یک شعر از مهندس مسعودخانِ اردکانی که توی سایت چراگاه گذاشته شده

يك دفتر ِ پر ز شعر ِكوشيده
يك قوري ِچاي ِكهنه جوشيده
گلدان تهي ز گل كه در پايش
يك دشت گياه هرزه روئيده
يك مرد ميان آينه حيران
مردي كه لباس ِمرگ پوشيده
هر جاده ي پر غبار را رفته
بر هر در ِ بسته دست كوبيده
جان خسته ز هر چه كارهاي محال
از آن همه گاو ِنر كه دوشيده ...!
فرياد به ناله ... ناله را به سكوت...
آرام ، به هر چه درد خنديده ...
خسته ست از اين جدال ِبي پايان
از هر چه در اين زباله دان ديده
در ذهن دوباره فكر ِتكراري
يك حركت ِپوچ يا نسجيده
***
امروز به جرم خود كشي  - آن مرد -
بر تخت جنون خويش خوابيده
محكوم به زندگي براي ابد !!!
از بركت آن طناب ِپوسيده