زیرمجموعه­ی خواب یا مسافرکش­ها می­نویسم، حکایت اون یاروئه که رفت تو محله، به گنده لات محل گفت:« تو واسه چی به من سلام نمی­کنی؟» بعد لاته و نوچه­هاش ریختن سرش تا می­خورد زدن­ش، آخر دفعه یارو خونین و مالین بلند شد گفت: «اگه دفعه­ی بعد هم به­م سلام نکنین، باز همین برنامه­س»