مارمولی حیا کن...کاپلو رو رها کن.
خواب دیدم یه روز عصر برگشتهم خونه، دیدهم مارمولی و چندنفر دیگه به همراه فابیو کاپلو دارن جلوی در خونهمون فوتبال بازی میکنن. مارمولی روی کاپلو یه خطای بد کرد. من هم که تا اون موقع یه گوشه واستاده بودم تماشا میکردم، رفتم جلو کاسه کوزهشونو به هم ریختم و گفتم دیگه نباید جلوی در خونهی ما فوتبال بازی کنین، بعم به مارمولی گفتم دفعهی آخرت باشه روی آقام کاپلو از این خطاها میکنی.
***
توضیح1: من به دوتا مربی توی فوتبال ارادت خاص دارم. مارچلو لیپی و فابیو کاپلو.
توضیح2: اون موقعا که جوونتر بودیم و با مارمولی فوتبال میزدیم، با وجودی که مارمولی فوتبالش خوب بود ولی عین گاو خطا میکرد.
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۱:۷ ب.ظ توسط الف.میم
|