پررو.
حکایت من و نظر دوستان دربارهی نوشتههایی که تو زیرمجموعهی خواب یا مسافرکشها مینویسم، حکایت اون یاروئه که رفت تو محله، به گنده لات محل گفت:« تو واسه چی به من سلام نمیکنی؟» بعد لاته و نوچههاش ریختن سرش تا میخورد زدنش، آخر دفعه یارو خونین و مالین بلند شد گفت: «اگه دفعهی بعد هم بهم سلام نکنین، باز همین برنامهس»
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۸:۱۱ ب.ظ توسط الف.میم
|